شعری از شاعری جوان به نام رباب طاهری...

بخوانید و.....

مرا غريبه بدانيد و در به در بکشيد
و غربتم را از من بزرگتر بکشيد


دو چشم، يک پا، يک دست، يک دهان و سپس
به روي شانه ي من بي شمار سر بکشيد


اگر چه سبزم حتي اگر بلند و قطور
به پاي قامت چوبين من، تبر بکشيد


و سرزمين مرا از شمال غرب وطن
درست تا لب درياچه ي خزر بکشيد


چنين که حرف مرا هيچ کس نمي فهمد
تمام مردم را گنگ و کور و کر بکشيد


بس است اين همه پا بند شهرتان بودن
از اين به بعد مرا راهي سفر بکشيد


سفر نه، زخم مفصّل ـ جراحت مشروح ـ
اگر که تاب نداريد مختصر بکشيد


به ابرها دل بستن همين قدر کافي است
از آسمان سهمم را همين قدر بکشيد


در اين کوير در اين جرعه جرعه خشکيدن
مرا به آب شباهت دهيد و سر بکشيد