یلدای ما خسته است....

نوشتم که یلدایی باشید.چاق و چله.به همین سادگی و همین اندازه مختصر.می توانستم بنویسم یادش بخیر شب هایی از سال هایی که رفته اند و به یلدای تاریخ گره خورده اند.می توانستم بنویسم یادش بخیر سفره های یلدایی گسترده که یک سر آن پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها بودند و یک سر آن نوه های قد و نیم قد.می توانستم بسیار و بسیار از شب های چله بنویسم.نوشتنی پر از احساس های تاریخ مصرف گذشته.نوشتنی که برای لحظاتی ما را از این یلداهای بی حوصله به چله نشینی های شاد و شنگول ببرد.نوشتنی که بخوانیم و بگوییم که یادش بخیر...با آهی و حسرتی شیرین.اما ننوشتم.ننوشتم.و تنها اکتفا کردم که بگویم:یلدایی باشید.چاق و چله...مثل لبخندی که می زنیم تا  چشمان غمگینمان را نبینند و غمناک نشوند.اما....

ببین در آستانه شبی سرد و یلدا زده چقدر اما هست که می گوییم و دیگر هیچ.ببین که چه یلدای خنکی.دیگر بوی پرتقال تازه خوشحالمان نمی کند.دیگر آجیل شب چله سر گرممان نمی کند.ببین چه سر های در گریبانی داریم.ببین چه نجیبیم که باز هم به هم لبخند می زنیم و تبریک می گوییم یلدا را.

یلدایی بی هندوانه.بی پدر بزرگ.بی خنده های از ته دل.یلدایی ماندگار اما خسته که بر پشت خود کول گرفته ایم و کشان کشان می رویم تا مبادا در دل شب سرد٬ به کمین نشستگان حرمت و نجابت ما بیش از این خیال نکنند که ما همه چیزمان را از دست داده ایم.یلدای ما خسته است.دیگر سرمه به چشم هایش نمی کشد.اما هست....هستیم.و امشب دست یلدایمان  را می گیریم.دست نحیفش را.و در دل شب خود را به صبح می رسانیم.حتی اگر نای حرف زدن نباشد.حتی اگر بوی پرتقال و خرمالو نیاید.حتی اگر یلدا به چشم های ما نگاه کند. از ما خجالت بکشد که نمی توانیم بزم یلدایی مان را بیاراییم.آنچنان که بوده است.و ما نتوانیم به چشم هایش خیره شویم که یلدا جان بیا فقط راه برویم.راه برویم و اندکی آب بنوشیم٬ فقط.تا فردا...که سفره مان دوباره رونق بگیرد. 

شب چله مبارک.

یلدایی باشید.چاق و چله....

آخر پاییز

آخر پاییز....

آخر پاییز....

رقص برگ ها در لرزش دل ها....

و جوجه هایی که به آخر پاییز نرسیدند. 

به یاد پدر....

امروز صبح صدای قرآن تمام محله را برداشته بود.عبدالباسط بود که می خواند.همیشه این وقت ها که می شد مادر می گفت:ای داد بیداد٬ باز کی مرده؟خدا رحمتش کنه.آن وقت بود که من یا مثلا زن همسایه یا برادر بزرگ تر یا عمو رمضان بقال محله از مسجد محل خبر می گرفت و به مادر می گفت:فلانی مرده.

                                                          ****

صدای عبدالباسط جور دیگر بود آن روز.بیشتر می سوزاند٬ گویا.کسی به مادرم نگفت:فلانی مرده.عمو رمضان هم ساکت بود.من...اما می دانستم چه خبر است.به مادر چیزی نگفتم.به برادر بزرگتر چیزی نگفتم.بیرون هم نرفتم که ببینم و خبردار رفتن کسی شوم.عبدالباسط می خواند.اهالی محله حالا حتما فهمیده بودند چه کسی رفته.مادر فهمیده بود.شاید هم نه.اما گریه می کرد.من می دانستم چه خبر است.تاریک بود هوا٬ که پدرم رفت.آخرین سرفه را که کرد ....چشمانش بسته شد.خوابید.من دویدم توی حیاط.زود به آسمان نگاه کردم.آسمان مثل همیشه نبود.یک چیزی به آسمان اضافه شده بود....

                                                         ****

۲۰ سال پیش بود....آن روز صبح.

۲۰ آذر ۱۳۶۹.

دم غروب

ای شعرهای رها از من....

باز گردید.

ای نشانه های دور

نزدیک تر شوید.

مرا به حال خودتان رها کنید....

من از حال خود....

بی شما

بی خبرم....

مرا به حال خود رها مکنید....

با من از نسیم بگویید.

از دورترین ترانه ای در شبی سرد  و زنی آوازه خوان

اوووو وووه

من کجا و دورترین ترانه ای در شبی سرد و زنی آوازه خوان  کجا

من می گویم ش....

باقی اش  را شما بگویید....

                                                                 ***

ای شعرهای رها ازمن.

باز گردید.

و مرا به حال خودتان رها کنید.

 

 

چه زود يادمان مي رود....

۱۵ آذر سال ۱۳۸۴ خبر آمد:هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد.باقي ماجرا را حتما مي دانيد.و ۱۶ آذر ۱۳۸۴ اين يادداشت كوتاه من در روزنامه جام جم چاپ شد.آن روزها هم هواي تهران آلوده بود.مي گفتند وارونگي هوا.

اشکهايي براي خودمان
جام جم آنلاين: ديروز خبرم در آسمان آلوده تهران سوخت. سرم را بالا گرفتم. مي گفتند آسمان شهر وارونه شده است. اين يک خبر بود که همه اهالي شهر را سر به زير کرده بود يا خانه نشين اما خبر من ديروز در همين آسمان آلوده و وارونه سوخت. مي گويند خبر سوخته ، يعني خبري که از آن جا مانده اي.

و من ديروز جا ماندم ، جا خوردم از اين که در اين آلودگي بي همه چيز ، محمود ايل بيگي که چند صباحي در گروه اجتماعي خبر تلويزيون با او بودم ، کاظم نژاد کيهان ، خيرخواه تلويزيون ، غريب ايسنا ، مير افضلي و عليرضا افشار و همه همکارانم در هواپيماي سي - 130 ارتش به يکباره سوژه خبر سوخته ام شدند. حالا نشسته ام و با اين که کسي نيست بگويد چرا خبر سوخته آورده اي ، مي خواهم براي خودم و خبرم گريه کنم . گريه اي بي صدا ، بي اشک براي همکاراني که سالها در کنارمان بودند و ديگر نيستند که اين آسمان وارونه را ببينند و يا به مني که خبر سوخته آورده ام ، بخندند. سرم را پايين گرفته ام و مي نويسم از گريه هايي که شما نمي بينيد. ما بايد خبرهايمان را بنويسيم و شما آنها را بخوانيد. اشکهاي ما براي خودمان.

باد در نقطه صفر

می گویند باد در تهران به نقطه صفر رسیده است....

می گویم:

ما به به اندازه کافی باد به غبغبمان داریم.

به اندازه کافی حزب باد داریم.

به قدر کافی خودمان را به آب و آتش می زنیم.

چه نیاز به باد و درخت

چه نیاز به باد و باران.

دیگر چه نیاز به باد.

هر چه باد آ باد.

زندگی!؟

زندگی لنگ لنگان به راه خود می رود.در این خیابان ها و کوچه ها و روزها و شب ها و شب ها و ....