كاش...
كودكان من خوابند
نسرين، خواب ميبيند كه گلهاي نسترن چه زيبايند
تهران هم حتي در خواب، كوچه باغهاي كن را رصد ميكند
حتم دارم كه كمكم رفتگر ميآيد...
به اميد برگ افتادهاي از درخت، شايد كه همنفس قدمهاي او شوند
اما كو درخت، كو برگهاي ريخته
رفتگر بايد زبالهها را جمع كند.
راستي امروز چندم ماه مبارك است؟
چرا صداي اذان نميآيد؟
مگر سحرهاي ما با سحرهاي پدران ما چه فرقي دارد؟
نه صدايي اذان ميآيد، نه صداي خشخش برگ
كاش رفتگر سر راهش براي رضاي خدا از ديوار مسجد بالا ميرفت
دكمه ضبط صوت ديجيتالي را ميزد:
«الله اكبر»
****
هيچ صدايي نيست....
و من احمدرضا احمدي ميخوانم
روي جلد قرمز كتاب نوشته است
شعر معاصر
«چاي در غروب جمعه روي ميز سرد ميشود»
راستي اين معاصر چرا ولكن معامله نيست
چه ميخواهد از جان ما.
من در طبقه پنجم ساختماني در اين شهر بيدارم
نه پشت ميز نشستهام
نه روي كاناپه.
مثل قديمها
نشستهام روي زمين، حيف كه ماشيني است
حالا دراز ميكشم
برگههاي كاغذ
خودكاري و كلمهاي و كتابي
«از چه بگويم،
از ميوهاي كه بر شاخه نيست
از گندمهايي كه ميخواستند رنگ شقايق داشته باشند
كه در حريق پارسال سوختند
من بايد به چه اعتراف كنم
نميدانم اعتراف ميكنم:
....
من اعتراف ميكنم
اندوه شاخههاي شكسته تاك را
ديدم
همين»
اين همه نشستهاي و فكر كردهاي و شعر گفتهاي و
ناز شاعريت را خريدهاند كه دستآخر
بگويي: همين
من كه از شعرهاي تو سر در نميآورم، شاعر
چرا نمي گويي: درختان اين كوچه كجايند؟
چرا نمي گويي: مؤذن كجاست؟
چرا نميگويي: چرا شاعران معاصر همه بيقافيه اند؛
اما با قيافه
چرا نميگويي: چرا كودكان ما يا در خانه نشستهاند و فرمان ميرانند و
پادشاهي ميكنند و چيپس ميخورند و مادران ليلي به لالاي آنها ميگذارند
يا تا پايشان به كوچه رسيد كودك خياباني ميشوند
چرا نمي گويي: حد وسط ندارند
چرا نميگويي: همسايه كجاست؟
چرا نميگويي: خانه دوست كجاست؟
چرا نميگويي: چه كسي بود صدا زد سهراب؟
چرا نميگويي: پيشبينيات از راهپيمايي روز قدس چيست؟
چرا نميگويي: چرا من از همه طلبكارم؟
چرا نميگويي: وقتي همسايه جوان ميآيد از كنار من رد شود، منتظرم سلام دهد... نميدهد و از كنارم رد ميشود؟
چرا نميگويي: پسر همسايه دو قدم جلوتر با دختر همسايه گرم ميگيرد
پيرمردي از كنارشان ميگذرد
چرا نميگويي: پيرمرد ميرود كه ببيند سهام عدالتش چه ميشود؟
پيرمرد ديروز توي تاكسي شنيده بود كه يكي ميگفت سهام عدالت بهتر است يا پول نفت؟
وقتي سر سفره بيايد...
يادش بخير قديمها ميگفتند علم بهتر است يا ثروت.
****
حوصلهات را ندارم
برو چايت را در غروب جمعه
روي ميز بگذار تا سرد شود
حوصلهات را ندارم
مي خواهم منتظر رفتگر بمانم كه بيايد...
كه نميآيد...
ميخواهم در سكوت شب لذت ببرم...
كه نميبرم
ميخواهم بخوابم ... كه نميخوابم
بايد دو ركعت نماز بخوانم ... كه نميخوانم
بايد به عشق فكر كنم... كه نميكنم
راستي چرا من كه از همهمه شهر بيزارم
حالا از سكوت لذت نميبرم
راستي روزي كه گذشت... چند دروغ بافتم و همه باور كردند
حالا اين مهم نيست
امروز يكي دو جمله راست و حسيني هم
گفتم اما كسي باور نكرد
راستي او مرا باور دارد... هنوز
دارد...
ندارد...
دارد....
بايد فال حافظ بگيرم...
شعر معاصر روي ميز سرد شد
اينجا كه من هستم...
كوچهاي در امالقراي جهان اسلام
هيچ صدايي اذاني از هيچ مسجدي نميشنوم...
راديو هم ندارم!
اما شبكه سه
آهسته ميگويد: الله اكبر
كودكان من خوابند...
****
چاي در صبح سهشنبه سرد شد
يادم باشد افطار كه شد با چاي داغ شعري بگويم
راستي او شعر مرا ميخواند؟!
كاش....
۲۴ شهريور ۱۳۸۸ /............................................................................................................................................
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.