عیدتان مبارک

[14icto2.jpg]

اعتراف می کنم.

رفته بودم.میان زندگی.میان کوچه و بازار.میان دخترکان دم بخت برگشته.میان پسرکان زلف بر باد داده.رفته بودم میان اتوبوس بی آرتی٬ از آزادی تا امام حسین.رفته بودم میان ابرها نماز باران بخوانم.رفته بودم گل شقایق بر باد دهم.رفته بودم میان دست های دوست چهار زانو بنشینم و چهار چشمی مراقب نگاهش باشم.رفته بودم بالا.رفته بودم پایین....

رفته بودم.آمدم.خسته بودم.آمدم.

نمی دانم چرااما احساس می کنم بد شده ام.بد.بد....

رفته بودم میان زندگی میان آدم هایی که ....

خدایا حالا روزگار ما به بهار نزدیک شده است....بگذار در آستانه بهار اعتراف کنم که بد شده ام.بگذار اعتراف کنم که بد شده ام و چه خوب بدی های دیگران را می بینم....چه بد....شده ام.

خدایا اعتراف می کنم.حالا قول می دهی دستم را بگیری اگر خوب شدم.اگر خوب شدم.

قول می دهی.

رفته بودم.آمدم.خسته بودم.آمدم.

قول می دهی وقتی آدم های....دوره ام کردند....از بدی دورم کنی.

خدایا من به لبخند یک دوست یک خوب راضی ام.

بهار را بر ما مبارک کن.

.........

تو را دوست دارم.با همان لبخندت.

........

......

بهار را نیز .....

 

خداحافظ

روزهای امسال در حال تمام شدن است.

این ویلاگ هم رو به پایان است.

دوستان خوب و همراه من در این سال رو به پایان٬ لطفا نظرات و نقدهای خود را درباره نغمه ناجور اعلام کنید....

تا...

شاید وقتی دیگر.

خداحافظ.

...................................................

توضیح:منظور ازخداحافظی ......در سال ۸۸ است. 

سالی که نکوست از اسفند امسالش پیداست....

آخر های سال که می شود دلتنگی سراغت می آید.یک دلتنگی مرموز که نمی دانی دلیل و برهانش چیست.

حال و هوای عید به مشامت می خورد و باید با سیلی صورتت را بزک کنی که دلتنگی آخر سال را مثل خیلی دلتنگی های دیگر به رخ دیگرانی که می خواهند با ریتم صدای پای بهار بخوانند نکشی..........

راستی از سال ۸۸ چه باید گفت؟

سالی پر از حادثه....

سالی پر از دلتنگی....

سالی ....

که از بهارش پیدا بود.

حالا با نگرانی می رویم به سال دیگر.

سالی بدون یارانه.بدون ....

سالی که نکوست از اسفند امسالش پیداست.

خلاصه...من دو ساله شدم.

به نام خداوند بخشنده و مهربان .اینجانب خانم یا آقای نغمه ناجور در روز جمه! سوم اسفند سال ۱۳۸۶ از خانواده ای فرهنگی اما پولدار متولد شدم.فامیل خانوادگی ما روزنامه جام جم بود.ما توی میر داماد می نشستیم.بغل مسجد الغدیر.از این جهت هم هم مسلمان  خوبی شدم.هم مرفه بی درد خوبی.

بعدها عین آهو بچه ها که به محض تولد روی پای خودشون می ایستن منم راه افتادم.بعد از این که راه افتادم دیدم دو قدم اون ور تر از خونه و خونواده آش رو می خورن با جاش.و اگه دیر بجنبی قاطی  می کننت توی آش سر می کشن یا مجبور میشی تو هم آشخور بشی با جاش.

خلاصه اینکه تاتی تاتی کنان راه افتادم و الان تا نزدیک میدون هفت تیر رسیدم.البته یکی از آش خورا بهم گفت با متروی میرداماد بیام دیدم که ایستگاهش جای پرتیه و باید من یک الف بچه از وسط بیابون و خیابون و بزرگراه رد بشم تا به ایستگاه برسم.قیدشو زدم.تاتی تاتی کنان از بزرگراه مدرس اومدم پایین.هم هواش خوب بود.هم سیاستش عین دیانتش بود.هم تاتی تاتی کنانم خوب شد.البته چون ماشین ها به سرعت برق می رفتن و به سرعت برق هم می موندن توی ترافیک بزرگراه یا تصادف می کردن و بعضی هاشونم فحش دادنشون به ترافیک و مسئولان مربوطه ملس بود یک کمی گوشام باز شد.این ملس رو از یک سرباز که بهم آدرس مترو رو داد یاد گرفتم.می گفت:چه ملس راه میری.....!

خلاصه از بزرگراه سیاست عین دیانت رد شدم.خیالم راحت شد...به میدان هفت تیر رسیدم.حالا.

دوسال طول کشیده تا اینجا رسیدم.از اسم این میدون می ترسم.آخه میگن تیر جیزه.حالا موندم بقیه راه رو با مترو برم.با تاکسی برم.با اتوبوس برم.با آژانس برم.دوباره پیاده برم.....همون پیاده بهتره.ترافیک هم نداره.خوبیش اینه که اینجا دیگه از سیاست عین دیانت خبری نیست.برا همین اینجا چشمام هم میتونه باز بشه.ملتفت هستید کی چی عرض می کنم....

خلاصه ....من دو ساله شدم.

 

تا طلوع....

امروز غروب می روم....

می روم....

تا طلوع فردا.

می روم ....

تا انتهای این شب بارانی.

تو را می جویم....

که گم کرده ام....

خودم را....

بیا ....دوباره چشم بگذاریم.

همین. 

مراسم....

