همین حالا از آن وقت هایی است که دلم میخواهد بالا بیاورد.دور از جان شما و بی ادبی نباشد:دچار شده ام.نه از آن دچار هایی که سهراب می گوید یعنی عاشق.نه.از آن دچار ها نه.ما را چه به این غلط های زیادی.
ولی حالا واقعا دلم می خواهد بالا بیاورد.دقت کنید.خودم نه٬ دلم می خواهد....
نمی دانم این چه حکایتی است....
سر جا نشسته ام و یکهو این کلمات لعنتی مثل حناق گلویم را می گیرند.شنیده ام که می گویند دروغ که حناق نیست....اما کلمه انگار.....
دلم می خواهد کلمه بالا بیاورم.در کتابی خواندم که :اگر می خواهید نویسنده شوید هر روز و هر شب باید بنویسید....حتی اگر شده اراجیف....ـالبته این اراجیف برداشت من است ـ
حالا هم از آن وقت هاست.نه اینکه فکر کنید نویسنده ام.نه خودستایی نشود.من نه نویسنده ام نه هیچ.اما حالا....هم از آن وقت هاست.باید فوران کنم.باید داد و فریاد کنم.
چقدر این کلمه ها داغ شده اند.طفلکی ها تب دارند انگار.
هی تو بیا اینجا....بیا نزدیک تر می خواهم سرت مهربانانه داد بزنم.
تو را به خدا بیا اینجا و به دادم برس....
نکن این کار ها را....
خدایا چه می گویم.اراجیف.
کاش کتاب نمی خواندم.همان کتاب که می گفت بنویسید.اراجیف.
من می گویم وقتی دلم کلمه بالا می آورد انگار که یک نفس عمیق کشیده ام.
کاش جرات داشتم.کاش جرات داشتم و می گفتم به تو:....
نه تو خودت میدانی٬ می خوانی اراجیفم را....
آه٬ آن کتاب لعنتی.این کلمه های بی مقدار....
هنوز تنم درد دارد.کوفته است.دچارم.نه عاشق....
کلمه ها بی رحمانه هجوم آورده اند.تنم مور مور شده است.حالا از چش و چالم بیرون زده اند.اما چه فایده ....
من می خواهم بخوابم.
تو چکار میکنی....
این هم ته مانده آن کلمه ها:
کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.
کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه.کلمه....
من باید بخوابم.