دم غروب
ای شعرهای رها از من....
باز گردید.
ای نشانه های دور
نزدیک تر شوید.
مرا به حال خودتان رها کنید....
من از حال خود....
بی شما
بی خبرم....
مرا به حال خود رها مکنید....
با من از نسیم بگویید.
از دورترین ترانه ای در شبی سرد و زنی آوازه خوان
اوووو وووه
من کجا و دورترین ترانه ای در شبی سرد و زنی آوازه خوان کجا
من می گویم ش....
باقی اش را شما بگویید....
***
ای شعرهای رها ازمن.
باز گردید.
و مرا به حال خودتان رها کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:5 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.