گاهي تصميم گرفتن سخت است.گاهي مي داني كه چاره ات ماندن نيست.اما رفتن نيز چاره ات نيست.مي ماني كه بروي و از پلشتي هاي آدم هايي كه دور و برت هستند بگريزي.يا بماني و دستت را به دست آدم هاي پاكي بدهي كه هنوز مانده اند و تو نيز اميدت ماندن و بودن همان هاست.گاهي وقت ها فكر مي كني كه خودت....خودت چقدر خوبي و چقدر بد.

گاهي فكر مي كني كه چگونه بايد خودت را محفوظ بداري از خودت.

از آنها كه با هم مي گويند و خندند و....آنگاه به پلشتي و به غير انساني ترين روش ها درباره همو كه سر سفره با هم بوده اند سخن چيني مي كنند و تو مي بيني و مي شنوي و آرام آرام دلت مي گيرد.

خدايا................

خدايا در اين لحظه حالم از خودم به هم مي خورد.اين آدم هاي منافق ـ من ـ چيست كه آفريده اي.

خدايا خودت مي داني....

خدايا جامعه ما را٬  مرا ....نجات بده.