خدايا
گاهي تصميم گرفتن سخت است.گاهي مي داني كه چاره ات ماندن نيست.اما رفتن نيز چاره ات نيست.مي ماني كه بروي و از پلشتي هاي آدم هايي كه دور و برت هستند بگريزي.يا بماني و دستت را به دست آدم هاي پاكي بدهي كه هنوز مانده اند و تو نيز اميدت ماندن و بودن همان هاست.گاهي وقت ها فكر مي كني كه خودت....خودت چقدر خوبي و چقدر بد.
گاهي فكر مي كني كه چگونه بايد خودت را محفوظ بداري از خودت.
از آنها كه با هم مي گويند و خندند و....آنگاه به پلشتي و به غير انساني ترين روش ها درباره همو كه سر سفره با هم بوده اند سخن چيني مي كنند و تو مي بيني و مي شنوي و آرام آرام دلت مي گيرد.
خدايا................
خدايا در اين لحظه حالم از خودم به هم مي خورد.اين آدم هاي منافق ـ من ـ چيست كه آفريده اي.
خدايا خودت مي داني....
خدايا جامعه ما را٬ مرا ....نجات بده.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 12:48 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.