کمی با خدا

سلام خدا.بیا کمی قدم بزنیم.بگو فرشتگان درگاهت نیایند.بگو بمانند و به کار ملک و ملکوت برسند.آنقدر ها هم بی جنبه نیستم اما می ترسم دست کم،گلوی یکی از همین فرشتگانت پیش من گیر کند و آن وقت به قول ما:خر بیار و باقالی بار کن.تو خدایی و بهتر از ما می دانی که به کار فرشتگانت اعتباری نیست.داستان حض
رت شیطان را که یادت هست؟؟تو گفتی سجده کن.او گفت نمی کنم.از تو اصرار و از او انکار.باقی قصه را هم که همه می دانند.بگذریم.بیا حرف خودمان را دنبال کنیم.بیا قدم بزنیم.راستی خدا،به قول این آدم خارجی ها که خدا حفظشان کند:هاو آر یوو؟
چی،تکلم بالعربی؟!خدا جان،اذیت نکن.یعنی هر چی تا حالا خدمت شما عرض کردم،متوجه نشدین؟خدا جان.باور کنید بالعربی من ضعیف است.من فقط قل هو الله و احد و صمد را می شناسم و معنی آن را می دانم.به اعتبار همان احد و صمد و اکبر بود که گفتم بیا کمی قدم بزنیم.به اعتبار همان که از همه بزرگتری.از همه بی نیاز تری.وگرنه من غلط بکنم جسارت کنم و بگویم بیا قدم بزنیم.
خدا جان
آنقدر با غیظ به من نگاه نکنید.
من غلط کردم.من گه خوردم،خدا جان.اصلا خدا جان، چرا خدا جان؟!من سگ کی باشم که به شما بگویم خداجان؟
راستش،آقای خدا،حضرت،باریتعالای عزیز ،مرا ببخشید.
گفته بودند که با شما نمی توان کنار آمد،گفته بودند که شما بر خلاف آنچه بعضی ها می گویند خیلی هم اهل تساهل و تسامح نیستید.اما من باورم نمیشد.
خدایا حالا باید چه کنم؟بگویم غلط کردم، خوب است؟خدای باریتعالی غلط کردن بالعربی چه می شود؟خدایا من توبه کردم.اصلا همین حالا جفت پاهای من را قطع کن که دیگر هوس نکنم بگویم خداجان بیا کمی قدم بزنیم.
اصلا خدا جان،نه ...ببخشید، آقای خدا،میخواهی بگو یکی از همان فرشتگان درگاهت بیاید گلویش پیش من گیر کند،بیاید با هم قدم بزنیم و سر همین چهارراه بعدی بیایند ما را بگیرند و به جرم اخلال در نوامیس فلک کنند،آنقدر که گوش ها کر شود.اینطوری جایگاه شما هم محفوظ است.
آقای خدا چرا ساکتید؟یعنی حالا که من فارسی حرف میزنم ،متوجه عرایضم نشدید؟حالا چکار کنم؟چه خاکی به سرم بریزم؟
آقای خدا،حالم خوب نیست.بخدا حالم خوب نیست.خیر سرم آمدم کمی با شما حرف بزنم.چه می دانستم که خداوندی شما این سوسول بازی ها را بر نمی دارد.
تازه شانس آوردم که زود خوتان را به من نشان دادید و زود گفتید تکلم بالعربی،وگرنه توی برنامه ام بود که مثل این شاعر های مادر مرده ،کمی که جلوتر رفتیم بگویم ای خدای خوشتیپ،ای خدای با حال،بیا کمی کنار جاده استراحت کنیم.اجازه بده حین استراحت ،کنم شانه سرت.
اما آقای خدا حالم خوب نیست.اگر حالم خوب بود که،اگر عقل توی کله پوکم بود که،اگر دین و ایمان داشتم که، از این غلط های زیادی نمی کردم.
