5 تا

همينطور(مثل آدم هاي بيكار ....ميدونم كه همتون ميدونيد چي دارم ميگم!!) دارم براي خودم وبگردي مي كنم كه يكهو چشمم مي افته به يه جوك بي مزه اما فلسفي!

دختره ميره مغازه به مغازه دار ميگه:آقا كارت تبريك ولنتاين داريد؟

مغازه دار ميگه:بله دخترم...

دختره ميگه:از اونايي كه روشون نوشته تو تنها عشق مني؟/

مغازه دار ميگه:بللله!

دختره ميگه:۵ تا بديد لطفا!!

.............

خلاصه مغازه داره اون روز كلي كاسب شد........

در همينجا از همه كساني كه ولنتاين رو گرامي داشتند با تعداد زيادي كارت تو تنها عشق مني تشكر مي نمايم!

به به به اين همه عشق و صفا.........

كجايي ليلي كجايي مجنون.......

ببخشيد اگه ۱۰۰ تومني ما كجه و عشق مشق!ولينتايني سرش نميشه و يك هفته بعد مي فهمه كه همچين روزي هم بوده.....واقعا......

چه فايده همه اون كارت ها تموم شده الان........

 

 

صلاة ظهر

صلاة ظهر كه شد

دو ركعت! نماز بي وضو  مي خوانم.ـمگر نه اينكه همه ما مسافريم.... ـ

يك ليوان آب مي خورم .

و سلام بر حسين مي گويم

تو بگو

قبول باشد.

بگذار ديگران هر چه مي خواهند بگويند.

 

تا تو هستی....

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
     محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
     که در این وصف زبان دگری گویا نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
     تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
     در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
     از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست 
 

                                                               ********

از این شعر خوشمان آمد.نمیدونم شاعرش کیه.از وبلاگی به اسم نغمه سکوت به صورت اتفاقی دیدم...کاش دوستان اگر از شعری یا نثری استفاده می کنند نام خالق اثر را عنوان کنند.این یعنی احترام به حقوق دیگران و....

غروب بود.

نه از آن غروب ها که در شعر شاعران است....

یا آن که کارگردانان سینما به تصویر می کشند.

نه.غروب بود و مردی که خورشید را نمی دید.

غروب بود و معشوقی که در صف نان سنگگ ایستاده بود...

غروب بود٬ غروبی غریب در چشم مردمی که خوش بودند به تکه نانی.

و صدای رعد را و برق را نشنیده بودند و ندیده بودند...مدت ها بود.

غروب بود و صدای کودکانی که دیگر نمی آمد...تا بخوانند:نخود نخود هر که رود خانه خود....

کسی از پشت پنجره خورشید را دید نمی زد....که آرام آرام پایین برود...و ناز ماه را بخرد تا بیاید.

غروب بود و  مرد قصه ما می رفت...با شقیقه هایی بر آمده....

تند و تند....

حالا ماه آمده  بود گوشه آسمان...آرام و بی صدا.

کسی غروب را ندیده بود.

قصه ما به سر رسید.

مرد به خانه اش رسید.

.... چای نوشید

با اسانس بابونه....

کمی عرق چهل گیاه خورد.

و سرود آخرین دفتر شعرش را:

غروب بود....

 

 

....هی تو.

همین حالا از آن وقت هایی است که دلم میخواهد بالا بیاورد.دور از جان شما و بی ادبی نباشد:دچار شده ام.نه از آن دچار هایی که سهراب می گوید یعنی عاشق.نه.از آن دچار ها نه.ما را چه به این غلط های زیادی.

ولی حالا واقعا دلم می خواهد بالا بیاورد.دقت کنید.خودم نه٬ دلم می خواهد....

نمی دانم این چه حکایتی است....

سر جا نشسته ام و یکهو این کلمات لعنتی مثل حناق گلویم را می گیرند.شنیده ام که می گویند دروغ که حناق نیست....اما کلمه انگار.....

دلم می خواهد کلمه بالا بیاورم.در کتابی خواندم که :اگر می خواهید نویسنده شوید هر روز و هر شب باید بنویسید....حتی اگر شده اراجیف....ـالبته این اراجیف برداشت من است ـ

حالا هم از آن وقت هاست.نه اینکه فکر کنید نویسنده ام.نه خودستایی نشود.من نه نویسنده ام نه هیچ.اما حالا....هم از آن وقت هاست.باید فوران کنم.باید داد و فریاد کنم.

