باران.تو.من

شب كه مي شود تازه ياد خورشيد مي افتم.مي روم سر كوچه،سرم را مي گذارم روي دستم - قديم ها دستم را مي گذلشتم روي سرم،سايه بان بر ابرو هايي كه هيچ وقت به چشم هاي تو نمي آمد- آخر،يادت باشد - كه نيست - مي گفتيم من و تو نداريم كه - و من چه ساده بودم كه فكر مي كردم من و تو نداريم كه،چشم من و تو ندارد كه، - حالا سرم را انگار كه مي گذارم روي دستم.نگاه مي كنم به زمين.شايد باران آمده باشد و عكس تو باشد خورشيدم.اما نيست.تو نيستي و خورشيد نيست.تو نيستي و ماه نيست.تو نيستي و من هستم.

دروغ بود همه آن كلمه هاي راست.دروغ بود همه آن تو نباشي من نيستم ها.اما اين شب هاي شب كه دروغ نيست.اما اين شبهاي ياد تو كه دروغ نيست.هنوز هم شب كه مي شود ياد خورشيد مي افتم.حالا نمي دانم شايد فردا روزي آمدم ونوشتم كه ياد ياد خورشيد هم دروغ بود.حالا كه نيست.حالا كه هنوز ياد يادت با من است.

تو كجايي؟نمي دانم

من كجايم؟نمي دانم

ما كجاييم؟نمي دانم

يادت كو؟

يادم كو؟

مي دانم كه بايد ندانم.زندگي است ديگر....

تو مي روي

من مي روم

ما مي رويم

اصلا تو بگو كي مانده؟كه من بمانم ؟كه تو بماني

بگذريم....

داشتم از شب مي گفتم.داشتم از خورشيد مي گفتم.داشتم از دروغ مي گفتم.

داشتم از يك زمان هاي دور مي گفتم كه ....

ولي حيف كه داشتم داشتم حساب نيست.دارم دارم حساب است.من هم كه ندارم.ندارم

تنها گاهي ،گداري،هوايي مي شوم.مثل يك توده هواي سرد،مثل حالا.مثل امشب.مثل ديشب.مي روم اين ور،مي روم آن ور،مي روم هر ور!

نگران گراني بليط هيچ هواپيمايي نيستم.نگران سقوط هم نيستم.هوايي كه مي شوم بليط رفت و برگشتم با ضمانت عدم سقوط،آني صادر مي شود.فقط حيف كه مقصد ندارم.هوايي كه مي شوم،بي هوا مي پرم.مي روم.مثل يك توده هواي سرد.مثل تو.كه رفتي و باران شدي.و حالا نمي دانم در كدام دريايي؟ 

داشتم از تو مي گفتم....گويا.

از يك زمان هاي دور.از خورشيد.از شب.از يك توده هواي گرم.از باراني كه باريد و هوا رفت.

داشتم....

داشتم...

حساب نيست.

.......

من هم كه ندارم.ندارم.

تنها مي روم سر كوچه....

سر مي گذارم روي زانو....

دوباره باران گرفته است.مي بارد.كدام يك از اين قطره ها تويي؟منم.

سلام خدا كرم!(يادداشت امروزم در صفحه بيست جام جم)

سلام. اين يادداشت كوتاه بلانسبت شماست. خودم را مي‌گويم. شما خود مي‌دانيد. خودم را مي‌گويم كه چگونه‌ام. مي‌گويم كه: صبح زود بود. آنقدر زود كه هنوز به شب مي‌ماند. هوا سرد بود و رهگذراني كه سايه‌وار مي‌گذشتند. در تقاطع شب و روز بود كه ناگهان صدايم كرد و گفت: سلام.

انگار مي‌خواست احوالي بپرسد كه من رفته بودم.

و او همچنان انگار كه داشت سلام مي‌داد. نمي‌دانم چند سلام گفت و چند عليك شنيد.

اما هر چه بود سلامت بود و قبراق.

او، رفتگر پير شهر بي‌هيچ چشمداشتي تا مي‌تواند سلام مي‌كند و ديگراني هم هستند كه تا مي‌توانند بي‌جواب مي‌گذارند سلامش را.

فرداي همان روز و شب سرد كه دوباره ديدمش، گفت: سلام آقاي مهندس، ديروز سلام دادم جواب ندادي.

گفتم: پيرمرد خسته نشدي اين همه به زن و مرد، پير و جوون سلام ميدي.

