سپاس...

شما هم دوستی دارید که  هر وقت با او هم صحبت می شوید حتی اگر کوهی از مشکلات هم سر راهتان است با شنیدن سلام یا جواب سلام او آرامش وجودتان را فرا بگیرد.

دوستی که دیدنش غم ها و مشکلات را از دل و جانتان دور و آرامش را نثارتان کند.اگر دارید خوش به حالتان.قدرش را بدانید.من...

خدایا از بابت چنین دوستی که سر راهم قرار داده ای سپاس دارم.

من عادت به چنین نوشتن هایی ندارم.اما اینها را نوشتم که...ممنونم از آرامشی که در کلام و نگاه توست. 

ای مهربان....

*به قول معروف پی نوشت:

این مطلب رو بخوانید از وبلاگ صبح بخیر:

بعضي دوستي ها را مي گذاري تا آرام پيش رود ... حتي پيش نرود ... نه خوشحالت مي كند  ، نه غمگين .
بعضي دوستي ها را دلت مي خواهد خيلي زود به آخرش برسي ... روحت را آشفته مي كند ... نمي ارزد.
بعضي دوستي ها را دلت مي خواهد مكرر كني ... غمش شيرين است ... شادي هايش واقعي است ... دلت را مي لرزاند ... دلت مي خواهد پاي پله ي زندگي اش بنشيني با يك ليوان چاي ، صعودش را تماشا كني ، به لبخند ... همان جا بماني ... خسته اش كه شد ، حرفي ... از پا كه افتاد، تكيه گاهي ... به قله كه رسيد ، هلهله اي .
اين دوستي ها هواي تازه اند ...دلت مي خواهد هر روز صبح  ، پنجره اي بگشايي به حضورشان ... چشم هايت را ببندي ، نفس عميقي بكشي ... وجودت را پر كني از شاديِ بودنشان و بگويي ... صبح بخير.

 

برف....

چرا هیچ کس دلش برای برف تنگ نمی شود؟

در این دنیای پر همهمه و پر هیاهو...واقعی بودن سخت است.اما می توان بود.می توان....

می توان مهربان بود.می توان صادق بود.می توان صبور بود....اگر بگذارند.... 

سرم را پایین انداخته ام.می روم پی کار خودم.کنار پیاده رو٬ چسبیده به دیوار تند و تند راه می روم.سرفه امانم نمی دهد.نفسم بند می آید.رهگذر تنه می زند....بر می گردد و نگاهم می کند.یعنی که:هی یارو چته؟

می روم.از پیاده رو راهم را کج میکنم.می روم سمت خودم که ببینم چه ام شده است؟

ده.بیست...نود

یک.دو.سه.چهار.پنج.شش.هفت.هشت.نه.ده.یازده.دوازده.

سیزده.چهارده.پانزده.شانزده.هفده.هیجده.نوزده.بیست....

می خواهم تا نود بشمرم.اما همین بیست کافیست٬ برای نود.

امیدوارم... و البته اطمینان دارم که مسئولان صدا و سیما به دلایل متعدد حاضر نیستند نود را حتی به هشتاد٬ هفتاد...برسانند چه رسد به صفر.

نود برگ برنده صدا و سیما است.

دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید....

در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
......................
......................

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد
......................
......................
اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگيها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونتر
 
                                                                 *****
بخش هایی از شعرزیبای حمید مصدق
                                                                 *****
 

من و محرم....

محرم....

من....

محرم....

من....

محرم هم...محرم های قدیم....

نه....

شاید....

من هم...من های قدیم....

شاید....

می خواهم کتابی بنویسم.خالی.سفید.

چقدر دلم می خواهد کتابی بنویسم.کتابی که ابتدایش بنویسم:تقدیم به تو.اما...

کتاب نوشتن که به این راحتی ها نیست٬ هست؟

دیشب اما فکری به ذهنم رسید.

می خواهم ناشری پیدا کنم که کتابم را چاپ کند.

می خواهم کتابی بنویسم٬ خالی.سفید.در ۳۶۵ صفحه.

برای تو٬که بنویسی برای من ....

چقدر دلم می خواهد کتابی بنویسم....