با خدا کنار دریاچه خشک
راستی این ماهی وسط دریاچه رنگ به چهره ندارد. چرا؟دارد.حتما دارد و من ازاین فاصله دور نمی بینم. از ماهی رویم را بر می گردانم.من فکرهای مهمتر از ماهی دارم.می بینی.هم دریاچه را دوست دارم.هم ماهی را.اما حالا به کارهای مهمتر فکر می کنم.ههه.مرده شویت را ببرند آدمیزاد که پر از تناقضی.حتی کنار یک دریاچه محو شده.و یک ماهی رو به موت.نشسته ای و می گویی من فکرهای مهمتر دارم؟
هوا کمی سرد است.از فکر آدمیزاد بیرون می آیم.به ماهی نگاه می کنم که دراز کشیده و گویی پاهایش را تکان تکان می دهد.بچه ای از آن سر دریاچه تند وتند می دود.ماهی را بر می دارد و بدو بدو به طرف خانه ای که آن سمت دریاچه است می رود.ماهی از دستش لیز می خورد.می افتد.بچه هم تلو تلو می خورد.اما باز ماهی را می گیرد و دور می شود.من فکر های مهم تری دارم....ای خدا....محو می شوم.با دریاچه یکی می شوم.می روم در جلد آن ماهی در دستان پسرک بازیگوش....فکر....
خدایا واقعا نشسته ای فکر کنی که هدفت از خلقت این همه جانوران ریز و درشت چیست؟نه.خدایی فکر کرده ای؟شاید هم یک روز صبح زود که کنار دریاچه ای نشسته بودی و داشتی فکر می کردی٬ یکهو به سرت زده که شوخی شوخی دست به کار شوی و از ساحل خشک یک دریاچه خشک انواع و اقسام حیوانات جهنده و پرنده و خزنده و ....را خلق کنی و بعد خوش خوشانت شده که اینها را بگذاری کنار باد دریاچه.باد به جانشان افتاده و خلاصه... حالا خدا وکیلی بگو ببینم:این همه جک و جانور خلق کردی و از خلقتشان کیف کردی و باد به غبغب انداختی چرا فکر نکردی به این که٬ که چی مثلا؟این درسته این همه ادم و حیوان رو بریزی توی دایره و خودت بشینی اون بالا و کیف کنی.حالا اینا به کنار.خودت که فکر نکردی به آخر و عاقبت کار هیچ٬ چرا ما رو این وسط کردی آقا بالا سر این ها.زحمت فکر کردن رو هم انداختی گردن ما.ما فکر کنیم.جونمون بالا بیاد.اونوقت بقیه مخلوقاتت بخورن و بخوابن.این درسته؟آخ آخ آخ من وقتی این کرگدنه هست با اون هیکل نخراشیده هی میره عین این پاچه ور مالیده ها خودشو میندازه توی لجنای باتلاقای افریقا٬ کلی حسودیم میشه.یا وقتی این تمساح بزرگا هستن که یه دونه گاو رو درسته قورت میدن و میرن میخوابن کنار برکه٬ نمی دونی چه حرصی میخورم.حالا مثال زیاده.نمیخوام سرتو درد بیارم.میترسم بهت بر بخوره.شانس که نداریم یه دفه ما رو تبدیل به احسن کنی.بشیم سوسمار یا کرگدن.نه.نه.جثه ام خدایی به کرگدنا نمیخوره.بهرحال از ما گفتن بود.خواستم بگم که انصافت رو شکر.اینم کار بود که کردی٬ آخه....بچه گول می زنی؟ما رو کردی قاطی یه مشت بلا نسبت شما گاو و گوسفند و شتر و ملخ و سوسمار و شیر و زرافه و الاغ٬ اونوقت مقام دادی که مثلا ما بشیم بزرگ اینا؟همین کارو کردی که هی نشستیم و فکر کردیم و گیر دادیم به خودمون و به شما و زمین و زمان و هی به جون هم افتادیم و هی دنبال شما میگردیم که شکایت کنیم .اما دستمون بهت نمیرسه...اونوقت میریم به جاهای دیگه٬ به کرات دیگه.مگه از شر خودمون از شر این الاغا راحت بشیم.شایدم توی مسیر دیدیمت که توی قصرت که احتمالا کلا از کاه و کلوخ پوشیده شده و ساخته شده و مثل کاخ این آدم های ظالم نیست توی دنیا٬ نشستی و فرشته ها دورت رو گرفتن و تو هی همینجور فرمان صادر میکنی.اما دریغ.از دیدنت.نه.
