چشمان مرطوب تو....

این روزها....

گاهی فکر میکنم....

گاهی نمی خندم....

گاهی...دوستی می پرسد:حالت خوب است؟!

من همان شعر معروف را می خوانم که:حال همه ما خوب است...اما تو باور...

...کن...خوبم.

گاهی فکر می کنم...تو چقدر سخت باور شده ای....

فکر می کنم که:چشمان تو این روزها چقدر مرطوب است....

درست مثل این روزها...باور کن.

 

آنها و من...

آنها دو دسته بودند.عده ای مرگ را برای آمریکا،اسرائیل غاصب و تا حدودی انگلیس می خواستند و عده ای دیگر مرگ را برای روسیه می خواستند.نماز جمعه تمام شد و آنها همچنان شعار می دادند.من صفحات تاریخ معاصر کشورم را ورق می  زدم....

هوا گرم بود.خیلی گرم....

یکی دیگر از نماز جمعه های تاریخی تهران تمام شد....

امان از اين هواپيماهاي روسي!!

همین چند روز قبل بود که از بجنورد با هواپیما به تهران آمدم.هواپیما که اوج گرفت یاد ماجراهای سقوط افتادم.گفتم:نکند....

هفته قبل از آن هم از شیراز به تهران برگشتم.باز هم حکایت سقوط از آسمان به زمین فکرم را مشغول کرد.خدایا نکند....

قبل از آن هم بود....

قبل از آن هم بود....

                                                                  ****

هواپیماها می افتند...خلبان ها مقصر می شوند....مردم می میرند....خبرنگاران می میرند....ورزشکاران می میرند...خلبان ها مقصر می شوند...توپولف می ماند و کسی از توپولوفیان مقصر نیست.مقصر مائیم که سوار این پرنده های بی جان می شویم...مقصر مائیم که نمی توانیم هواپیمایی کشور را به روز کنیم.مقصر مائیم که....

حالا هم می نشینیم و برای مرده هایمان اشک می ریزیم.پیام تسلیت صادر می کنیم.صدا و سیما! با آب و تاب خبرهایش را می دهد.دستور رسیدگی فوری(۱) به حادثه صادر می کنیم و....

من می نویسم:هواپیمایی در حوالی قزوین سقوط کرد و مردمانی مردند.

تو می خوانی:تمام سر نشینان این هواپیما جان خود را از دست دادند.

چند روزی یادمان می رود که چه مشکلاتی داریم.از بس مهربان و داغدار می شویم،تمام فکر و ذکرمان می شود هواپیمایی که سقوط کرد و انسان هایی که از آسمان به زمین افتادند و سوختند.

اما باز هم... باید سوار شویم و برویم به سوی سرنوشتی که با ناوگان فرسوده هواپیمایی ایران برای ما رقم خواهد خورد.

آیا کسی هست که دستور دهد ناوگان هواپیمایی فرسوده ایرانی تعطیل شود؟

آیا کسی هست که دستور دهد تمام هواپیماهای حادثه آفرین را بدون خلبان و بدون سرنشین به دریا بریزند؟

*********************************************************************

یک سوال انحرافي: با وجود آنکه در بسیاری از حوادث هواپیمایی در ایران خلبانان مقصر اعلام می شوند،اگر واقعا اينطور است چرا، تا به حال طرحی برای تجدید نظر در آموزش های این قشر شریف در دستور کار قرار نگرفته است؟  

*********************************************************************

(۱):

رييس‌جمهور در پي سقوط هواپيماي مسافربري مسير تهران- ايروان ، پيام تسليتي صادر كرد و به وزير راه و مسوولان ذيربط دستور داد در اسرع وقت علل وقوع اين حادثه را بررسي و گزارش آن را اعلام نمايند.