مراسم توديع و معارفه سردبير نشريه «مأوي» برگزار شد. به گزارش خبرنگار «مأوي>، در اين مراسم مديرکل امور فرهنگي و اجتماعي قوه قضاييه با تسليت به مناسبت سالروز شهادت امام حسن عسگري و با بيان اين‌که شما شاغلان در نشريه «مأوي» حاملان امانت خدايي هستيد، گفت: از آنجايي که فکر و انديشه زيربناي هر چيزي است، شما مي‌توانيد با هدايت فکر و انديشه به طور غيرمستقيم بر جامعه تأثيرگذار باشيد.حجت الاسلام والمسلمين محمد سعيد جواهري با تأکيد برتقويت انگيزه ها افزود: اين نشريه جايگاه بسيار مهمي را به خود اختصاص داده است، از اين رو نيازمند حمايت و پشتيباني مسئولان امر است.وي تصريح کرد: تقويت بنيه علمي با رويکرد تخصصي و کاربردي از جمله موارد مطرح شده در ابلاغ سردبير جديد است؛ زيرا مسائل تئوري محض در دانشگاه‌ها و مراکز علمي جاي دارد و در اينجا بايد مسائل تخصصي و کاربردي مطرح شوند.مشاور رئيس قوه قضاييه اظهار داشت: نشريه «مأوي» پل ارتباطي دستگاه قضايي با عالم حقوق است و بايد در اين جهت نيز تقويت شود.وي با تأکيد بر ايجاد ارتباط دوسويه بين نشريه و مخاطبان گفت: نشريه «مأوي» بايد به سمتي حرکت کند تا هرکسي سخني را در جايي بر زبان آورد، بداند که روزي خبرنگاران نشريه «مأوي» به سراغ آنها خواهد رفت و بايد پاسخگو باشند. جواهري افزود: ايجاد روحيه ارتباط دوسويه و نظام پاسخگو در همه بخش‌ها از جمله مسائلي است که در فرمايشات مقام معظم رهبري در تمام عرصه‌ها مورد تأکيد قرار گرفته است. مشاور رئيس قوه قضاييه با تقدير از تلاش‌ها و خدمات سردبير سابق نشريه مأوي تأکيد کرد: کناره‌گيري ايشان به درخواست خودشان بوده است و اميدواريم بعد از اين هم از وجود ايشان استفاده شود. گفتني است؛ در پايان اين مراسم از زحمات صولت فروتن با اهداي لوح تقدير و هديه‌اي به رسم يادبود تشکر و قدرداني شد و عليرضا قاسمي ساغند به عنوان سردبير جديد نشريه «مأوي» معرفي گرديد.

قرار....

قرار من با کلمات قد و نیم قدم این است که هر روز تعدادی از آنها را رو نمایی کنم.حتی اگر قرار شود که بنویسم:قرار من با کلمات قد و نیم قدم....

سوار تاكسي بودم.پيرزن گفت:پياده مي شم.چند ثانيه طول كشيد تا پياده شود.ترافيك بود.فاصله تاكسي با ماشين جلويي ۵ متر هم نمي شد....چراغ راهمنايي قرمز بود.۱۱۸،۱۱۷،۱۱۶..

راننده ماشين پشت سري دستش را گذاشت روي بوق...حالا نزن كي بزن....

همزمان با صداي بلند و عصباني:برروو ديگه....

راننده تاكسي:زر نزن...ماد....ر....!!

درگيري و بزن بزن....شروع شد.

همچنان ترافيك بود....و چراغ قرمز....

                                                         *****

عشق است جامعه را....

که....

یکی بود.یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود.اون یکی که بود رفت و رفت تا اون یکی رو که نبود پیدا کنه...گشت وگشت تا  اینکه دید یک نفر اون دست خیابون براش دست تکون میده...اون یکی که بود فکر کرد:این اون یکی که نبود٬ نبود....

اون یکی که بود فکر کرد:اون یکی که نبود که٬ اون دست خیابون نمیره برا آدم دست تکون بده.....اون یکی که نبود حتما یه جای دوره...توی قصه هاست...توی فیلماست....سوار اسب سفید...

اون یکی که بود فکر کرد:اون یکی که نبود رو باید از زیر سنگ پیدا کرد....باید رفت و رفت ورفت تا پیدا کرد....

اونی که اون ور خیابون بود هنوز دست تکون میداد...

اونی که بود به اونی که نبود فکر می کرد....

که رسید به خونه ٬کتش رو انداخت رومبل و داد زد:زن شام چی داریم...که قصه ما به سر رسید.

******************************************************

خب٬ بچه های خوب امیدوارم از این قصه خوشتون اومده باشه....

آقا اجازه؟

بله جانم؟

آقا اجازه من چند وقته اونی رو که زیر گنبد کبود٬ غیر از اون هیچکی برام نبود٬ گم کردم.یعنی٬ آقا اجازه همین جا زیر همین گنبد وایستاده ها ولی ....

آقا اجازه چکار کنم...دیشب با خودم فکر می کردم که شاید من...

شاید تو چی پسرم؟

آقا اجازه میتونیم بریم اون ور خیابون براش دست تکون بدیم...؟ 

من عاشق این شعرم....

شعری از محمد کاظم کاظمی- شاعر افغان
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت
‌و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
***
منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده
‌منم كه نانی اگر داشتم‌، ز آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ ‌سنگ بناها، نشان دست من است
‌ اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم
‌ من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
***
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
***
چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
‌ اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌
شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست
‌كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست
‌ مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌
مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌
***
شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌
تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من
‌تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
‌تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌
***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت
‌و چند بته مستوجب درو هم داشت
‌اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
‌ دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بهل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌ به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
‌ همیشه قلك فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد