.....
دست اندوهم را می گیرم.مثل همیشه ٬ ساکت و آرام نگاهم می کند.امشب همان لباس کهنه ای را به تن کرده که خیلی دوستش دارد.همان لباس خاکی رنگ.
راه می رویم.لجم می گیرد از سکوتش....
وقتی حرصم را در می آورد ....انگار که دنیا را به او داده اند....می خندد.
می گویم:نخند که بهت نمیاد.
ساکت می شود باز.بی لبخند.
نگاهم می افتد به کفش هایش.رنگ و رو رفته.
طفلکی چطور با اینها راه می رود.
تقصیر خودش است.عادت ندارد به کفش های تازه.عادت ندارد.
خیلی وقت ها دیده ام تنهایی٬ بی کفش رفته و خیابان را گز می کند.انگار نه انگار که مردم عادت ندارند به اندوه های بی کفش.بی کلاه.و این روزها بی کراوات.
دیشب وقتی شادمانه خوابیدم....آمد...گونه هایم را ماچ کرد.کفشهایش را زد زیر بغلش و رفت....بالشش را گذاشتم زیر سرم...تا راحت تر بخوابم.خیس بود.نیمه های شب بود که بر گشت.کز کرد گوشه اتاق و چشم باز خوابید.
صبح که بیدار شدم....نبود.رفته بود.همان لباس خاکی را برداشته بود و رفته بود.
خواب بودم یا بیدار دیشب که آمد و کز کرد گوشه اتاق....
شاید بود.شاید نبود.شاید خواب بودم.شاید خواب نبودم....
یادم باشد فردا صبح که شد بروم همین دفتر نیازمندی های همشهری سر خیابان٬ آگهی بدهم.
گمشده....
باید بروم.حالا...با دست های خالی.
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.