رفته بودم.میان زندگی.میان کوچه و بازار.میان دخترکان دم بخت برگشته.میان پسرکان زلف بر باد داده.رفته بودم میان اتوبوس بی آرتی٬ از آزادی تا امام حسین.رفته بودم میان ابرها نماز باران بخوانم.رفته بودم گل شقایق بر باد دهم.رفته بودم میان دست های دوست چهار زانو بنشینم و چهار چشمی مراقب نگاهش باشم.رفته بودم بالا.رفته بودم پایین....

رفته بودم.آمدم.خسته بودم.آمدم.

نمی دانم چرااما احساس می کنم بد شده ام.بد.بد....

رفته بودم میان زندگی میان آدم هایی که ....

خدایا حالا روزگار ما به بهار نزدیک شده است....بگذار در آستانه بهار اعتراف کنم که بد شده ام.بگذار اعتراف کنم که بد شده ام و چه خوب بدی های دیگران را می بینم....چه بد....شده ام.

خدایا اعتراف می کنم.حالا قول می دهی دستم را بگیری اگر خوب شدم.اگر خوب شدم.

قول می دهی.

رفته بودم.آمدم.خسته بودم.آمدم.

قول می دهی وقتی آدم های....دوره ام کردند....از بدی دورم کنی.

خدایا من به لبخند یک دوست یک خوب راضی ام.

بهار را بر ما مبارک کن.

.........

تو را دوست دارم.با همان لبخندت.

........

......

بهار را نیز .....