چقدر این کلمه ها داغ شده اند.طفلکی ها تب دارند انگار.

هی تو بیا اینجا....بیا نزدیک تر می خواهم سرت مهربانانه داد بزنم.

تو را به خدا بیا اینجا و به دادم برس....

نکن این کار ها را....

خدایا چه می گویم.اراجیف.

کاش کتاب نمی خواندم.همان کتاب که می گفت بنویسید.اراجیف.

من می گویم وقتی دلم کلمه بالا می آورد انگار که یک نفس عمیق کشیده ام.

کاش جرات داشتم.کاش جرات داشتم و می گفتم به تو:....

نه تو خودت میدانی٬ می خوانی اراجیفم را....

آه٬ آن کتاب لعنتی.این کلمه های بی مقدار....

هنوز تنم درد دارد.کوفته است.دچارم.نه عاشق....

کلمه ها بی رحمانه هجوم آورده اند.تنم مور مور شده است.حالا از  چش و چالم بیرون زده اند.اما چه فایده ....

من می خواهم بخوابم.

تو چکار میکنی....

این هم ته مانده آن کلمه ها:

کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.

کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه....

من باید بخوابم.

وزش باد مخالف با خوشه های یارانه ای

خوشه ها را باد برد.

از کلاهتان مواظبت کنید!

فردا صبح

بیا برگردیم به گذشته....

همان روزهایی که باران بیشتر می بارید و برف روی زمین می نشست.

بیا برگردیم به گذشته....

همان روزهایی که این حرفها تکراری نبود....

بیا برگردیم به گذشته....

همان وقت هایی که از دیوار همسایه بالا می رفتیم و توپ بازیمان را دزدکی از حیاط همسایه بر میداشتیم....

و اصلا فکر نمی کردیم از دیوار همسایه بالا رو روزی معتاد می شود....مثل تخم مرغ دزد که می گفتند....

بیا بر گردیم به گذشته....

امیر را پیدا کنیم....

راست است که می گویند:شیشه می زند؟

بیا بر گردیم به گذشته:

و با هم بشویم همسایه٬ بشویم بچه محل....

و با هم بزرگ شویم.

و با هم بزرگ شویم.

بیا بر گردیم به گذشته....

روزی که به دنیا آمدیم...در نگاه نخست....

فردا صبح که شد:با هم می رویم.

بر می گردیم....

 

...

بالاخره پرسپولیس بازی در مستطیل سبز رو برد.....

 

 

.....

دلم میخواد یک نفس عمیق بکشم.....

ساعت چنده؟

۱۰ شب.....

کار امروز! هم تمام شد.

 

 

خ مثل خواهش می کنم.

من می گویم:خ

تو می گویی:خواهش می کنم.

من می گویم:خ

تو می گویی:خب

من می گویم:خ

تو می گویی:اگه منظورت اینه که بگم خوشه٬ کور خوندی

من می گویم:خ

تو می گویی:روزنامه کیهان

من می گویم:خ

تو می گویی:الحمدلله از زندگی راضی نیستم!

من می گویم:خ

تو می گویی:خسته شدم.

من می گویم:خ

تو می گویی:بلا نسبت خر!

من می گویم:خ

تو می گویی:وای اگه میرفتیم جام جهانی دیگه همه چی حل بود

من می گویم:خ

تو می گویی:لووووس

من می گویم:خ

تو می گویی:خوبسید!

من می گویم:خ

تو می گویی:بالاخره ما نفهمیدیم در تولید گندم خودکفا شدیم یا نشدیم.

من می گویم:خ

تو می گویی:عدالت٬ عدالت....این است شعار ملت...

من می گویم:خ

تو می گویی:خط فقر

من می گویم:خ

تو می گویی:مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

من می گویم:خ

تو می گویی:آخ یادم نبود اصلا٬ خدا

من می گویم:خ

تو می گویی:من برم یه دوش بگیرم!

من می گویم:خ

تو می گویی:گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.

من می گویم:خ

تو می گویی:مرگ بر منافق!

من می گویم:خ

تو می گویی:میخوام از دست مغزم فرار کنم!

من می گویم:خوشه!

