بيا....

بيا
كه وقت شعر گفتنم آمده است
روبرويم بنشين
من به ديوار روبرو نگاه مي كنم
تو به ديوار اين طرف
تو به من
من به ساعت روبرو
چشمانت،شعرم را بند مي آورد
آنوقت بايد نفس بكشم
نفس هاي عميق
... تا شعرم بيايد باز
تا بالا بيايد اين حس گم شده در لابلاي اين همه
بيا
كه نمي دانم كجايم
همان از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
همان ديوان شعر شمس
همان حافظ چشم هاي تو
همان حماسه شعر پارسي
وقتي _ اگر
عاشق مي شد
حالا من كجا و آن از كجا،كجا؟
من
شعر گفتنم بند آمده است
من
تو را ندارم
عاشقي بي تو
روبرويت نشسته ام
هي مي گويم و هي مي گويم
به اين ساعت روبرو
به آن ديوار ساكت
به آن نگاه خشكيده
كه نمي دانم مال كيست
.......................................
بايد بروم
اذان مي گويند!
--------------------------------------------
صولت فروتن/همين حالا/بي تاريخ/بي تو

روزنامه خراسان.16 اسفند 90.صفحه 12

عنوان کتاب: ۲۴ ساعت شب

نويسنده: صولت فروتن

ناشر: انتشارات نگيما

اين کتاب شامل قطعاتي ادبي و داستانک هايي حاصل تلاش نويسنده کتاب در سال هاي ۸۷ تا ۸۹ است. ۲۴ ساعت شب با نامه اي از سوي فرزند يک شهيد به پدرش آغاز مي شود و در ادامه واگويه اي از سفر خيالي دو همسفر به سوي مقصدي نامعلوم را به تصوير کشيده است. گفت وگو با کلمات و گفت وگو با دردهاي انساني از ديگر قطعات اين کتاب است. در بخشي از کتاب ۲۴ ساعت شب مي خوانيد: سلام بابا. خوبي؟ تو چقدر خوبي که هنوز سلامت نکرده ام اشکم جاري شده است. مي خواهم برايت نامه بنويسم خيلي دلم برايت تنگ شده بابا. بعضي وقت ها که بغض گلويم را مي گيرد به خودم مي گويم: آخر اين هم شد شانس. اين همه آدم رفتند و جنگيدند اما تو شهيد شدي؟ آن هم يک روز بعد از اين که من به دنيا آمدم؟ اين چه کاري بود کردي بابا؟ مادر مي گويد: بار اولي که به جبهه رفتي مجروح شده بودي. موقع ترخيص از بيمارستان سر همين کوچه که زندگي مي کنيم، مادرم را ديده اي و بعدها گفته بودي که عاشقش شده بودي... واي باباي عاشقم چقدر دلم برايت تنگ شده است. کاش مي شد مثلا هر ده سال يک بار از آن جايي که هستي مرخصي مي گرفتي تا بيايي و ما را ببيني. کتاب «۲۴ ساعت شب» در ۱۱۰۰ نسخه و به قيمت ۲۰۰۰۰ ريال در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

نخ!

يك حس نخ نما دارم/يك حوصله ي خاموش...بي صدا

يادداشت اينجانب در روزنامه شرق 5 شنبه 4/12/90 ويژه نامه بزرگداشت 40 سال روزنامه نگاري حسين قندي

ما را چه به نوشتن براي تو.تو يعني شما.تو يعني كلمه.تو يعني خبر. يعني دانشكده روزنامه نگاري.يعني روزنامه.يعني تحريريه.يعني سردبيري.تو يعني يك عمر خاطره هاي خوب با لبخند مهربان اما روزنامه نگارانه ات.تو يعني يك عمر تيتر و ليد.تو يعني عشق،يعني عاشقي در صفحه يك.تو يعني يك عمر خاطره هاي خاكستري كه تنها خودت مي داني و سينه فراخت.تو يعني روزنامه نگاري نجيب ايراني.در همهمه سياست و سياست زدگي.
ما را چه به نوشتن براي تو.ما شاگرديم،استاد.ما مخلصيم،استاد.تو انگار كه هميشه استاد بوده اي و هستي و ما هميشه شاگرد.حتي از همان روزهاي روزنامه ديواري،از همان روزهاي زنگ انشا،از همان روزهاي مشق،از همان روزهايي كه خواب مي ديديم روزنامه نگار شده ايم ،خبرنگارشده ايم،از همان روزها تو استاد بودي.تو روزنامه نگار بزرگ بودي و ما نمي دانستيم تو هستي.اما تو بودي.تو هستي.حالا هم كه ما ادعاي روزنامه نگاريمان مي شود،اما باز پيش تو بايدهمان  روزنامه ديواريمان را بنويسيم.بايد انشايمان را  بنويسيم.ما را چه به نوشتن براي تو.تو حرمت كلمه را حرمتي ديگر دادي.با يك عمر نفس كشيدنت در فضاي آن روز هاي دور،آن تحريريه هاي دور،آن روزنامه هاي دور و نزديك. خبر هميشه،هميشه پيش تو سوخته است.خبر،هر چه باشد،پيش تو كم مي آورد.ما،هر كه باشيم،در اين روزنامه يا آن روزنامه،هر كجا باشيم،پيش تو هيچ نداريم.تو با اخم هايت،وقتي خبرهاي مارا مي خواني كه تيتر بزني،مهرباني را بهتر معنا مي كني.يادت بخير.يادت ماندگار.يادت هميشگي استاد.كاش تو سردبير تمام روزنامه هاي اين مملت مي شدي،تا سردبيري را،روزنامه نگاري را،زندگي را ،عشق را،خبر را،گزارش را،تيتر را،با همان سياست روزنامه نگارنه،با همان سبك دوست داشتني ات يادمان مي دادي.كاش مي شد تو را قسمت مي كرديم ميان تمام كلاس هاي روز
نامه نگاري.ما را چه به نوشتن براي تو.
حالا باز خوش به حال ما كه با تو شاگردي كرديم.خوش به حال ما كه با تو آموختيم.خوش به حال ما كه تو را داريم.خوش به حال ما كه با خاطره هاي تو خوشيم.ما را چه به نوشتن براي تو.دستمان را بگير همچنان.ما اين راه را با تو مي آييم.مسير شاگردي ما با تو تمامي ندارد.خوش به حال ما كه شاگرديم،همچنان.
شاگرد تو.تو يعني:حسين قندي.به افتخارت.