آقای خدا اینقدر پیش این آدم ها حرف زدم.اینقدر با فرشته های زمینی راه رفتم.اینقدر شعر گفتم.اینقدر از روی همین زمین، خدا خدا کردم که خسته شدم.مردم از خستگی.مردم از تنهایی.مردم از دروغ گفتن.مردم از فیس و افاده.حالا من که وضعم خوب است،اما باور کن که خیلی ها مردند از بی چیزی.بیچاره شدند از بی پولی.آقای خدا هیچ می دانی دلار شده نزدیک به چهار هزار تومان؟هیچ می دانی یارانه ها کفاف زندگی آنهایی را که از همه بیشتر به یارانه نیاز دارند،نمی دهد؟
آقای خدا،حالا که تو ساکتی و حرف نمی زنی،بگذار من بگویم.
هر چند،گفتم.گفتم که حالم خوب نیست.گفتم که خسته ام.حالا شما هی بگویید تکلم بالعربی.
حرف دیگری ندارم.بیشتر از این حرف بزنم می گویند:تو را چه به این غلط ها؟می گویند:نخیر،حال همه ما خوب است.
می گویند:رشد اقتصادی ما خاری است در چشم همه.
آقای خدا،خودت شاهدی که من فقط با تو درد دل کردم.فقط کمی حرف زدم که سبک شوم.هر چند شما توی ذوقم زدید و گفتید :بالعربی.
خداجان،تو را به خدا حرف بزن.بگو که از من دلخور نیستی.بگو که هنوز مهربانی.بگو که اینها دروغ می گویند.بگو که این آدم ها ،دیگر آن آدم های قدیم نیستند.
.............
.........
بگو که من عضو هیچ دار و دسته ای نیستم.بگو که من عاشق دار و درختم.بگو که عاشق همه ام.
...........
.............
چی؟؟؟؟
لا تلکم؟
چی؟
چین؟؟؟؟
ببخشید،چی؟
تو همه حرفهایی که زدم متوجه شدی؟
خسته بودی؟
گفتی کمی با من مزاح کنی؟؟؟
خداجان نوکرتم.
چی؟؟؟؟.....
بخدا نمیفهمم
خداجونم،ببخشیدا ولی،چقد بد فارسی حرف میزنید؟
ولی اشکال ندارد از چشمهایت همه چیز را می فهمم....
خداجونم ....
چی؟؟؟؟
بیام قدم بزنیم؟؟؟؟
وای.منو شرمنده می کنید خداجان.
روم سیا خدا جان
چی؟
روسیا؟؟؟
روسیه؟؟؟؟
نههههههه
روسیه کیلو چنده؟میگم روم سیاه.یعنی شرمندتم.
ببین میگم فارسیت ضعیفه،نگو نه.
.............
..................................مرسی خدا
بیا کمی قدم بزنیم.
---------------------------------------------
با تشکر از خدا ی بزرگ که این وقت را به من دادند.
تهران.مهر ماه یک هزار و سیصد و نود و یک //صولت فروتن

روز و شب

روز بدی بود
شب،کز کرده بود گوشه ای
مانده بود....

آخرین روزهای تاپاییز!


پاییز که می آید
می ترسم از افتادن
و نفس در سینه ام حبس می شود
می گویم شاید این برگ های افتاده هنوز نفس دارند
می ترسم از راه/
رفتن
ماندن را ترجیح می دهم/
در خودم

آماده می شوم برای خواب زمستانی
زیر یکی از همین درخت های بی بار
حالا وقت چشم بستن من است
بگذار خوابم را ببینم
بگذار راه،راه خودش را برود
و من کمی خواب ببینم
تا پاییز بیاید و برود
تا برگ ها بریزند
می ترسم از افتادن
پاییز فصل من نیست
رنگ های پاییز زود می میرند
و هیچ رد پایی روی هیچ برگ افتاده ای جا نمی ماند
بگذار خوابم را ببینم