حالا باید منو ببخشید که اینجور سر صبحی درد دلم وا شد.عین این آدم های جن...جنی....چی میگن خدایا...اها....جنتلمن اومدم کنار دریاچه خالی از آب٬ کنار این دریاچه خشک نشستم و به یک ماهی بیچاره نگاه کردم ولی ....درد دلم وا شد.
حرف زیاده.بخدا حرف زیاده.اگه قول بدی که کاریم نداشته باشی و سوسکم نکنی باز میام همینجا کنار همین دریاچه خشک حرفامو میزنم.البته باید ببخشید که آخرش اینطور جلف و سخیف با شما حرف زدم.مرا ببخشید.هر چی هستم.خودت کردی.فکر من از توست.
راستی٬ راستی:میگم نمیشه یه بارونی بفرستی که دوباره این دریاچه پر بشه....اگه این دریاچه پر بود که .....
اين پست....
....
سوت....
راه بروم....
دستم را بگذارم توی جیب های شلوار کتانم ....
بی خیال دنیا ...
و با خیال تو...
راه بروم.
سوت بزنم.
بروم پشت میدان آزادی٬ در کوچه ای خلوت سوت بزنم.
از کجا تا کجا٬ همانطور که در سطور بالا گفتم راه بروم.
حتی...کاش کسی مرا با انگشت اشاره اش نشان دهد....
بگوید که هی آنجا را ...خل و چل شده بیچاره...
دلم تنگ شده....
مدت هاست کسی مرا نشان انگشت اشاره اش نداده....
مدت هاست....
دیوانه ام٬ اما ....
انگشت نمایی هم عالمي دارد برای خودش...
بگذریم....
بگذرید....
بگذارید راهم را بروم....
من که با شما و شهرتان کاری ندارم...
مدت هاست....
شاید حتی ازینجا رفتم....
تا کجا....همان جا که چوپان پیر به دروغ های شهریان فکر می کند...
راستی چرا به یک چوپان پیر فکرنکنم....
در پشت همان کوه که همنشین چوپان و خورشید است.
و خیال می کند عالمی دارد.....
راستی چرا به اسمال آقا - روم به دیوار - اسمال کچل....فکر نکنم.
اسمال آقا دلاک حمام عمومی شهرمان بود.
همان شهر روستایی....را می گویم.
****
لعنت به تو ....ساسی مانکن....
بس کن...
در شهر ساس به تن مانکن ها افتاده....
نخوان....
برو مراقب سلامتی ات باش.
نخوان....
بگذار من سوت بزنم....
راهم را بروم....
بروم....
بی خیال همه....
با خیال تو....
تو...نه.
تو.
کجا؟؟؟
وقتی نه از شعر کاری بر می آید....
نه از شعوری که....نیست.
شور ...شور زندگی در می آید.
****
به کجا نگاه کنم که فردا را ببینم.
به کجا نگاه کنم که روزنه ها را ببینم.
به کجا نگاه کنم که بخندم.
به کجا نگاه کنم که ....
نه....
دیگر از این کجا و کجا وکجا کاری بر نمی آید.
**********************************************************
حالا....پر از تردیدم.....در این شوره زار.
و شب چه طولانی شده است.
سلسله شاعران.....!
مراسم پاياني پنجمين دورهي جشنوارهي بينالمللي شعر فجر صبح امروز (سهشنبه، دهم اسفندماه) با سخنراني (و شعر خواني! ) رييسجمهور در تالار وحدت برگزار شد. به گزارش ايسنا.....در اين مراسمهمچنين مشفق كاشاني و علي معلم دامغاني شعرخواني كردند و علي معلم كه رياست فرهنگستان هنر را بر عهده دارد، با بيان اينكه طي سالهاي متمادي در سلسلهي شاعران بوده است و هماكنون شاعران جوان و خلاق در اين عرصه فعال هستند، گفت: همينجا از عرصهي شعر خداحافظي ميكنم؛ اما در زمينههاي ديگر در خدمت شما هستم.
****
جل الخالق!!!!به حق چيزاي نديده و نشنيده.....خداحافظي از عرصه شعر؟؟/
ما كه مخلص آقاي معلم هستيم اما خداييش نمي تونم اين جمله ايشون رو هضم كنم.
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.