ساز....

به کدام ساز تو برقصم؟

وقتی دیگر نمی نوازی....

چه کنم؟

ديدن

۱.ديدن صحنه هاي مربوط به كسب مدال طلا توسط ورزشكار دختر ايراني در بازي هاي آسيايي بسيار غرور انگيز بود.

۲.ديدن تئاتر رستم و اسفنديار به كارگرداني پري صايري در سالن اصلي تئاتر شهر بسيار لذت بخش بود.

۳....

خدا ....

گمان مبر که شاعر م....

نه....

از شعر تنها سرخوشی های سر در گریبان نصیبم شده است.

شعر نه....

تو بگو زندگی....

از زندگی تنها تو نصیبم شده ای.

و من

با کوله باری از نمی دانم های زندگی

حیران توام.

خدا

تو را از شعرهای من نگیرد....

تو بگو زندگی....

واويلا....

واويلا بر وجدان زخم خورده ما
جام جم آنلاين: پنجشنبه گذشته حادثه‌اي خونين، اما تاسف‌بار در ميدان كاج سعادت‌آباد رخ داد. خبر اين بود: اختلاف 2 مرد با يكديگر در ساعت 10 صبح به نزاعي منجر شد كه طي آن يكي از آنها با ضربات چاقوي ديگري جان خود را از دست داد».

 نكته حائز اهميت در اين حادثه تلخ، اين بود كه 2 مامور پليس حدود 20 دقيقه در محل حضور داشتند و با بي‌تفاوتي نه تنها مانع وقوع قتل نشده، بلكه تنها نظاره‌گر ماجرا شدند و مقتول جلوي چشمان تماشاگر مردم و پليس جان خود را از دست داد.حالا وقت آن است كه دوباره قلم فرسايي كنيم.

قلم‌هايمان را بتراشيم و بنويسيم. حالا وقت آن است كه داد و فغان كنيم. همگي بنشينيم كنار يك ميز و آبميوه ميل كنيم و از آسيب‌هاي اجتماعي حرف بزنيم.

همان‌طور كه حواسمان به زاويه نگاه عكاس‌ها و فيلمبردارها است از عاقبت كار بگوييم و بر دار كنيم هر چه ناپاكي و پلشتي است.

حالا دوباره وقتش رسيده كه همه آنها كه ما را مي‌شناسند و كارمان را، شماره تلفن هاي ما را بگيرند و از ما سوال كنند و ما پاسخ دهيم. فردا بنويسند دكتر فلاني درباره دلايل ازدياد آسيب‌هاي اجتماعي گفت.

او افزود. وي اظهار داشت. حالا وقت آن رسيده كه تكذيب كنيم. حالا وقت آن است كه 2 مامور سهل‌انگار را كه در يكي از خيابان‌هاي تهران گويا نتوانسته‌اند جلوي قتل يك نفر را بگيرند، بگيريم. حالا وقتش رسيده كه سر و ته قضيه را ... هم بياوريم و تمام. حالا باز وقت فرار كردن از زير بار مسووليت است. حالا...حالا....حالا....

حالا دوباره وقت آن است كه هر چه زودتر پرونده اين جنايت خياباني را رسيدگي كنيم. حالا باز وقت صحبت كردن از ضرورت پيشگيري از وقوع جرم است. حالا وقتش رسيده كه بغض كنيم و به يكديگر خيره شويم و سري به علامت تاسف تكان دهيم. حالا باز بايد بگوييم: اي داد بيداد.... ما را چه شده است.اي داد بيداد ما كه اين‌طور نبوديم. حالا اين اتفاق لعنتي حالمان را گرفته است.حالا نه يك نفر در آب ، كه پيش چشم ما در خيابان جان داده است ما نگاه كرده‌ايم! چه مي شود كرد؟ بهانه براي كشتن زياد داريم. اعصاب نداريم. بهانه براي سهل‌انگاري زياد داريم. حال و حوصله گرفتاري نداريم. پس خونسرد مي‌ايستيم و نگاه مي‌كنيم. موبايل هم كه داريم. پس فيلم مي‌گيريم. كه به در و همسايه نشان دهيم و بگوييم: مي‌بينيد به كجا رسيده‌ايم؟ واويلا. من نمي‌دانم، ايستادن و تماشاي جان دادن مردي وسط يك خيابان شلوغ چه بهانه‌اي مي‌خواهد؟ حالا وجدان ما زخم خورده است. چاقو گذاشته‌ايم زير گلوي وجدانمان. يك نفر مي‌كشد. يك نفر مي‌ميرد. جماعتي سهل‌انگار چشم مي‌بندند و نگاه مي‌كنند و تنها 2 نفر مامور دستگير مي‌شوند.

http://www.jamejamonline.ir/    (یادداشت)

.....

از من عبور مي كنم....

به تو مي رسم....

هر روز.

....

شايد....!

شايد فردا نوشتم

كه امروز را چگونه مي گذرانم....

این فردای لعنتی اگر بیاید....

 

می نویسم که صبح را با قطره ای باران بر روی گونه ای از جانوران آغاز کردم.

صبح امروز را می گویم....

که از پشت کو هان شتران ندیده های چنگیز مغول طلوع کرد.

آه....چه می گویم؟

صبح امروز را می گویم....

که با هذیان کلاغ ها در یورش باران آغاز شد....

که چوپانی خوابش برد

 گوسفندی به چراگاه نرفت

و گرگی باران دیده علفخوار شد....

صبح امروز را می گویم....

که من....

همچون گرگی باران ندیده....رمیدم.

و شما در لباس میش فریبم دادید....

و خندیدید....

آه....چه می گویم؟

صبح امروز را ....

 

کاش این فردای لعنتی می آمد....

 

همیشه همینطور است....

می خوابم و هیچ وقت فردا نمی آید....

سر که بر می دارم...از خواب

همچنان امروز است....

گاهی بارانی....

گاهی سفید پوش برف....

گاهی به زردی خورشید....

گاهی سگی....

گاهی گوسفند....

گاهی گرگ....

آه....چه می گویم؟

ديگر تمام شد،گذشت....

ديگر تمام شد.

گذشت....

ايثار....

آن همه پاكي....

من،

بايد برگردم....

روزنا مه ام را بخوانم....

صفحه حوادث.

چاي بنوشم....

تلخ.

و كمي فكر كنم....

اندازه حبه قندي....

كافي است.

ديگر تمام شد.

گذشت....

ايثار....

آن همه پاكي.

من كمر درد دارم آقا.

ماشينت را خودت هل بده.

من،

بايد برگردم

روزنا مه ام را بخوانم

صفحه حوادث....