عیدتان مبارک
رفته بودم.آمدم.خسته بودم.آمدم.
نمی دانم چرااما احساس می کنم بد شده ام.بد.بد....
رفته بودم میان زندگی میان آدم هایی که ....
خدایا حالا روزگار ما به بهار نزدیک شده است....بگذار در آستانه بهار اعتراف کنم که بد شده ام.بگذار اعتراف کنم که بد شده ام و چه خوب بدی های دیگران را می بینم....چه بد....شده ام.
خدایا اعتراف می کنم.حالا قول می دهی دستم را بگیری اگر خوب شدم.اگر خوب شدم.
قول می دهی.
رفته بودم.آمدم.خسته بودم.آمدم.
قول می دهی وقتی آدم های....دوره ام کردند....از بدی دورم کنی.
خدایا من به لبخند یک دوست یک خوب راضی ام.
بهار را بر ما مبارک کن.
.........
تو را دوست دارم.با همان لبخندت.
........
......
بهار را نیز .....
این ویلاگ هم رو به پایان است.
دوستان خوب و همراه من در این سال رو به پایان٬ لطفا نظرات و نقدهای خود را درباره نغمه ناجور اعلام کنید....
تا...
شاید وقتی دیگر.
خداحافظ.
...................................................
توضیح:منظور ازخداحافظی ......در سال ۸۸ است.
حال و هوای عید به مشامت می خورد و باید با سیلی صورتت را بزک کنی که دلتنگی آخر سال را مثل خیلی دلتنگی های دیگر به رخ دیگرانی که می خواهند با ریتم صدای پای بهار بخوانند نکشی..........
راستی از سال ۸۸ چه باید گفت؟
سالی پر از حادثه....
سالی پر از دلتنگی....
سالی ....
که از بهارش پیدا بود.
حالا با نگرانی می رویم به سال دیگر.
سالی بدون یارانه.بدون ....
سالی که نکوست از اسفند امسالش پیداست.
بعدها عین آهو بچه ها که به محض تولد روی پای خودشون می ایستن منم راه افتادم.بعد از این که راه افتادم دیدم دو قدم اون ور تر از خونه و خونواده آش رو می خورن با جاش.و اگه دیر بجنبی قاطی می کننت توی آش سر می کشن یا مجبور میشی تو هم آشخور بشی با جاش.
خلاصه اینکه تاتی تاتی کنان راه افتادم و الان تا نزدیک میدون هفت تیر رسیدم.البته یکی از آش خورا بهم گفت با متروی میرداماد بیام دیدم که ایستگاهش جای پرتیه و باید من یک الف بچه از وسط بیابون و خیابون و بزرگراه رد بشم تا به ایستگاه برسم.قیدشو زدم.تاتی تاتی کنان از بزرگراه مدرس اومدم پایین.هم هواش خوب بود.هم سیاستش عین دیانتش بود.هم تاتی تاتی کنانم خوب شد.البته چون ماشین ها به سرعت برق می رفتن و به سرعت برق هم می موندن توی ترافیک بزرگراه یا تصادف می کردن و بعضی هاشونم فحش دادنشون به ترافیک و مسئولان مربوطه ملس بود یک کمی گوشام باز شد.این ملس رو از یک سرباز که بهم آدرس مترو رو داد یاد گرفتم.می گفت:چه ملس راه میری.....!
خلاصه از بزرگراه سیاست عین دیانت رد شدم.خیالم راحت شد...به میدان هفت تیر رسیدم.حالا.
دوسال طول کشیده تا اینجا رسیدم.از اسم این میدون می ترسم.آخه میگن تیر جیزه.حالا موندم بقیه راه رو با مترو برم.با تاکسی برم.با اتوبوس برم.با آژانس برم.دوباره پیاده برم.....همون پیاده بهتره.ترافیک هم نداره.خوبیش اینه که اینجا دیگه از سیاست عین دیانت خبری نیست.برا همین اینجا چشمام هم میتونه باز بشه.ملتفت هستید کی چی عرض می کنم....
خلاصه ....من دو ساله شدم.
می روم....
تا طلوع فردا.
می روم ....
تا انتهای این شب بارانی.
تو را می جویم....
که گم کرده ام....
خودم را....
بیا ....دوباره چشم بگذاریم.
همین.
راننده ماشين پشت سري دستش را گذاشت روي بوق...حالا نزن كي بزن....
همزمان با صداي بلند و عصباني:برروو ديگه....
راننده تاكسي:زر نزن...ماد....ر....!!
درگيري و بزن بزن....شروع شد.
همچنان ترافيك بود....و چراغ قرمز....
*****
عشق است جامعه را....
اون یکی که بود فکر کرد:اون یکی که نبود که٬ اون دست خیابون نمیره برا آدم دست تکون بده.....اون یکی که نبود حتما یه جای دوره...توی قصه هاست...توی فیلماست....سوار اسب سفید...
اون یکی که بود فکر کرد:اون یکی که نبود رو باید از زیر سنگ پیدا کرد....باید رفت و رفت ورفت تا پیدا کرد....
اونی که اون ور خیابون بود هنوز دست تکون میداد...
اونی که بود به اونی که نبود فکر می کرد....
که رسید به خونه ٬کتش رو انداخت رومبل و داد زد:زن شام چی داریم...که قصه ما به سر رسید.
******************************************************
خب٬ بچه های خوب امیدوارم از این قصه خوشتون اومده باشه....
آقا اجازه؟
بله جانم؟
آقا اجازه من چند وقته اونی رو که زیر گنبد کبود٬ غیر از اون هیچکی برام نبود٬ گم کردم.یعنی٬ آقا اجازه همین جا زیر همین گنبد وایستاده ها ولی ....
آقا اجازه چکار کنم...دیشب با خودم فکر می کردم که شاید من...
شاید تو چی پسرم؟
آقا اجازه میتونیم بریم اون ور خیابون براش دست تکون بدیم...؟