حالا من مانده ام و خدا.
مگر او خدا نیست؟هست.....
پس دیگر نه کلمه ای می ماند.نه شعری.نه حرفی.نه حتي اشكي و گلايه اي.
دیگر باید ایستاد و به نقطه ای خیره شد.
وقتی فقط تو می مانی و خدا...دیگر حرفی نمی ماند.
او حرف ها را میداند.
اصلا وقتی تو می مانی و خدا....یعنی که خدا آمده است تا به او خیره شوی بی هیچ کلمه ای.
یعنی که آنقدر سرت به سنگ خورده ....یعنی که آنقدر تنها مانده ای ....یعنی که آنقدر ناامیدی....یعنی که آنقدر ....که دیگر کس دیگری را نمی بینی....جز خدا.حالا چه بگویی به خدایی که خداست و می داند. حالا او باید به تو بگوید.حالا او که آمده است تو را ببیند، باید در یابد سکوتت را....
ديگر بايد ايستاد و به نقطه اي خيره شد.
او حرف ها را ميداند....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 17:53 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.