غروب بود.

نه از آن غروب ها که در شعر شاعران است....

یا آن که کارگردانان سینما به تصویر می کشند.

نه.غروب بود و مردی که خورشید را نمی دید.

غروب بود و معشوقی که در صف نان سنگگ ایستاده بود...

غروب بود٬ غروبی غریب در چشم مردمی که خوش بودند به تکه نانی.

و صدای رعد را و برق را نشنیده بودند و ندیده بودند...مدت ها بود.

غروب بود و صدای کودکانی که دیگر نمی آمد...تا بخوانند:نخود نخود هر که رود خانه خود....

کسی از پشت پنجره خورشید را دید نمی زد....که آرام آرام پایین برود...و ناز ماه را بخرد تا بیاید.

غروب بود و  مرد قصه ما می رفت...با شقیقه هایی بر آمده....

تند و تند....

حالا ماه آمده  بود گوشه آسمان...آرام و بی صدا.

کسی غروب را ندیده بود.

قصه ما به سر رسید.

مرد به خانه اش رسید.

.... چای نوشید

با اسانس بابونه....

کمی عرق چهل گیاه خورد.

و سرود آخرین دفتر شعرش را:

غروب بود....