گفت: اتفاقا همين ديروز بود كه خداكرم بهم گفت، من كه به هيچ كدوم اين آدماي افاده‌اي سلام نمي‌كنم. ولشون كن. و گفت: اما من مي‌گم نه، اينها هم بنده‌هاي خدان.گرفتارن حتما. مثل من و تو كه جارو به دست نيستن. هزار تا فكر مهم دارن. هزار تا كار مهم دارن. حالا ما سلام بديم، چيزي ازمون كم ميشه؟

اين يادداشت بلانسبت شماست. خودم را مي‌گويم كه سلام‌هايم مدت‌هاست بي‌طمع نيست. عوض تمام سلام‌هايي كه به رفتگر محله و سرايدار ساختمان و... تمام آنهايي كه فكر مي‌كنم از آنها سرتر هستم و فكر مي‌كنم كه كار مهم ندارند و گويا بنده خدا نيستند، عوض تمام اين سلام‌ها كه نمي‌كنم و جواب‌هايي كه نمي‌دهم، سرم درد مي‌كند براي سلام دادن به هر آن كسي كه فكر مي‌كنم روزي به كارم مي‌آيد.

مدت‌هاست كه سلام‌هايم حساب شده است. بي‌حساب و كتاب به هيچ‌كس سلام نمي‌كنم. روي هر سلامي كه مي‌دهم حساب باز كرده‌ام. حتي اگر مثل ديروز و مثل خيلي روزهاي ديگر وقتي آنهايي كه از كنارم مي‌گذرند يا من از كنارشان مي‌گذرم؛ آنهايي كه كارم به سلام و عليك با آنان گير است و گويا مرا نمي‌بينند و نرخ سلام و عليكشان بالاتر از اين حرف‌هاست كه براي من خرج كنند، جواب سلام مرا ندهند. من سلام مي‌كنم تا بدانند كه وظيفه‌ام را خوب بلدم. من سلام مي‌كنم كه شايد مرا ديدند. شايد مرا ديدند و جواب سلامم را دادند. من سلام مي‌كنم و اگر جوابم را ندادند، عوضش بد و بيراهي نثار مي‌كنم و اگر جواب هم گرفتم كه مي‌گويم: ايول، به خودم كه... خوب بلدم داد و ستد كنم با سلام......

اما هيچ‌كدام اين سلام‌ها و عليك‌ها، مثل سلام و عليك بي‌طمع با خداكرم مزه ندارد.

حالا بياييد سلام‌هايمان را بشمريم... سلام‌هاي بي‌طمع را يك طرف و سلام‌هاي ديگر را يك طرف بگذاريم. جواب سلام‌هايي را كه داديم و لذت برديم از جواب سلام‌هايي كه داديم و پشت‌بندش بد و بيراهي در دل نثار كرديم جدا كنيم.

موضوع كمي نيست، سلام‌هايي كه سلامتي مي‌آورد. والسلام.


روزي نخواهم امد....

مي روم
و نگاهم را كنار جاده به انتظار مي گذارم
از دور دست ها كه آمدي،مراقب باش
اين دو چشم سر به زير را زير نگيري
خواستي بپرس:او كجاست؟
... خواستي برو....
مي روم
و جاده را به انتظار نگاهي ،طي مي كنم
از دور دست ها كه آمدم،مراقب باش
يادت باشد بپرسي
آن دو چشم سر به زير را نديدي؟
خواستي به درخت هاي كنار نگاهم نگاه كن
خواستي برو
مي روم
................
چمدانم را بسته ام
دهانم بسته است
نگاهم كنار جاده
پاي رفتنم  آماده
و جاده...
.............
روزي نخواهم آمد
خواستي بپرس:او كجاست؟

يادداشتي از نغمه ناجور در روزنامه جام جم امروز!

وقتي اتوبوس به سمت چهارراه ولي عصر حركت كرد،جوان لاغر اندام همچنان داشت در آن سرماي شديد زير لب چيزهايي مي‌گفت. بد و بيراه نبود.از حق و حقوقش مي‌گفت كه بايد مي‌گرفت و گويا نگرفت. چون اتوبوس حركت كرد و رفت مرد ميانسالي كه به فاصله اندك پشت سر او راه مي‌رفت معتقد بود كه جوان بايد خدايش را شكر كند كه قضيه بالا نگرفته بود.

مرد ميانسال، همان وقتي كه به قول خودش قضيه داشت بالا مي‌گرفت و همان وقتي كه جوانك با صدايي لرزان داد زد: من پولت‌رو نمي‌دم. چرا در ايستگاه بالايي 5 دقيقه بي‌خودي وايسادي؟ وقت من ارزش داره... گفته بود: برو بابا مگه تو چيكاره هستي حالا؟ و حالا داشت جوان را گويا نصيحت مي‌كرد.پسرم زود جوش نيار. پسرم حالا تو هم وقت گير آوردي؟ توي اين همه جمعيت اومدي گير دادي كه چرا اتوبوس معطل كرده؟ ولش كن بابا....

جوان حرفي نزد. معلوم بود كه دل خوشي از مرد نداشت. نگاهي كرد و رفت.

آن مرد رفت. جوان لاغر اندام رفت. اتوبوس مسافر بر رفته بود. شايد هم در ايستگاه پايين‌تر باز 5 دقيقه! معطل كرده بود. مردم در آمد و رفت بودند. اما حكايت همچنان باقي بود.

