دارد این روزها می گذرد....

تند و تند....

شب می شود....

تند و تند. 

و من بدهکار کسی نیستم.آرام... آرام قدم می زنم.صدای کلاغ بیاید یا گنجشک٬ من ساز خودم را می زنم.با ساز خودم می رقصم.شبها فکر می کنم که شعر های حافظ بهتر است یا شعرهای تو....

شبها فکر می کنم که حافظ اول غزل می گفت بعد قران حفظ می کردیا اول قران می خواند بعد غزل.شبها فکر می کنم که مولوی مال ماست یا مال ترک هاست.ما او را از نیستان ببریده ایم یا ترک ها.شبها فکر می کنم که جزایر سه گانه مال ایران است یا داده ایم به عرب ها....

شبها فکر می کنم که تو بهتری یا سایه ات.شبها فکر می کنم که شبها سایه کجا بود پس تو بهتری.

شبها فکر می کنم که روزها....این روزها....تند و تند می گذرند.

و من این روزها نه کتابی می خوانم.نه روزنامه ای ورق می زنم.نه فیلمی می بینم....

این روزها سر شب که می شود تمام نماز های روزانه ام را یکجا می خوانم.بی وضو.بی تیمم.انگار که دور از جان شما و خودم و تو...نماز میت می خوانم.

دیروز صبح کنار مسجد شیشه٬ زمین خوردم.ننه جان اگر بود می گفت:پسر جان معصیت کردی خدا خواسته بهت نشون بده....

ننه جان می گفت:پسرجان دوره اخر الزمان شده....زمان ما از این چیزها نبود.

او هم دیروز دختری را کنار مسجد شیشه دیده بود که در لاک ناخن هایش فرو رفته بود....

و پسری که شیشه را دیده بود و مسجد را نه....

و گفته بود:بر وبچ بیاین مسجد شیشه....!

ننه جان می گفت:خاک به سرم....این پسره چرا اینجوریه....مگه نون نخورده.....

به ننه جان گفتم:ننه نماز اول وقت یادت نره....

گفت:پیر بشی ننه.

و این روزها مدام به ننه فکر می کنم.به دختری در لاک ناخنش.به پسری پشت مسجد شیشه.به کتاب هایی که نمی خوانم.به روزنامه هایی که توقیفند.به فیلم هایی که نمی بینم....

این روزها تند و تند می گذرند....

و من فکر می کنم دوره اخر الزمان یعنی چه؟

و من فکر می کنم:چطوریه که خدا تا حالا منو نطلبیده برم زیارت خونش....ننه جان اگر بود می گفت:دلت با خدا صاف نیست....

و من فکر می کنم که: این روزها دیانت ما عین چیه ماست....آقای مدرس....خدا رحمتت کنه....

و  فکر می کنم که:این روزها کمی گیجم.کمی منگم.

و تمام ۲۴ ساعت شب مدام به روز فکر می کنم.و مردم با انگشت های اشاره شان شب را به من نشان می دهند....

.....

این روزها باید با ناشر شعرهای کهنه ام قرارداد ببندم....

باید به شیراز بروم....و بگویم  آقای حافظ....چطور هم شعر می گفتی در وصف یار و هم قران می خواندی....

این روزها مدام نماز شبم قضا می شود....صبحانه فقط چای می خورم و راه می روم....شب که می شود...همه جا تاریک است.

 این روزها....

 روزها....

می گذرد.

و من بدهکار کسی نیستم....و هر طور که بخواهم می خوابم.و هر طور که بخواهم کتاب نمی خوانم.هر طور که بخواهم شعر می گویم....ادبیات را دلم می خواهد با ت دسته دار بنویسم.شعر را می خواهم در وصف تو بگویم....نه در وصف یار....یار کیلو چنده....

این روزها.....

مردم... با هم مهربان باشید....

.....

ننه جان....پیر شدم.