به گزارش گروه دريافت خبر ايسنا به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني دولت، متن كامل پيام رييس جمهور به شرح زير است:

بسم الله الرحمن الرحيم

انا لله و انا اليه راجعون

سانحه تلخ و دلخراش سقوط هواپيماي مسافربري و درگذشت جمعي از هموطنان گرامي موجب تاثر شديد و اندوه فراوان شد.

اين حادثه جانسوز را به محضر بقيه الله الاعظم ارواحنا الفدا، رهبر معظم انقلاب حضرت آيت‌الله خامنه‌اي و خانواده محترم درگذشتگان و عموم مردم كشورمان تسليت مي‌گويم.

به وزير محترم راه و ساير مسوولان ذيربط ماموريت داده مي‌شود در اسرع وقت علل وقوع اين حادثه را دقيقا بررسي و گزارش لازم را به اينجانب و ملت شريف ايران اعلام نمايند.

از خداوند متعال براي كليه بازماندگان صبر جميل و براي جانباختگان علو درجات و رحمت و مغفرت الهي مسالت مي كنم.

محمود احمدي‌نژاد

قصه ما....

قصه ما به سر رسید....

تو برو خود را باش ای کلاغ....

ما به سمت رودخانه می رویم...در بستر خشکیده آب می ایستیم به انتظار باران.

                                                                        ****

قصه ما به سر رسید...اما...

آوازمان را از سر می گیریم....

امروز نه....

فردا نه....

روزی....

روزگاری....

 

!

کمی،بیشتر....

این است،آغاز آن پایان....

انسان....! 

روزي....

روزی،هر روز مي نوشتم.

روزي،هر شب مي خواندم.

روزي،در روزنامه اي كار مي كردم.

امروز....

پدر...

حالا باید دیوار چید رو به روی کلمات.

باید دست انداخت و گلچین کرد کلمات را.

پشت دیوار شب، کلمات را گم کرده ام.جمله ها مانند خوره به جانم افتاده اند.

فعل و فاعلش را گم کرده ام.حتی نمی دانم جان را با کدام ج! می نویسند.جان بی ج شده است یا ج بی جان....

حالا باید دیوار چید رو به روی کلمات.خورشید را.عشق را.سیاست را.امید را.دیروز را.فردا را.جان را.کلمات را...که گم کرده ام.

باید چشم دواند... و دید.شاید هنوز مانده است کلمه ای که شب را به صبح برساند.شاید هنوز مانده است کلمه ای....

                                                                                    ****

پدر،بیا و دست کلمه های پسرت را بگیر.بیا و شب را به صبح برسان.پدر،بیا و عصای دست ما باش.ببخش اگر ما عصای دستت نبودیم.آخر،تو آنقدر زود رفتی که ما هنوز فرق عصای دست را با چوب الک، دولک نمی دانستیم.

بیا و ببین که حالا می دانیم، فرق درد را و دردانه را...و همین،درد را افزون می کند.

پدر،بیا و دست کلمه های پسرت را بگیر....

بیا و گونه های پسرت را ببوس...بیا که محتاج دست های زلال تو هستم.

پدر، به من تبریک بگو که هنوز مانده ام....

                                                                             ****

   ....شاید هنوز مانده است کلمه ای....

 

اول تیر!

سلام.چه خبر؟!

ـمن بی خبرم....

ـتازه از راه رسیده ام...دیروز....

ـاول تیر.(۱)

همین.

 

(۱):اول تیر یعنی تولد! 

....

ای حرف ها،اي واژه ها،اين روز ها مرا رها كنيد....

بگذاريد به حال خود باشم.بگذاريد به حال خود باشم.

بگذاريد از شما بگذرم.

از من بگذريد...اين روزها...

هي مرا بازي ندهيد....هي به چشمانم هي نكنيد....بگذاريد به حال خود باشم....

از من بگذريد...رهايم كنيد....اين روزها.

اي حرف ها،اي واژه ها....

نيشتر به جانم نزنيد.

من عاقل تر از اين حرف ها هستم...حيف.افسوس.