غروب بود.
نه از آن غروب ها که در شعر شاعران است....
یا آن که کارگردانان سینما به تصویر می کشند.
نه.غروب بود و مردی که خورشید را نمی دید.
غروب بود و معشوقی که در صف نان سنگگ ایستاده بود...
غروب بود٬ غروبی غریب در چشم مردمی که خوش بودند به تکه نانی.
و صدای رعد را و برق را نشنیده بودند و ندیده بودند...مدت ها بود.
غروب بود و صدای کودکانی که دیگر نمی آمد...تا بخوانند:نخود نخود هر که رود خانه خود....
کسی از پشت پنجره خورشید را دید نمی زد....که آرام آرام پایین برود...و ناز ماه را بخرد تا بیاید.
غروب بود و مرد قصه ما می رفت...با شقیقه هایی بر آمده....
تند و تند....
حالا ماه آمده بود گوشه آسمان...آرام و بی صدا.
کسی غروب را ندیده بود.
قصه ما به سر رسید.
مرد به خانه اش رسید.
.... چای نوشید
با اسانس بابونه....
کمی عرق چهل گیاه خورد.
و سرود آخرین دفتر شعرش را:
غروب بود....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:47 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.