ما خود هرم وارونه ایم....

نوشته بود:نغمه ناجور٬ روزنامه نگاری.من بودم.در وبلاگ یکی از دوستانم.زل زده بودم به تو.هنوز هم هستم.پس هستم.نگاه کن.

....یادم آمد که روزنامه نگارم.یادم آمد که جشنواره مطبوعات بر پاست و من رغبتی برای دیدن خرناس های مطبوعاتی در جشنواره ندارم .یادم آمد که چقدر بی رمق شده ام.یادم آمد که دلم برای نفس های به شماره افتاده خبرنگاران تنگ شده است.یادم آمد که چگونه خبربیاران معرکه روزنامه نگاری را مضحکه خود کرده اند.یادم آمد که ما چقدر شریفیم و چقدر سر به زیری ما به این معرکه می آید.یادم آمد که ما خود هرم وارونه ایم. راستی... تاریخ٬ سبک ما را چگونه تیتر خواهد زد؟آی... اساتید فن روزنامه نگاری٬ استادان تیتر٬نشستگان بر کرسی شوراهای سردبیری و اتاق های تیتر٬ اگر شما هم هنوز به جشنواره نرفته اید...بروید و به این سوال در نشستهایتان با مردم٬ با دیگران٬ پاسخ دهید که چرا ما خود هرم وارونه ایم؟

من به جشنواره نمی روم.شما بروید....

نغمه ناجور روزنامه نگاری....ایران.  

........

................................................................

.......................................................

.....................................................................

.....................

...........................................

....

...................................................................................................

..............................................

.......................................................................

.....نوشته شده در....دیشب........ساعت....۱۹ و ده دقیقه.....

به خاطر ............تو

مادر...

مادر مهربان و صبورم چند روزیست که قلب نازنینش دچار مشکل شده و در بیمارستان بستری است...

برای سلامتی و طول عمر تمام مادران دعا کنیم...

تب

بد نگوییم به مهتاب...

اگر تب داریم....

غمهامان را پشت اين روز هاي باراني،پشت اين قطره هاي ناب،پشت اين روزهاي لطيف،پشت اين خنده ها، اين پاييز، اين برگ هاي افتاده،پشت صداي پرندگان رفته از شهر و آواز دور دست آنها،غمهامان را پشت به خود كرده و ...مي بينيم. 

برگرديم...باران مي بارد.

خيس بشويم....زير باران....

تمام چترها را به دريا بريزيم.

لااقل وقتي باران مي بارد....شلوغ نكنيد ...شهر را....

راستي....آي مردم باراني...مي گويند...در مجلسي...در شهر...نزديك همين آبادي...كه بعضي ها ميگويند دهات ...بساطي بر پاست...استيضاح؟....

شما هم شنيده ايد؟

صداي باران....صداي طبل...صدا....صدا....صدا....

برگرديم...باران مي بارد...

تمام چترها را... 

غمهامان را....

 

کمر بستم به نالیدن چو  نی . سوز نهانم را

فشا ندم در مسیر   باد  بغض  ناگهانم  را

 

خروس روستا لال است و ایل شب نمی کوچد

قفس می بافد اینجا چشم هایی آسمانم را

 

چه نارس بود و نا هموار  بود آنروز.روزی که -

برای لقمه نانی رهن می دادم زبانم را

 

چو شمعی شعله در جان ایستادم .آب گردیدم

که روشن کرده باشم بلکه بزم دوستانم را

 

ولی دیدم به چشم خویش کاین مردان نابالغ-

به دندان می گرفتند از سر حرص استخوانم را

 

منم که پنج فصل سال را در خنده می گریم

خدا قوت دهد این چشم های مهر بانم را

 شعر زیبایی از استاد و برادر بزرگوارم دکتر محمود اکرامی عزیز