تا اطلاع ثانوی....

تا اطلاع ثانوی

جاده در دست تعمیر است.

عبور کامیون های سنگین ممنوع.

لطفا بوق نزنید.

آهسته برانید و.....

من میخواهم که بخوابم.

کرکره وبلاگ پایین.

تا اطلاع ثانوی.

آدم ها!

نگاه کن

و بشمار....

آدم ها را.

آدم ها....

خسته تر...نه

لعنتي ها دوباره امده اند.دوباره چسبيده اند به اين دل بي صاحب و مي خواهند كه گويي خفه ام كنند.

مي خواهند تو را ازمن بگيرند.مي خواهند تو را از تند باد هزيان هايم عبور دهند و آن وقت بنشيند و ريسه بروند.لعنتي ها در اين هواي باراني هم هجومشان بي رحمانه است.دوباره آمده اند.مي دانند حالت خوش نيست.مي دانند خسته اي.مي دانند كارت بيخ پيدا كرده است.ميدانند.

مي دانند كه هر انساني كوه هم كه باشد روزي تاب برف را ندارد و بهمن ميريزاند.مي دانند خسته اي و آمده اند لعنتي ها.

مي دانند كه حالا از آن وقت هايي است كه تنهايي را نيز آزار مي دهي.مي دانند كه حالا دلت  يك فراخناي دنج مي خواهد.دلت مي خواهد كه بروي در يك فضاي منتهي به دور دست بنشيني و تنها باشي.مي دانند كه دلت گرفته است.بدجوري هم گرفته است.كرخت شده اي.مي دانند كه اكنون احساست مثل آدم هاي بي پناهي است كه مانده اند چه كنند.

مي دانند دلت مي خواهد هوار بكشي....

لعنتي ها مي دانند.

حالا مي دانند كه نمي خواهي و نمي تواني كلمات را بزك كني.

مي دانند كه تسليم كلمات بي رحم شده اي.

مثلا شكست.مثلا تنهايي.مثلا كاسه صبرت سر آمده است.مثلا اين آدم هاي حقير.اين آدم هاي حقير.مثلا تو قبل ترها گوش شنوا بودي....حالا شرايط فرق كرده....مثلا تقصير تو نيست يا هست.

مثلا از خودم راضي نيستم.

مثلا ديوار هاي اين اتاق ....پتك....

مثلا دوباره بروم فيلم بي پولي را ببينم.

مثلا باز باران...امروز ...اما بي ترانه....

مثلا قطره اي از چشم ...به هواي باران....كه مرد را نبايد.

لعنتي ها دوباره آمده اند.  

كاش بودي همينجا و مي گفتي:توكل كن.

و مي گفتم:دعا كن.

و  مي گفتم:اين بار تا اطلاع ثانوي خسته ام.

خسته ام اما تو بخند كه خسته تر ....نه.

این مطلب مخاطب خاص دارد.

پيشترها يعني همان زمان هايي كه مي رفتم و مي آمدم و درس مي خواندم و با قلبم زندگي مي كردم خيلي دلم براي بعضي دوستي ها تنگ مي شد.رفتن يك دوست يا نديدنش مرا به لاك خودم فرو مي برد.

حالا دوباره مي ترسم كه در لاك خودم فرو روم....

اين نيز بگذرد....

بدا بحال دلمردگاني كه چشم ديدن ندارند....

دل و دماغ نوشتن ندارم.

 همين.

اشك هاي دلدارتو

گاهي سكوت

گاهي نگاه

گاهي اشكي

و لبخندي

به چشماني....

راستي....

.....چه اشك هاي دلداري....داري تو....