تو می گویی:خ

حاج قربان سلیمانی دوتار نواز چیره دست قوچانی

حاج قربان؛ از قوچان تا بام موسیقی دنیا
روزنامه خراسان نوشت:

نی غربت در حوالی مزار حاج قربان همچنان شیفتگان هنر را می رنجاند. با وجود این که وارد سومین سال سوگ این هنرمند خراسانی می شویم ولی هیچ توجهی به بازسازی فضای اطراف قبر او از سوی دستگاه های مسئول نشده است.کسی که پس از اجرایی در پاریس، روزنامه لوموند فرانسه با چاپ تصویر حاج قربان بر روی جلد، نوشت: کسی که درهای بهشت را به روی غرب گشود، زمستان دومی است که جمعی از اهالی فرهنگ و هنر خراسان طی مراسمی به همت فرهنگ سرای جهاد دانشگاهی مشهد گردهم آمدند تا دومین سال هجرت نابغه موسیقی مقامی شمال خراسان حاج قربان سلیمانی را گرامی بدارند. به همین مناسبت نیز فیلم مستند «آخرین بخشی» از ساخته های فرشاد فداییان که روایت دو روز زندگی حاج قربان بود، اکران ، نقد و بررسی شد. «آخرین بخشی» روایتی مستند و یکی از معدود اسناد تصویری مدون و حرفه ای از زندگی، هنر، فرهنگ و فرزانگی آخرین بازمانده «بخشی »های شمال خراسان است که سال ۱۳۸۲ توسط «فرشاد فداییان» ساخته شد. او در این فیلم سادگی را تصویر کرده است.

حاج قربان سلیمانی در سال ۱۲۹۹ در روستای علی آباد قوچان متولد شد. زیر نظر پدرش کربلایی رمضان که دو تار می نواخت، این هنر را آموخت و پس از مرگ پدرش از بخشی های شمال خراسان هم چون خان محمد بخشی، «عیوض و غلام حسین  بخشی» تعلیم گرفت. حاج قربان به سه زبان ترکی، کردی و فارسی آواز می خواند. او در سال ۴۵ دست از موسیقی کشید ولی در سال ۱۳۶۲دوباره نواختن را از سر گرفت. حاج قربان در کنسرت های زیادی در داخل و خارج کشور شرکت کرد و آلبوم های متعددی از او منتشر شد. مردم کشورهای بسیاری مانند پرو، هلند، تونس، انگلستان، بلژیک، سوئيس، فرانسه، پاناما و آمریکا و... از صدا و آواز او بهره مند شدند. از جمله افتخارات وی می توان به کسب مقام اول جشنواره موسیقی لیون فرانسه و همچنین احراز مقام ستاره جشنواره اوینیون فرانسه اشاره کرد. این نابغه موسیقی مقامی شمال خراسان در داخل کشور هم مقام های برتر جشنواره موسیقی فجر ایران بین سال های ۶۹ تا ۷۱ را به دست آورد و دوازده دوره پیاپی نیز داور ثابت جشنواره های موسیقی مقامی کشور بود. او پس از دریافت نشان درجه دو فرهنگ و هنر از رئيس جمهور، در سال ۱۳۸۵ دو تار خود را به فرزندش علی رضا هدیه داد و با موسیقی خداحافظی کرد و در زمستان ۱۳۸۶ نیز دارفانی را وداع گفت.«مجتبی قیطاقی» پژوهشگر موسیقی و از شاگردان حاج قربان که سال های زیادی از او تلمذ کرده است، درباره استاد بیتی با این مصراع قرائت می کند «یک شبی دلی به مسلخ خونم کشید و رفت» و چنین می گوید: چندین ماه قبل از درگذشتش در خلوتی گفت: وقت آن فرا رسیده است که بروم و دیگر کاری با این جهان ندارم.سپاس خدایی را که به سرپنجه هنرمندانی همچون حاج قربان آن چنان قدرتی داد که توانستند شکر و سپاس الهی را به جا بیاورند.قیطاقی با اشاره به ویژگی های حاج قربان می گوید: شیوه و رفتار او منحصر به خودش بود روش، منش و عرفان او همراه با صداقت و حکمت بود.

از زبان حاج قربان
حاج قربان در بخش هایی از فیلم از خاطرات اجرای موسیقی در دیگر کشورها می گوید: «زمانی که در اروپا مشغول اجرای برنامه های خود بودم از استقبالی که مردم آن دیار از ساز و موسیقی ایرانی کردند، حیرت کردم. من در این سفرها متوجه شدم که مردم اروپا ما را بیشتر می شناسند و دوست دارند تا هم وطنان خودمان که این باعث افسوس یک هنرمند ایرانی است.او یادآور می شود که فرانسوی ها از تهرانی ها و تهرانی ها از خراسانی ها بیشتر ما را می شناسند و چنان چه «بیخ چراغ تاریک است»، ما هم در دیار خودمان چندان شناخته شده نیستیم.در اجرای پاریس حاج قربان و پسرش، سه بار از سوی تماشاگران به صحنه باز خوانده شدند و پس از آن با احترام بسیار بر سر دست های حاضران حمل شدند.نشریه «لوموند» این کشور با چاپ تصویر حاج قربان روی جلد خود این گونه آورد: «کسی که درهای بهشت را به روی غرب گشود...»

