ما را چه به نوشتن براي تو.تو يعني شما.تو يعني
كلمه.تو يعني خبر. يعني دانشكده روزنامه نگاري.يعني روزنامه.يعني تحريريه.يعني
سردبيري.تو يعني يك عمر خاطره هاي خوب با لبخند مهربان اما روزنامه نگارانه ات.تو
يعني يك عمر تيتر و ليد.تو يعني عشق،يعني عاشقي در صفحه يك.تو يعني يك عمر خاطره
هاي خاكستري كه تنها خودت مي داني و سينه فراخت.تو يعني روزنامه نگاري نجيب
ايراني.در همهمه سياست و سياست زدگي.
ما را چه به نوشتن براي تو.ما
شاگرديم،استاد.ما مخلصيم،استاد.تو انگار كه هميشه استاد بوده اي و هستي و ما هميشه
شاگرد.حتي از همان روزهاي روزنامه ديواري،از همان روزهاي زنگ انشا،از همان روزهاي
مشق،از همان روزهايي كه خواب مي ديديم روزنامه نگار شده ايم ،خبرنگارشده ايم،از
همان روزها تو استاد بودي.تو روزنامه نگار بزرگ بودي و ما نمي دانستيم تو هستي.اما
تو بودي.تو هستي.حالا هم كه ما ادعاي روزنامه نگاريمان مي شود،اما باز پيش تو بايدهمان
روزنامه ديواريمان را بنويسيم.بايد انشايمان
را بنويسيم.ما را چه به نوشتن براي تو.تو
حرمت كلمه را حرمتي ديگر دادي.با يك عمر نفس كشيدنت در فضاي آن روز هاي دور،آن
تحريريه هاي دور،آن روزنامه هاي دور و نزديك. خبر هميشه،هميشه پيش تو سوخته است.خبر،هر
چه باشد،پيش تو كم مي آورد.ما،هر كه باشيم،در اين روزنامه يا آن روزنامه،هر كجا
باشيم،پيش تو هيچ نداريم.تو با اخم هايت،وقتي خبرهاي مارا مي خواني كه تيتر بزني،مهرباني
را بهتر معنا مي كني.يادت بخير.يادت ماندگار.يادت هميشگي استاد.كاش تو سردبير تمام
روزنامه هاي اين مملت مي شدي،تا سردبيري را،روزنامه نگاري را،زندگي را ،عشق را،خبر
را،گزارش را،تيتر را،با همان سياست روزنامه نگارنه،با همان سبك دوست داشتني ات يادمان
مي دادي.كاش مي شد تو را قسمت مي كرديم ميان تمام كلاس هاي روز
نامه نگاري.ما را
چه به نوشتن براي تو.
حالا باز خوش به حال ما كه با تو شاگردي كرديم.خوش
به حال ما كه با تو آموختيم.خوش به حال ما كه تو را داريم.خوش به حال ما كه با
خاطره هاي تو خوشيم.ما را چه به نوشتن براي تو.دستمان را بگير همچنان.ما اين راه
را با تو مي آييم.مسير شاگردي ما با تو تمامي ندارد.خوش به حال ما كه
شاگرديم،همچنان.
شاگرد تو.تو يعني:حسين قندي.به افتخارت.