روزها می گذرد
این مطلب را در اسفند ۱۳۸۶ به عنوان نخستین پست وبلاگم نوشتم.حالا شما قضاوت کنید:
پيش پاي شما، تقريبا براي اولين بار در عمرم كلي وبلاگ مرور كردم.جالب بود.ولي هنوز مرددم كه به اين زنجيره طولاني پيوند بخورم يا نه؟اين مثلا وبلاگم، عين برهوت مي مونه.در اين فضا احساس تنهايي مي كنم و البته مي دونم كه گوش شيطون كر مي تونم با خودم و با شما، در اين فضا اخت بشم.هنوز نمي دونم چي بايد بگم وچي نگم.به چه زباني بگم و به چه زباني نگم.جدي باشم. لوس بازي در بيارم، يا از خستگي ها، دلتنگي ها يا بازم، گوش شيطون كر از اميد ها و آرزوها و...بگم و بنويسم.شايدم نوشته هام، در اينجا شد برايندي از زندگي و اوضاع روزمره وشب مره!.يك روز شاد و اميدوار.يك روز بي حال و بي حوصله.يك روز گنگ ومات.يك روز عينهو سگ!يك روز عينهو فزشته!فعلا كه سردرد دارم.الان هستم يك روزنامه نگار خسته.شما به نشاط و شادي خودتون ببخشديم.
و حالا....
یاد ایامی....
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:55 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.