یلدای ما خسته است....
ببین در آستانه شبی سرد و یلدا زده چقدر اما هست که می گوییم و دیگر هیچ.ببین که چه یلدای خنکی.دیگر بوی پرتقال تازه خوشحالمان نمی کند.دیگر آجیل شب چله سر گرممان نمی کند.ببین چه سر های در گریبانی داریم.ببین چه نجیبیم که باز هم به هم لبخند می زنیم و تبریک می گوییم یلدا را.
یلدایی بی هندوانه.بی پدر بزرگ.بی خنده های از ته دل.یلدایی ماندگار اما خسته که بر پشت خود کول گرفته ایم و کشان کشان می رویم تا مبادا در دل شب سرد٬ به کمین نشستگان حرمت و نجابت ما بیش از این خیال نکنند که ما همه چیزمان را از دست داده ایم.یلدای ما خسته است.دیگر سرمه به چشم هایش نمی کشد.اما هست....هستیم.و امشب دست یلدایمان را می گیریم.دست نحیفش را.و در دل شب خود را به صبح می رسانیم.حتی اگر نای حرف زدن نباشد.حتی اگر بوی پرتقال و خرمالو نیاید.حتی اگر یلدا به چشم های ما نگاه کند. از ما خجالت بکشد که نمی توانیم بزم یلدایی مان را بیاراییم.آنچنان که بوده است.و ما نتوانیم به چشم هایش خیره شویم که یلدا جان بیا فقط راه برویم.راه برویم و اندکی آب بنوشیم٬ فقط.تا فردا...که سفره مان دوباره رونق بگیرد.
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.