خدا حافظ بابا...
چی؟مودب باشم؟به بابای سیاست فحش ندهم؟چشم بابا.شما جان بخواه...بابا جان...هرچند بابای من سیاست این روزها با سیاست آن روزها زمین تا آسمان فرق کرده است...ولی چشم چیزی نمی گویم
گور...
البته این روزها و این سالها دیگر کسی به نامه نوشتن هم فکر نمی کند.تو هم به کسی نگو که من برایت نامه داده ام.به من می خندند...قول می دهم من هم هر وقت آنجا هم اینترنت و ایمیل و این حرف ها آمد برایت نامه نمی دهم.(دوباره خندیدی...)
****
راستی پدرم.الان من ۲۳ سالم تمام شده.دیروز جشن تولدم بود.اصلا بهانه نوشتن این نامه هم همین بود.هی منتظر بودم که بیایی اما نیامدی...یک کم دلخور شدم بابا.اما باز هم نگذاشتم که مادر بفهمد و به شوخی به او گفتم:بابا حتما پستی٬مقامی گرفته که پیشم نیامده...شاید هم الان با شهردار آنجا جلسه دارد.خلاصه اینکه گفتم حتما آنجا هم آدم مهمی شده ای....
اما همسر گرامی شما باز گریه کرد و من فهمیدم که استعدادی در گول زدن افراد ندارم...
مادر گفت:فردا بیست و سومین سال شهادت باباته...و گریه کرد...
و من هم بغضی را که نمی خواستم٬روبروی مادرم ترکید...
بگذریم بابا .
می دانی به مادر چه گفتم؟گفتم:بابا حتما سرش شلوغه .گفت:چطور؟گفتم:حتما دور و برش رو حوری های بهشتی گرفتن دیگه...مادر....
گریه کرد....خندید... گریه کرد.....خندید و گفت:ساکت باش بچه.این چه حرفیه می زنی....
بابا٬ راستش را بخواهی فکر می کنم مادر به حوری های بهشتی هم حسادت می کند.
چی؟گفتی:ساکت.چشم بابا جان تو جان بخواه....
****
راستی بابا جان اینقدر ناراحت بودم از این که نیامدی برای جشن تولدم که پاک یادم رفت تو هم آنجا جشن تولد داری.بیست و سه سالگیت مبارک بابا...
خیلی دلم برایت تنگ شده بابا.بعضی وقتها که بغض گلویم را می گیرد به خودم می گویم:آخر این هم شد شانس.این همه آدم رفتند و جنگیدند...اما تو شهید شدی آنهم یک روز بعد از اینکه من بدنیا آمدم.این چه کاری بود کردی بابا؟مادر می گوید:بار اولی که به جبهه رفتی مجروح شده بودی.موقع ترخیص از بیمارستان سر همین کوچه که زندگی می کنیم مادرم را دیده ای و بعد ها گفته بودی که عاشقش شده بودی.وای بابای عاشقم...چقدر دلم برایت تنگ شده است.
کاش می شد مثلا هر ده سال یک بار از آنجایی که هستی مرخصی می گرفتی تا بیایی و ما را ببینی.
راستی بابا جان نمی خواهم دوباره سیاسی بازی در بیاورم.اما باور کن کسی سراغی از ما نمی گیرد(.این حرف را هم به کسی نگو چون آنقدر گفته اند و گفته ایم که دیگر به ما می خندند.)
خیلی از آنهایی که کنار تو بودند و با هم جنگیده بودید علیه عراقی ها حالا برای خودشان آدم شده اند.خیلی ها هم اصلا یادشان نیست که شما هم روزگاری اینجا بودید ولی رفتید و شهید شدید و حالا نیستید.خدا رفتگان همه را بیامرزد اما هر وقت به سر مزار تو می آیم دلم می گیرد از این که شهادت را سیاسی کرده اند.به من چه که جنگ چرا شروع شد و چرا تمام نشد و یا تمام شد.مهم این است که وقتی جنگ شد تو مرا رها کردی و رفتی که بجنگی.باباجان باور می کنم که خیلی دل و جرات می خواهد این کار.خیلی مرد بودی که جنگیدی...
گریه نکن بابا...گریه نکن...
اگر گریه کنی دیگر برایت نامه نمی نویسم...
خدا تو را رحمت کند بابا...
خدا کند که هیچ وقت جنگ نشود...که یک عده بجنگند ٬کشته شوند و بعد از چند سال یک عده دلشان برای باباهای شهیدشان تنگ شود...و یک عده دیگر...
خداحافظ...بابا
راستی بابا می گویند امروز سوم سوم خرداد است. روزی که خیلی ها شهید شدند تا خرمشهر آزاد شود.
خداحافظ بابا.
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.