برای این زلزله و زلزله های بعد....جام جم امروز 23 مرداد/صولت فروتن

ما درد كشيده‌ايم. زمين اين را مي‌داند. زمان اين را مي‌داند. اشك اين را مي‌داند. زلزله اين را مي‌داند. بم خبر دارد كه درد يعني چه. بم مي‌داند كه زمين به يكباره لرزيدن و ياران به‌يكباره رفتن يعني چه.

رودباري‌ها مي‌دانند بار درد را به دوش كشيدن يعني چه. آنها آن شب لعنتي را يادشان هست. آن شبي كه ما مشغول فوتبالمان بوديم و زلزله به ناگاه به آنها يورش برد. درست مثل ديروز و پريروز و همين شب‌ها كه ما باز مشغول المپيك بوديم و شنيديم كه صدايي مي‌آيد. صداي زلزله براي ما آشناست. نهيب زلزله ترس دارد. ما با زلزله آشناييم. زلزله با ما آشناست. ما با ترس زلزله آشناييم. ما مي‌دانيم كه ناگهان مي‌آيد و ناگهان مي‌رود. وقتي گرد و خاك‌ها خوابيد آن‌وقت انگار كه زلزله تازه آمده است. چشم مي‌دواني و مي‌بيني كه آدم‌هاي اطرافت نيستند. مي‌بيني كه هيچ‌چيز سر جايش نيست و آن‌وقت درد زلزله تازه به سراغت مي‌آيد. به زمين زير پايت لعنت مي‌فرستي كه بي‌خبر آشفت. ديوار‌هاي كاهگلي خانه‌ات، سقف خانه‌ات، چراغ خانه‌ات، اميد و آينده‌ات همه با هم يكي شده‌اند. با چشم‌هايي غبار گرفته، نگاه مي‌كني. تاريكي شب‌هاي زلزله بدترين دردهاست. كو تا آدم‌هاي سر در گريبان خود، برسند. كو‌تا كمك بيايد. بچه‌هاي زيرآوار مانده، نفس مي‌خواهند.

پاهاي زلزله‌زده توان مي‌خواهند.

چراغ خانه خاموش است. از كجا بداني چند آجر ديگر تا دست‌هاي نحيف كودكت باقي است. از كجا بداني هواي حادثه تا كجا باقي است. فرياد فصل مشترك زلزله‌هاست. درد دارد وقتي به اندازه يك دوي صد متر المپيك به خط پايان برسي و بگويند با زلزله مرد. ما درد كشيده‌ايم. زلزله اين را مي‌داند. زلزله مي‌داند، پي خانه‌هاي ما آسيب‌ديده است. زلزله حريف نامردي است. دست مي‌گذارد روي نقاط آسيب‌پذير و ما را با خاك يكي مي‌كند. ما درد كشيده‌ايم. معني آوار را خوب مي‌فهميم. ديوار‌هاي بم هنوز زخمي است. دل كوير هنوز دردمند است. حالا زخمي دوباره خورده‌ايم. حالا بايد با پاي پياده و سواره خود را به اهر برسانيم. بايد تا ورزقان اشك بريزيم. حالا آذربايجان ما زخمي است. مي‌ترسم درياچه نجيب و بيجان اروميه از غم اين آوار دق كند. مي‌ترسم دوباره يادمان برود زلزله همين حوالي است. مي‌ترسم خانه‌هاي شما و خانه‌هاي ما دوباره اسير اين حريف نامرد شود. من از زلزله مي‌ترسم. اما از خودمان بيشتر مي‌ترسم. ما با زلزله فقط اشك مي‌ريزيم. ما با زلزله فقط آه‌مي‌كشيم. ما از زلزله فقط عكس‌هاي دلخراش و حسرت و داد و فرياد‌هاي جگرسوز يادمان مي‌ماند. ما تسليم محض زلزله‌ايم. ما درد كشيده‌ايم. زمين اين را مي‌داند.

طغیانت.....

کم کم از راه رسیدی
و ناگهان خراب کردی
باران بودی و لطیف
اما سیل شدی
طغیان کردی و بردی
از چشم هایم دیگر هیچ نمانده است
کنار آبادی نشسته ام
خانه خراب و تنها
نگاهم حالا کجاست،نمی دانم
صدایم در گلو حبس است
دستانم نای خانه های متروک و بی تو را گرفته است
حالا نگران نیستم
کار از کار گذشته است
تو آمده ای
رفته ای
طغیانت در نگاهم مانده است
نگاهم نیست
و حالا تمام ناگهان ها را خوب می فهمم
حال خوشی دارم
میان نفهمیدن و گنگی
سرگردان میان جاده هایی که مانده اند
و آدم هایی که رفته اند