یکی بود.یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود.اون یکی که بود رفت و رفت تا اون یکی رو که نبود پیدا کنه...گشت وگشت تا  اینکه دید یک نفر اون دست خیابون براش دست تکون میده...اون یکی که بود فکر کرد:این اون یکی که نبود٬ نبود....

اون یکی که بود فکر کرد:اون یکی که نبود که٬ اون دست خیابون نمیره برا آدم دست تکون بده.....اون یکی که نبود حتما یه جای دوره...توی قصه هاست...توی فیلماست....سوار اسب سفید...

اون یکی که بود فکر کرد:اون یکی که نبود رو باید از زیر سنگ پیدا کرد....باید رفت و رفت ورفت تا پیدا کرد....

اونی که اون ور خیابون بود هنوز دست تکون میداد...

اونی که بود به اونی که نبود فکر می کرد....

که رسید به خونه ٬کتش رو انداخت رومبل و داد زد:زن شام چی داریم...که قصه ما به سر رسید.

******************************************************

خب٬ بچه های خوب امیدوارم از این قصه خوشتون اومده باشه....

آقا اجازه؟

بله جانم؟

آقا اجازه من چند وقته اونی رو که زیر گنبد کبود٬ غیر از اون هیچکی برام نبود٬ گم کردم.یعنی٬ آقا اجازه همین جا زیر همین گنبد وایستاده ها ولی ....

آقا اجازه چکار کنم...دیشب با خودم فکر می کردم که شاید من...

شاید تو چی پسرم؟

آقا اجازه میتونیم بریم اون ور خیابون براش دست تکون بدیم...؟