 

روزها می گذرد

این مطلب را در اسفند ۱۳۸۶ به عنوان نخستین پست وبلاگم نوشتم.حالا شما قضاوت کنید:

پيش پاي شما، تقريبا براي اولين بار در عمرم كلي وبلاگ مرور كردم.جالب بود.ولي هنوز مرددم كه به اين زنجيره طولاني پيوند بخورم يا نه؟اين مثلا وبلاگم، عين برهوت مي مونه.در اين فضا احساس تنهايي مي كنم و البته مي دونم كه گوش شيطون كر مي تونم با خودم و با شما، در اين فضا اخت بشم.هنوز نمي دونم چي بايد بگم وچي نگم.به چه زباني بگم و به چه زباني نگم.جدي باشم. لوس بازي در بيارم، يا از خستگي ها، دلتنگي ها يا  بازم، گوش شيطون كر از  اميد ها و آرزوها و...بگم و بنويسم.شايدم نوشته هام، در اينجا شد برايندي از زندگي و اوضاع روزمره وشب مره!.يك روز شاد و اميدوار.يك روز بي حال و بي حوصله.يك روز گنگ ومات.يك روز عينهو سگ!يك روز عينهو فزشته!فعلا كه سردرد دارم.الان هستم يك روزنامه نگار خسته.شما به نشاط و شادي خودتون ببخشديم. 

و حالا....

یاد ایامی....

خدايا

گاهي تصميم گرفتن سخت است.گاهي مي داني كه چاره ات ماندن نيست.اما رفتن نيز چاره ات نيست.مي ماني كه بروي و از پلشتي هاي آدم هايي كه دور و برت هستند بگريزي.يا بماني و دستت را به دست آدم هاي پاكي بدهي كه هنوز مانده اند و تو نيز اميدت ماندن و بودن همان هاست.گاهي وقت ها فكر مي كني كه خودت....خودت چقدر خوبي و چقدر بد.

گاهي فكر مي كني كه چگونه بايد خودت را محفوظ بداري از خودت.

از آنها كه با هم مي گويند و خندند و....آنگاه به پلشتي و به غير انساني ترين روش ها درباره همو كه سر سفره با هم بوده اند سخن چيني مي كنند و تو مي بيني و مي شنوي و آرام آرام دلت مي گيرد.

خدايا................

خدايا در اين لحظه حالم از خودم به هم مي خورد.اين آدم هاي منافق ـ من ـ چيست كه آفريده اي.

خدايا خودت مي داني....

خدايا جامعه ما را٬  مرا ....نجات بده.

 

خط روی خط

خط خطی های امشب بی بهانه است....

خواب های امشب٬ بی تو....

یک خط صاف....

یک خط کج....

یک خط ٬ از این سر به آن سر....

یک خط مال اطو....

یک خط قطع می کند کمان ابروی تو را ...آبروی مرا....

یک خط صاف....

یک خط کج....

یک خط...روی خط دیگر....

خط روی خط....

الو....الو....

من دیگر بزرگ شده ام....

با خطی از ...خاطراتی از جو جو....

یک خط صاف....

.... روی این جناح....

یک خط کج...روی آن جناح....

صفحه تمام می شود....

ورق می زنم

برای تو....

ای بهانه من....

.....

.

دارم ميرم سفر....

چند روزي نيستم

احتمالا

.

همين

.

تو...بهارم.

چند روزی است خالی ام....

می بینم.

می شنوم.

می روم.می آیم.می خوانم....اما....

همه این -می ها - هنوز  آتشی است زیر سلول های خاکستری ام...گویا.

باید این کلمه های دوست داشتنی از زیر خاکستر بیرون بیایند.فعلا که جا خوش کرده اند....

تا  کی... که دوباره گر بگیرند...بسوزانند.در شبی.نیمه شبی.صبحی از این بهار....

چند روزی است خالی ام.

فقط می نشینم ....

به تماشای تو....بهارم....

خالی از هر کلمه ای.

کارگری خوب است اما برای همسایه!

روز کارگر...

افتاب هم پینه می بندد دستهایش.

روز کارگر...

روز غریبی است.

کارگر بی نان....

کارگر خسته....

کارگر منتظر....

کارگر قراردادی...

روزت مبارک.

کاش فرصت می داشتی

و بیشتر فکر می کردی.

....

روز کارگر اوج تناقض ظاهر و باطن بسیاری از ما ادمهاست...

حاضریم در این روز عکس یادگاری بگیریم با دستهای پینه بسته کارگران.

حاضریم رخت کارگری بپوشیم و ژست حمایت از کارگران بگیریم.

حاضریم از عمق کلماتمان کارگر و رنجهایش را توصیف کنیم.

اما....

حاضر نیستیم مثل یک کارگر در کارمان عرق بریزیم و کارگری کنیم...هرجا و در هر مقامی که هستیم...

که اگر کارگری می کردیم....احوالمان ایگونه که هست نبود.گویا:

کارگری خوب است اما برای همسایه.

فشار خون بالا!

نمك به زخم من نپاش....

فشارم بالاست.

همين.

ادبیات با ت دسته دار!

دارد این روزها می گذرد....

تند و تند....

شب می شود....

تند و تند. 

و من بدهکار کسی نیستم.آرام... آرام قدم می زنم.صدای کلاغ بیاید یا گنجشک٬ من ساز خودم را می زنم.با ساز خودم می رقصم.شبها فکر می کنم که شعر های حافظ بهتر است یا شعرهای تو....

شبها فکر می کنم که حافظ اول غزل می گفت بعد قران حفظ می کردیا اول قران می خواند بعد غزل.شبها فکر می کنم که مولوی مال ماست یا مال ترک هاست.ما او را از نیستان ببریده ایم یا ترک ها.شبها فکر می کنم که جزایر سه گانه مال ایران است یا داده ایم به عرب ها....

شبها فکر می کنم که تو بهتری یا سایه ات.شبها فکر می کنم که شبها سایه کجا بود پس تو بهتری.

شبها فکر می کنم که روزها....این روزها....تند و تند می گذرند.

و من این روزها نه کتابی می خوانم.نه روزنامه ای ورق می زنم.نه فیلمی می بینم....

این روزها سر شب که می شود تمام نماز های روزانه ام را یکجا می خوانم.بی وضو.بی تیمم.انگار که دور از جان شما و خودم و تو...نماز میت می خوانم.

دیروز صبح کنار مسجد شیشه٬ زمین خوردم.ننه جان اگر بود می گفت:پسر جان معصیت کردی خدا خواسته بهت نشون بده....

ننه جان می گفت:پسرجان دوره اخر الزمان شده....زمان ما از این چیزها نبود.

او هم دیروز دختری را کنار مسجد شیشه دیده بود که در لاک ناخن هایش فرو رفته بود....

و پسری که شیشه را دیده بود و مسجد را نه....

و گفته بود:بر وبچ بیاین مسجد شیشه....!

ننه جان می گفت:خاک به سرم....این پسره چرا اینجوریه....مگه نون نخورده.....

به ننه جان گفتم:ننه نماز اول وقت یادت نره....

گفت:پیر بشی ننه.

و این روزها مدام به ننه فکر می کنم.به دختری در لاک ناخنش.به پسری پشت مسجد شیشه.به کتاب هایی که نمی خوانم.به روزنامه هایی که توقیفند.به فیلم هایی که نمی بینم....

این روزها تند و تند می گذرند....

و من فکر می کنم دوره اخر الزمان یعنی چه؟

و من فکر می کنم:چطوریه که خدا تا حالا منو نطلبیده برم زیارت خونش....ننه جان اگر بود می گفت:دلت با خدا صاف نیست....

و من فکر می کنم که: این روزها دیانت ما عین چیه ماست....آقای مدرس....خدا رحمتت کنه....

و  فکر می کنم که:این روزها کمی گیجم.کمی منگم.

و تمام ۲۴ ساعت شب مدام به روز فکر می کنم.و مردم با انگشت های اشاره شان شب را به من نشان می دهند....

.....

این روزها باید با ناشر شعرهای کهنه ام قرارداد ببندم....

باید به شیراز بروم....و بگویم  آقای حافظ....چطور هم شعر می گفتی در وصف یار و هم قران می خواندی....

این روزها مدام نماز شبم قضا می شود....صبحانه فقط چای می خورم و راه می روم....شب که می شود...همه جا تاریک است.

 این روزها....

 روزها....

می گذرد.

و من بدهکار کسی نیستم....و هر طور که بخواهم می خوابم.و هر طور که بخواهم کتاب نمی خوانم.هر طور که بخواهم شعر می گویم....ادبیات را دلم می خواهد با ت دسته دار بنویسم.شعر را می خواهم در وصف تو بگویم....نه در وصف یار....یار کیلو چنده....

این روزها.....

مردم... با هم مهربان باشید....

.....

ننه جان....پیر شدم.   

 

حالم را پس بده....

بعضی وقت ها حال آدم دست خودش نیست.هم هست.هم نیست.هم حال و احوال آدم خوب است.هم نیست.هم ناراحتی.هم نیستی.در یک برهوت معلق قرار می گیری که نمی دانی چه کنی.دست و پا هم  می زنی درست که نمی شود خراب تر هم می شوی.پایین می آیی بالا می روی.معلق تر می شوی.نه راه رفتن داری نه پای ماندن داری.چشمانت نیز ترسیده اند.می ترسند.دیگران ترس را در چشمانت می خوانند.آنها که می خواهند ترست را ببینند.دیگران ناتوانی را در چشمانت می خوانند.آنها که می خواهند ناتوانیت را ببینند.

بعضی هم می مانند که چه کنند....

و تو به دنبال چشمی آشنایی.کو سویی از نور.... 

بعضی وقت ها حال آدم دست خودش نیست.هم هست.هم نیست....هم ناراحتی.هم نیستی.در یک برهوت معلق قرار می گیری.می دانی که ناراحتی.اما نمی دانی چرا.می دانی ناراحتی.اما می دانی چرا.می توانی بگویی چرا.و نمی توانی بگویی.معلقی.بین خودت و خودت.برهوتی از نگفتن ها.برهوتی از خودت.....

بعضی وقت ها حال آدم دست خودش نیست.حالم را پس بده....به لبخندی....

 

 

....

بیا کمی راه برویم.

همین.

تولد

تولد تولد بیا شمع ها رو فوت کن....

....که صد سال زنده باشی....

امشب اینجا تولده.

اگه گفتین تولد کی؟

تولد....

آرش جان.

آرش فروتن.

فردا ۴ ساله میشه.....

تولدت مبارک.تولدت مبارک.

 

.....

باید بروم.

دست اندوهم را می گیرم.مثل همیشه ٬ ساکت و آرام نگاهم می کند.امشب همان لباس کهنه ای را به تن کرده که خیلی دوستش دارد.همان لباس خاکی رنگ.

راه می رویم.لجم می گیرد از سکوتش....

وقتی حرصم را در می آورد ....انگار که دنیا را به او داده اند....می خندد.

می گویم:نخند که بهت نمیاد.

ساکت می شود باز.بی لبخند.

نگاهم می افتد به کفش هایش.رنگ و رو رفته.

طفلکی چطور با اینها راه می رود.

تقصیر خودش است.عادت ندارد به کفش های تازه.عادت ندارد.

خیلی وقت ها دیده ام تنهایی٬ بی کفش رفته و خیابان را گز می کند.انگار نه انگار که مردم عادت ندارند به اندوه های بی کفش.بی کلاه.و این روزها بی کراوات.

دیشب وقتی شادمانه خوابیدم....آمد...گونه هایم را ماچ کرد.کفشهایش را زد زیر بغلش و رفت....بالشش را گذاشتم زیر سرم...تا راحت تر بخوابم.خیس بود.نیمه های شب بود که بر گشت.کز کرد گوشه اتاق و چشم باز خوابید.

صبح که بیدار شدم....نبود.رفته بود.همان لباس خاکی را برداشته بود و رفته بود.

خواب بودم یا بیدار دیشب که آمد و کز کرد گوشه اتاق....

شاید بود.شاید نبود.شاید خواب بودم.شاید خواب نبودم....

یادم باشد فردا صبح که شد بروم همین دفتر نیازمندی های همشهری سر خیابان٬ آگهی بدهم.

گمشده....

باید بروم.حالا...با دست های خالی.