خسته تر...نه
مي خواهند تو را ازمن بگيرند.مي خواهند تو را از تند باد هزيان هايم عبور دهند و آن وقت بنشيند و ريسه بروند.لعنتي ها در اين هواي باراني هم هجومشان بي رحمانه است.دوباره آمده اند.مي دانند حالت خوش نيست.مي دانند خسته اي.مي دانند كارت بيخ پيدا كرده است.ميدانند.
مي دانند كه هر انساني كوه هم كه باشد روزي تاب برف را ندارد و بهمن ميريزاند.مي دانند خسته اي و آمده اند لعنتي ها.
مي دانند كه حالا از آن وقت هايي است كه تنهايي را نيز آزار مي دهي.مي دانند كه حالا دلت يك فراخناي دنج مي خواهد.دلت مي خواهد كه بروي در يك فضاي منتهي به دور دست بنشيني و تنها باشي.مي دانند كه دلت گرفته است.بدجوري هم گرفته است.كرخت شده اي.مي دانند كه اكنون احساست مثل آدم هاي بي پناهي است كه مانده اند چه كنند.
مي دانند دلت مي خواهد هوار بكشي....
لعنتي ها مي دانند.
حالا مي دانند كه نمي خواهي و نمي تواني كلمات را بزك كني.
مي دانند كه تسليم كلمات بي رحم شده اي.
مثلا شكست.مثلا تنهايي.مثلا كاسه صبرت سر آمده است.مثلا اين آدم هاي حقير.اين آدم هاي حقير.مثلا تو قبل ترها گوش شنوا بودي....حالا شرايط فرق كرده....مثلا تقصير تو نيست يا هست.
مثلا از خودم راضي نيستم.
مثلا ديوار هاي اين اتاق ....پتك....
مثلا دوباره بروم فيلم بي پولي را ببينم.
مثلا باز باران...امروز ...اما بي ترانه....
مثلا قطره اي از چشم ...به هواي باران....كه مرد را نبايد.
لعنتي ها دوباره آمده اند.
كاش بودي همينجا و مي گفتي:توكل كن.
و مي گفتم:دعا كن.
و مي گفتم:اين بار تا اطلاع ثانوي خسته ام.
خسته ام اما تو بخند كه خسته تر ....نه.
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.