يادمان به خير
شعر زير را در سايت انجمن شاعران ايران ديدم.شاعرش:سيد محمد امين جعفري ـشيراز
*با دستخط هاي بچگانه*
تو هم بالاخره در آتش سوختي
ابراهيم!
هِي گله گله گوسفند به تپه ها بردي
آتش دست و پا کردي و
به سرنوشت سيب زميني ها فکر کردي.
و خوشحال شدي که مثل آنها نيستي
يادت به خير
مي نشستي و
بي آنکه نت ها چيزي از تو بدانند،
بي تماشاچي،
براي حضار ني ناله مي کردي
مثل بابا بزرگ ها
مثل خدانظر،
که گوسفندهاش
هنوز به موسيقي ديگري عادت نکرده اند
حيف شد
درس امروزمان کمي شيرين بود
درسي از نهج البلاغه
«اي مالک ...»
خوش به حالمان که نيستيم
يک عده بعد از ما
نشسته اند از کمبودها حرف مي زنند و
نسبت به محيط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه مي گيرند
و آتش را مقصر جلوه مي دهند
اما آتش بايد باشد
حتماٌ بايد باشد،
تا عده اي دود بگيرند و
دادِمان را بدهند بنويسند
بعد از کلماتي مثل راي،
مثل وعده،
مثل هشدار،
يا مثل همين کتاب هايي که سوخت،
بنويسند کنار بابا بعد نان
بنويسند کنار بابا بعد آب
و آب از آب تکان نخورد
مي گويند،
مسوولينِ امر نقشه هايشان را زير و رو کرده اند
و همين فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرماي اينجا را
به رسميت شناخته اند
نشر اکاذيب نکرده باشم،
يک عده،
آخرين نامه هاي سرگشاده ي ما را،
روي شيشه هاي بي بخار خانه هامان ديده اند
فيتيله فردا تعطيله
حتماٌ دستخط هاي بچه گانه ي ما
نخواندني بوده است
که تعطيلمان نکرده اند
اما
به کوري چشم همه ي دشمنان
خودِ فتيله غيرت به خرج داد
و براي هميشه تعطيلمان کرد
يادمان به خير.
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.