حكايت اين بود و هست: اتوبوسي در دل سرد و تاريك شب از سر بالايي خيابان ولي عصر تهران بالا مي‌رفت. يا پايين مي‌آمد. چه فرقي دارد، بالا و پايين؟ مهم اين بود و هست كه خيلي معطل مي‌كرد. بيشتر از آن حدي كه فكر كني دل راننده به حال مسافران در سرما مانده مي‌سوزد. در ايستگاهي نزديك چهار راه ولي عصر جوانكي لاغر اندام خود را به راننده رساند و گفت: چرا بيخودي معطل كردي آقاي راننده. راننده هيچ نگفت. جوان گفت: با شمام؟ راننده هيچ نگفت. جوان گفت: حالا كه اينجوره كرايه نمي‌دم. راننده بر آشفته شد.خود را به جوان رساند:ميگم كرايتو بده. اصرار جوان بر كرايه ندادن بود. اين اصرار و انكار خيلي زود دست‌ها را به هوا برد. ديگر كلمه‌هاي نامانوس بود و دست‌هايي كه در هوا مي‌چرخيد.جوان آرام‌تر به نظر مي‌رسيد. مي‌گفت: من ساعتي 10 هزار تومن درآمدمه. من وقتم ارزش داره. تو وقت منو بي‌خودي گرفتي. از آن سو اما كلمات نامفهوم بود. نامفهوم و تهديدآميز. اهالي اتوبوس‌نشين از جايشان جم نخوردند، وقتي قضيه داشت بالا مي‌گرفت. چند نفري كه اطراف دو طرف بحث و درگيري بودند هيچ نمي‌گفتند و فقط تماشا بود كه جولان مي‌داد. ناگهان كمك راننده هم با نهيب و فرياد وارد صحنه شد: تو غلط مي‌كني پول نمي‌دي. به تو چه كه معطل كرديم. يالله 200 تومن رو رد كن بياد. همينجا بود كه مرد ميانسال به جوان معترض گفت: آخه تو چكاره‌اي كه هي ميگي من!

جوان تسليم شد. ديگر حرفي نزد. اگر هم زد حرفي نبود كه راننده و كمكش را جري‌تر كند. تنها خطاب به ما كه نظاره‌گر بوديم، گفت: بابا شما لااقل يه چيزي مي‌گفتين. چرا هيچي نمي‌گين. چرا ساكتين؟

مردم اندكي كه هنوز جمع بودند، هنوز هم ساكت بودند. جوان ديگري كمي آن سوتر، انگار گوشي تلفن همراهش را در آورده بود كه فيلم بگيرد. لابد پيش خود فكر كرده بود: حالاست كه دعوا بالا بگيرد و مشتي حواله مشتي ديگر شود... چه خوب كه من فيلم بگيرم. وظيفه من كه پا در مياني نيست. وظيفه من كه دخالت نيست؟ به من چه كه اينها ممكن است با هم زد و خورد كنند، آن هم سر 200 تومان پول. آن هم براي 5 دقيقه معطلي؟ آن هم براي بي‌تفاوتي نسبت به حقوق ديگران، صحنه نمايش تمام شد. اما يادم آمد كه چندي پيش.... زمستاني پيشتر از اين، مردي بود،جواني،مردمي،و يك ميدان كاج،و يك ميدان تماشا،و يك دنيا حسرت از مرگ در ميان جمعيت تماشاگر

راستي چرا؟

يادش خوش، زمستان‌هايي پيشتر ما بوديم... مردمي كه تماشاگر نبوديم. دلمان نمي‌آمد مردي به تنهايي حتي يك قدم، ماشين روشن نشده‌اش را هل دهد. دلمان نمي‌آمد پيرمردي ناتوان يا پيرزني، تنها از عرض خيابان گذر كند.

حالا... چه بگويم؟ حكايت اين بود و خواهد بود؟!


دلم....

دلم،هيچي نميخواد....(با تاكيد شديد روي چ بخوانيد)

مادر

گاهي وقت ها،زيبايي هاي زندگي و چشمانت يكي مي شوند
مثلا وقتي نفس هاي مادر،غبار چشم ها را كنار مي زند
--------------------------------------
سپاس بي دريغ نثارتان دوستان ،كه احوال پرس مادري بوديد .....كه حالا باز هم و هنوز غمخوار فرزندان خود است.
پاينده بمانيد مادران،پدران،فرزندان،دوستان،عزيزان.

مادر

بالاخره بعد از حدود دو ماه انجام امور پزشكي،امروز مادرم زير تيغ عمل رفتند....

با آرزوي سلامتي تمام مادران.

التماس دعا.

مردم چشمان تو....

مردمك نگاه اين آبادي هرز رفته است

من

مردم چشمان تو را دوست دارم

كه هنوز از نجابت آدم به وجد مي آيد

مردمك نگاه اين كوچه،آب سياه مي خواهد

و باران در مردم چشمان تو جاريست