تو...بخوان...کلماتم را
فقط می دانم:اکنون که این نامه را برایت می نویسم حال خوشی ندارم.کمکم می کنی؟
من می نویسم.تو کلماتم را بر دلت بنشان.می دانم که درخواستم خود خواهانه است...اما تو را به کلمات ....قسم...
شنیده ای که می گویند هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.اکنون...صادقانه می گویم از گوشه دل ناخوشم کلمات را بر می دارم تا برایت بنویسم.پس تو هم دست کلماتم را بگیر٬ تر و خشکشان کن.دستی به سر و گوششان بکش و خوش و خرم بر دلت بنشان.می بخشی که هیچ ندارم تا تقدیمت کنم جز این نامه که کلماتش آنگونه که گفتم از دل ناخوشم بر می آید...
راستی خوش به حال این کلمات که سوی تو می آیند.ببین...ببین چقدر خسته و زهوار در رفته از من دل می کنند و دو سه گام که از من دور شدند٬ چه شادمانه به سویت می دوند.حق دارند بیچاره ها...
باید هم چنین خسته و ملول باشند و در آرزوی کندن از من و آمدن پیش تو...اینک لحظه وصالشان است...
حق دارند آنها...باید هر کدامشان تا به حال سری میان سرها سوا می کردند...اما در عمیق ترین لایه های وجود من مانده اند و نمی دانند که آن بیرون چه خبر است.
دیروز یکی شان تا سر انگشت انگشتی که با آن همیشه تو را نشان قلبم میدهم آمده بود...محجوب و سر به زیر و خسته می کفت:ببین٬ ما را رها کن...ببین چگونه دختر فلان کلمه و پسر فلان حرف از خانه دل پسر آقای کاذبیان رها شدند و حالا کلی جمله و نوه و نتیجه برای خودشان دارند...
خنده ام گرفت.گفتم:برو وروجک...هنوز...بوی شیر می دهی...
رفت اما من ماندم و انبوهی از کلمات که به قول وروجک تا حالا باید دیوان شعری می شدند یا بلند ترین رمان دنیا ...
جان مادرت از من دلخور نشو...نگو که تو با این کلمات و جملات و حرف ها روزگار می گذرانی و من هیچم...نه...
اکنون که تو نیستی اینها جولان می دهند.وقتی که هستی می رقصند...باور کن...
باور کن وقتی تو نیستی ....دلم ناخوش است...وقتی دلم ناخوش است ...اینها می آیند...
اکنون که این نامه را می نویسم...حال و روز خوشی ندارم...که ....می نویسم....
چه حکمتی؟
راستی ...تو...این نامه را می خوانی...؟
اگر حتم داشتم که می خوانی٬ حتم بدان بلند ترین نامه دنیا را می نوشتم...تا تمام کلمات انباشته در دلم نیز به آرزویشان برسند....و سری میان سرها...در آورند...
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.