یک خاطره
«بهمن بوستان» از کارشناسان موسیقی به نقل از حاج قربان می گوید: «هر بار لب بالکن می نشینم و دو تار می زنم، گنجشکی می آید و روی دسته دو تارم می نشیند من که می نوازم او هم می خواند و وقتی از نواختن می ایستم گنجشک هم خاموش می شود و با اشاره نگاهم می کند که بنواز...!»حاج قربان می گوید: «باید با ساز مهربان و شکیبا بود. تو عاشق سازی نه ساز عاشق تو. وقتی که ساز و نوایش آدم را گیر بیندازد، دیگر نمی توانی از چنگش خلاص شوی. در این حال است که از خودم بی خود می شوم. حساب زمان از دستم در می رود و تمام بدنم خیس عرق می شود. سازگویی بال درمی آورد، خودش را به این طرف و آن طرف می کشد. سیم هایش جان می گیرند و با هر پنجه من به فریاد درمی آیند.»

حاج قربان، احترام و وقار
استاد «نورمحمد درپور» که دوشنبه شب در مراسم اکران فیلم مستند خود حضور داشت، درباره حاج قربان از ادب و وقار او سخن به میان آورد. همچنین استاد بزرگ موسیقی ایران «محمدرضا لطفی» در مقاله ای درباره حاج قربان می گوید: «اگر بخواهیم تفاوت های مشخصی را در کار حاج قربان نسبت به دیگر همکارانش ارزیابی کنیم، اولین ویژگی او وقار، احترام و سرشت هنری او بود. او هر جایی کارش را ارائه نمی کرد و تلاش می کرد تا از راه کشاورزی زندگی خود را بگذراند تا ناچار به اجراهایی نشود که احترام موسیقی و خودش را پایین آورد.»

«بخشی» به کسی گفته می شود که...
حاج قربان سلیمانی در فیلم «آخرین بخشی» درباره عنوان بخشی می گوید: یک نفر خواننده است و نوازنده نیست. یک نفر نوازنده است و خواننده نیست و کسانی هستند که خودشان می خوانند و تار می زنند ولی باز این ها بخشی نیستند.«بخشی» به کسی می گویند که از همه لحاظ کامل باشد تار زدنش و صدایش. اگر تارش خراب شد خودش تعمیر کند اگر تار نداشت خودش بتواند بسازد. برای نطاقی بتواند شعرهای خوب انتخاب کند و بنویسد.

با این میراث چه کرده ایم
از مجتبی قیطاقی که مسئولیت انجمن موسیقی خراسان را به عهده دارد، این سوال را می پرسم که در حال حاضر متولیان حوزه فرهنگ و هنر برای اعتلای این فرهنگ اصیل چه اقدامات و تدابیری کرده اند. آیا برای ثبت، ضبط و توسعه آموزش آن گامی جدی برداشته شده است که پاسخ می دهد: متأسفانه نگاه جدی و دلسوزانه در این باره کم وجود دارد. سازمان میراث فرهنگی به عنوان متولی میراث کشور هنوز موسیقی مقامی را به عنوان میراث نمی شناسد و بالطبع نمی توان انتظار داشت گام های جدی برای این امر برداشته شود. تلاش هایی شده و در حال انجام است که موسیقی مقامی شمال خراسان به ثبت جهانی یونسکو برسد که امیدواریم این رویداد با موفقیت راه خود را طی کند

و اما...
زنده یاد حاج قربان سلیمانی و استادانی که در قید حیات اند هم چون درپور، غلام رضایی، یگانه، محمد پرست و... از زمره استادان صاحب پنجه و صاحب نفس اند و همواره در شمار طلیعه داران فرهنگ غنی و هنر این سرزمین هستند؛ هنرمندانی که با خدمت بی مزد و بی منتشان در راه پیشبرد فرهنگ و هنر این خاک و بوم گام برداشته اند. ای کاش می شد قدر و منزلت این هنرمندان فرزانه را بیشتر می دانستیم و بدانیم.