(اين يادداشت امروز در ويژه نامه هجدهمين نمايشگاه مطبوعات روزنامه جام جم چاپ شد.البته با حذف پاراگراف سوم متاسفانه كل مطلب فشل شده بود.متاسفم) حالا كت و
شلوار مي پوشم.ادكلن با مارك فلان مي زنم.حتي دور از چشم بعضي ها،بعضي وقت ها كراوات
هم مي زنم.پشت در اتاق آقاي مسئول معطل نمي مانم زياد،فوري داخل مي شوم.چاي مي
خوريم.گپ مي زنيم.از اين در.از آن در.آقاي مسئول مي گويد:چه خوش پوش و خوش سليقه
اي شما.من مي خندم به نشانه سپاس.و مي گويم:خوب،آقاي مسئول از يادداشت ديروز من
خوشتان آمد؟ آقاي مسئول شكلات تعارفم مي كند،به نشانه سپاس. مي گويم:خب شروع كنيم
؟آقاي مسئول مي گويد:سوال شماره 8 را نپرس. نمي پرسم.مصاحبه تمام مي شود.مي
گويم:مصاحبه بعدي را اگر امكان دارد ايميلي انجام مي دهيم.مي خندد،به نشانه
موافقت.
2- حالا كمي شكم آورده ام.ايميل هم دارم.ديگر از
كاغذ هاي كاهي و صداي "تق، تق،تق"ماشين تحرير سابق كه گوشه تحريريه بود
و تقويم كاغذي بالا سر ماشين نويس كه سال يك هزار و سيصد و .....را نشان مي
داد خبري نيست. صداي ملايم اما بي احساس دستگاه تلكس خبري هم نمي آيد. حالا چاي هم
نميخورم.نسكافه ام به راه است.جواب هاي مصاحبه ايميليم را آقاي مسئول "سند"(ارسال)
كرده.باز هم سوال شماره 8 را پاسخ نداده.همكارم با همكارش در حال چت كردن است كه ياد گپ
هاي داغ همكارانم و پيش كسوتانم در تحريريه سنتي سابق مي افتم، وقتي كه ديزي مي
خوردند.سردبير روزنامه تلفن داخلي ام را گرفته،جواب مي دهم.خيلي خودماني و خوب
است.مي پرسد:اين آيين نامه سختي شغل خبرنگاري بالاخره چي شد؟خيلي راحت جواب مي دهم
:نمي دانم.
نمي دانم چرا اينقدر با سردبيرم راحتم.نمي دانم سردبير خودماني بهتر است
يا سردبيري كه يكهو عين اجل معلق بالاي سر آدم بيايد و تو به يكباره از ترس راه گلويت
خشك شود و دنبال راه فرار باشي كه:اي د اد بيدا چي شده كه جناب سردبير قدم رنجه
كردن. و سردبير محترم عين يك پدر سالار روزنامه نگار به تو تذكر جدي بدهد كه
درست بنويسي.قواعد را رعايت كني و گزارش بعدي را بر حسب تخيلات خودت ننويسي كه
واويلا.مي آيي بگويي:جناب سر دبير تخيل كجا بوده.اينها تحليل هاي بنده است
كه....ناگهان با صداي جر خوردن پاكت پفك همكارت از تخيل بيرون مي آيم.آخرين خبرهاي
اينترنتي را چك مي كنم.نه.خبر تازه اي نيست.وقت رفتن است.امشب وقت باشگاه بدن سازي
دارم.
3- سرم مي خارد.كثيفم.كمي با زانو روي زمين جابجا مي
شوم.مثلا حال بلند شدن ندارم.سر زانوهاي شلوارم چمني شده.خودم را به جوب آب مي
رسانم.قيافه ام عجيب ديدني است.ژوليده.پريشان.خواب آلود.عابري با صداي بلند مي
گويد:بدبخت بيچاره.امروز ،فردا مي ميره،توي همين جوب.بر مي گردم.اسي پاكيزه از دور
پيدايش مي شود.جماعت معتادها به صف مي شوند."تو.با تواما"من.سرم را به
زور بالا مي آورم.فحش هايي مي دهد كه در نوشتار روزنامه اي ما ترجمه اش مي شود::فلان
فلان شده ...تازه واردي.چقدم خرابي؟داش من،شيتيلت رو رد كن بياد.جنس خوب بهت بدم....
مامورها مي ريزند و جماعت معتادها را جمع مي
كنند.مردم تماشايمان مي كنند.موقع فرار جماعت معتادها، كارت خبرنگاري ام توي
"جوب" آب مي افتد.در ذهنم مرور مي كنم كه پول گزارش "دو شب خماري
در بزم معتادان " را بايد بابت جريمه گم شدن كارت خبرنگاري بپردازم.
شب كه فرا مي رسد به اين فكر مي كنم كه يعني بعد
از 3 هفته اين در و آن در زدن به خاطر اين گزارش ،فردا گزارشم در صفحه اول تيتر مي
خورد يا نمي خورد.خواب امانم نمي دهد.
4-
حالا از آن سالها كه خيلي دور هم نيست،سال هاي
خيلي زيادي گذشته است.سال هايي كه انگار كار كردن با نسلي از روزنامه
نگاران بي
اينترنت،بي ديجيتال،روزنامه نگاران سربي،روزنامه نگاران گزارش هاي ميداني
،روزنامه
نگاران پيگير تر، رنگ و بوي ديگري داشت.آموزندگي ديگري داشت.ديگر تر از ده
ها كلاس درس خبرنويسي و گزارش نويسي. روزنامه نگاراني كه روزهاي جنگ
را،روزهاي
انقلاب را،روز هاي تلاطم را،ديده بودند و انگار كه خبر ها را با دست جمع
مي كردند.