غمهامان را پشت اين روز هاي باراني،پشت اين قطره هاي ناب،پشت اين روزهاي لطيف،پشت اين خنده ها، اين پاييز، اين برگ هاي افتاده،پشت صداي پرندگان رفته از شهر و آواز دور دست آنها،غمهامان را پشت به خود كرده و ...مي بينيم.
برگرديم...باران مي بارد.
خيس بشويم....زير باران....
تمام چترها را به دريا بريزيم.
لااقل وقتي باران مي بارد....شلوغ نكنيد ...شهر را....
راستي....آي مردم باراني...مي گويند...در مجلسي...در شهر...نزديك همين آبادي...كه بعضي ها ميگويند دهات ...بساطي بر پاست...استيضاح؟....
شما هم شنيده ايد؟
صداي باران....صداي طبل...صدا....صدا....صدا....
برگرديم...باران مي بارد...
تمام چترها را...
غمهامان را....
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 19:11 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.