کم کم از راه رسیدی
و ناگهان خراب کردی
باران بودی و لطیف
اما سیل شدی
طغیان کردی و بردی
از چشم هایم دیگر هیچ نمانده است
کنار آبادی نشسته ام
خانه خراب و تنها
نگاهم حالا کجاست،نمی دانم
صدایم در گلو حبس است
دستانم نای خانه های متروک و بی تو را گرفته است
حالا نگران نیستم
کار از کار گذشته است
تو آمده ای
رفته ای
طغیانت در نگاهم مانده است
نگاهم نیست
و حالا تمام ناگهان ها را خوب می فهمم
حال خوشی دارم
میان نفهمیدن و گنگی
سرگردان میان جاده هایی که مانده اند
و آدم هایی که رفته اند