هيس....

هيس

صداي سكوت مي آيد.

كسي گويا سكوت را نواخته است

شكسته است

و سنگي پاي ديوار

كنار دست پاي لنگي است.

كو چشم هايش

كو صدايش

هيس

كو نفس هايش

                                                                     ****

و ديواري رو به دريا نشسته است ،همزاد او....

                                                          ****

دريا

دختر همسايه، بچه كه بود از ديوار راست بالا مي رفت

حالا

هيس

صداي سكوت مي آيد....

 

ولم تانگ؟؟؟؟؟!!

صبح امروز يه بنده خدايي ازم پرسيد:فلاني امروز روز ولم تانگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم:نه، امروز ۲۵ بهمنه

صبح.....

صبح که شد دوباره گوشی را بردار٬ سلام کن.از همان راه دور بخند.صبح بخیر بگو.بگو که دیشب خواب دیدی.خواب یک بی خوابی طولانی که در دو سوی جاده به هم لبخند می زدیم.بگو که از دلتنگی شبانه همان سر شب خودت را به خواب زدی تا مبادا صبح خواب بمانی و سلامت بماند به حوالی ظهر.صبح که شد دوباره بیا.خودت میدانی که کجا؟خوب می دانی  که هر گاه نمی آیی  رد نگاهم را بر پیشانی بلند چشمانت به یادگار می گذارم.همان نگاهی که از روز نخست بر روی نگاهت خشکید و به آب گوشه چشمی خیس٬ دوباره رویید.کار هروزمان این بود.یادت هست؟من خشک می شدم از نگاهت و سبز می شدم از بارش چشمانت.یادش بخیر.چه قصه کوتاهی بود.نگاه من و تو.که به تیراژ هر روز و هر شب تکثیر می شد.و می شود....و می شود.

                                                               ****

صبح که شد می خواهم احوالت را بپرسم. سلامت می کنم.از همین راه دور می خندم.صبح بخیر می گویم.می گویم که دیشب خواب دیدم.خواب یک بی خوابی طولانی.....

                                                             ****

همین....

یعنی عشق.

 

 

 

خلیج فارس

من.سفر.بندر عباس.خلیج فارس.پهنه دریا....

خورشید در لنگرگاه نگاه مهربان این مردمان شریف....


ادامه دارد.قسمت اول!!

قصه آغاز مي شود.خيلي ساده.خيلي راحت.قصه از تو آغاز مي شود.با تو تمام مي شود.ديگران هم خوش به حالشان باشد كه در اين آغاز و پايان مثل سايه٬ مثل صاعقه٬ مثل نور از پشت شيشه يا مثل هر مثل ديگري بيايند و بروند. خيالي نيست اگر بگويند چه پر مدعا٬ چه افاده اي٬ چه خنك.

اين قصه نيازي به پيچيدگي هاي زباني و معاني و روشنفكر بازي و طنازي و تاريك مغزي و اين حرف ها ندارد.من براي اين قصه نيازي ندارم كه شب وقتي تو خوابي پايم را روي پا بيندازم و فكر كنم و هي بنويسم و هي پاره كنم كاغذها را و ديليت كنم كلمه ها را .نه. در قصه من وقتي تو خوابي٬ من خوابم.وقتي كه بيداري٬ بيدار.جسارت نشود اما اصلا چه معني دارد كه شب ها درون خودمان بلوليم.چاي بخوريم.نسكافه اي به هم بزنيم٬ پكي به سيگار و ژست بگيريم كه مثلا نويسنده ايم و قصه مي بافيم.آنوقت مثل بلا نسبت٬ جسارت است مثل چي! تا لنگ بعد از ظهر بخوابيم و انتظار داشته باشيم ملت كرور كرور رمانمان را بخرند و بخوانند و وقتي نخريدند ايراد بگيريم كه واه واه چه ملت بي سوادي.چه ملت دور از فرهنگي.حالا بماند كه در اين شير در شيري! فرهنگي٬ چه بسا واقعا درست است كه ملت ما....بله.

