پدر...
باید دست انداخت و گلچین کرد کلمات را.
پشت دیوار شب، کلمات را گم کرده ام.جمله ها مانند خوره به جانم افتاده اند.
فعل و فاعلش را گم کرده ام.حتی نمی دانم جان را با کدام ج! می نویسند.جان بی ج شده است یا ج بی جان....
حالا باید دیوار چید رو به روی کلمات.خورشید را.عشق را.سیاست را.امید را.دیروز را.فردا را.جان را.کلمات را...که گم کرده ام.
باید چشم دواند... و دید.شاید هنوز مانده است کلمه ای که شب را به صبح برساند.شاید هنوز مانده است کلمه ای....
****
پدر،بیا و دست کلمه های پسرت را بگیر.بیا و شب را به صبح برسان.پدر،بیا و عصای دست ما باش.ببخش اگر ما عصای دستت نبودیم.آخر،تو آنقدر زود رفتی که ما هنوز فرق عصای دست را با چوب الک، دولک نمی دانستیم.
بیا و ببین که حالا می دانیم، فرق درد را و دردانه را...و همین،درد را افزون می کند.
پدر،بیا و دست کلمه های پسرت را بگیر....
بیا و گونه های پسرت را ببوس...بیا که محتاج دست های زلال تو هستم.
پدر، به من تبریک بگو که هنوز مانده ام....
****
....شاید هنوز مانده است کلمه ای....
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.