کمر بستم به نالیدن چو  نی . سوز نهانم را

فشا ندم در مسیر   باد  بغض  ناگهانم  را

 

خروس روستا لال است و ایل شب نمی کوچد

قفس می بافد اینجا چشم هایی آسمانم را

 

چه نارس بود و نا هموار  بود آنروز.روزی که -

برای لقمه نانی رهن می دادم زبانم را

 

چو شمعی شعله در جان ایستادم .آب گردیدم

که روشن کرده باشم بلکه بزم دوستانم را

 

ولی دیدم به چشم خویش کاین مردان نابالغ-

به دندان می گرفتند از سر حرص استخوانم را

 

منم که پنج فصل سال را در خنده می گریم

خدا قوت دهد این چشم های مهر بانم را

 شعر زیبایی از استاد و برادر بزرگوارم دکتر محمود اکرامی عزیز