فعلا بايد بروم اخبار مصر را دنبال كنم.چاي خونم را تنظيم كنم.بعد بروم دنبال موضوعي بگردم كه اعصابم خط خطي شود.امروز زيادي خوش گذشته است.مغزم كشش نمي دهد٬ دنباله قصه را دنبال كنم.به ناشرم گفته ام اگر تا اطلاع ثانوي ورشكست نشدي٬ قصه را سر فرصت تقديم مي كنم.اما حالا بايد بروم.  ولي شما بدانيد اين قصه هر روز هست.ساليان سال بوده و خواهد بود و ادامه دارد.....

بي عنوان!!

كمي وجدان داشته باشم....

به وجد مي آيم از تصوير گمرنگ جمشيد بر تختي در كناره تاريخ

به وجد مي آيم از سربازي كه بر سر در فروريخته تخت جمشيد يادگاري مي نويسد:

انوشيروان ساساني اعزامي از هگمتانه ۲۸/۱۰/۸۹

امضا مي كند

.... و نگران مادر پيري است كه آش پشت پايش را  بين در و همسايه تخس كرده است

باشد كه انوشيروانش سالم باز گردد

زن بگيرد

بچه دار شود - پسر -

و نوه مادر بزرگ تاريخش را ۲۰ بگيرد

رياضي اش را ۱۹

فارسي اش را ۱۸

و مادر بزرگ برايش اسپند دود كند

و انوشيروان نفسي چاق كند

به هواي تصوير گمرنگ جمشيد بر ويرانه هاي تختي در كناره تاريخ

و ببيند تصوير شفاف افتتاح بزرگراه تهران - پرديس را به دست وزير راه

                                                ****

كمي وجدان داشته باشم....

كتاب تاريخ را مي بندم

و نگاه مي كنم به انوشيروان ساساني اعزامي از هگمتانه

كه نشسته به انتظار....

هواي تو

هواي تو را دارم....

و نفس مي كشم هنوز....

.....

دل خوش!

سلام.صبح شنبه بخير....صبح اول هفته.

شاد باشيد و سلامت.

اينجا تهران است.راديو آبادي!

................

دوباره می گویم:

مرا به حال خودت رها کن!

قرص هایت را سر وقت بخور....

حتی اگر می توانی کمی بخواب...

آمپول تقویتی ات را حتما بزن....

                                                   ****

کمی سردرد دارم!

 

 

من و بابا و مدرسه و آرش و مامان

موضوع انشا:من و بابا و مدرسه و آرش و مامان

من امروز صبح ساعت 7 از خواب بيدار شدم.بعد دست وصورتم را  شستم.سپس صبحانه ام را خوردم.بعد از آن لباس هايم را پوشيدم.و بعد با بابا به مدرسه رفتم.در مدرسه از معلم درس ياد گرفتم.و بعد همه درس هايم را ياد گرفتم.امروز ياد گرفتم كه بايد  با همكلاسي هايم مهربان باشم.سپس زنگ تفريح خورد.امروز در زنگ اول رياضي داشتيم.زنگ دوم جمله سازي داشتيم.بعد از آن نويت درس علوم بود.و بعد هم زنگ هنر خورد.كم كم داشت ساعت 12 مي شد و ما بايد به خانه مي رفتيم.وقتي ساعت 12 شد پدرم به دنبالم آمد.و بعد به اداره آمديم.بعد از آن غذا خورديم.حالا هم منتظريم اينترنت بيايد.همچنين منتظريم تا چاي بخوريم.من از اداره خوشم آمده است!!.وقتي به اداره آمديم كاپشنم را وكلاهم را در آوردم.بعد از آن به مامانم زنگ زدم و گفتم:مامان سلام.ما اداره هستيم.تو ناراحت و نگران نباش.من با بابا مي آيیم.خداحافظ.

اي بابا اينترنت هم كه نيامد.اي داد بيداد.

حالا معلوم نيست كه آرش در خانه است و چكار مي كند.حتما از آن بالا آويزان است و گريه مي كند و منتظر است كه من و بابا به خانه برگرديم.

                                                                                             نويسنده:عرفان فروتن

دل خوش!

خدايا!

اين دل خوشي رو از ملت ما مگير! فوتبال رو عرض مي كنم.