نوشته اي...
این وبلاگ هم شده دردسر برای ما.هی باید بیایی به سراغش.به صفحه اصلی اش زل بزنی.پیغام هایی که برایت آمده بخوانی.سری به وبلاگ های دیگران بزنی.دوباره و دوباره و چند باره بیایی به سراغ وبلاگ خودت.بخش مربوط به پست مطلب جدید را باز کنی.زل بزنی و فکر کنی به کلمات و جملات.دوباره برگردی به صفحه اصلی.بروی به سراغ وبلاگ هایی که مدتی است به قول معروف به روز نشده اند...نه نشده اند.با خودت می گویی راستی اینها کجایند...صاحبانش؟حالشان خوب است؟وبلاگ آن یکی را می بینی که پیغامش این است:وبلاگی به این آدرس پیدا نشد.وبلاگ حذف شده است.نا خوداگاه دلت می گیرد.با اینکه نه صاحب آن را دیده ای و نه به درستی می دانی که کیست.آن یکی ۲ ماه،بلكه بيشتر است كه چيزي ننوشته و پيغامش اين است:تا اطلاع ثانوي نوشتن تعطيل.باز هم مي آيي به سراغ صفحه اصلي وبلاگ ات.انگار كمي دلخور است.ياد وقتي مي افتي كه مدام توي كاغذ مي نوشتي و پاره مي كردي.مي خواهي بنويسي اما نمي تواني.از كه و از چه بنويسي.نوشتن مانند راه رفتن بر لبه تيغ است....
حوصله مي خواهد.دل مي خواهد...شير.دل مي خواهد...خوش.
...فعلا بايد زل بزنيم به اين صفحه هاي خالي....
بر ميگردي.آرزو مي كني كاش تمام وبلاگ نويس ها از هر تير و طايفه اي و از هر قماشي...حالشان خوب باشد.حال آنهايي كه ديگر نمي نويسند و يا وبلاگشان حذف است خوب باشد.
بر ميگردي.به ياد كاغذ پاره ها و كلماتي مي افتي كه در تابوت آن كاغذها مردند و تشييع شدند.
بر ميگردي و مي بيني صفحه وبلاگت اين بار پر شده است...از كلماتي كه اما دلتنگي تو را نمي رساند.
ولي باز جاي شكرش باقي است...كه نوشته اي...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 13:58 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.