دیوارها...
سر به دیوار گذاشته ام.اما کاش سر به بیابان می گذاشتم.اینجا دیوارها زیادند.راحت و آسوده سر به دیوار گذاشته ام.نه...دیوار ها سرم را در میان گرفته اند.کاش بیابانی بود که سر به آن می گذاشتم.کاش این دیوارها فرو می ریخت و بیابان می شد...حرف این دیوارها را نمی فهمم.هم کلامی با آنها برایم سخت است.حتی اگر سرم را به دیوار بگذارم و چشمهایم را ببندم که آرام گیرم.
****
دیوارها با هم زمزمه می کنند.
سر در نمی آورم....که به بیابان بزنم...من پر از دیوارم...بیابانم ...آرزوست...
****
سر به دیوار گذاشته ام...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:33 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.