يك كاسه آش و خاطره
سر
ظهر بود.آفتاب بود.خيابان بود.شلوغي بود.مردمي بودند كه دنبال جايي مي
گشتند براي دمي استراحت و چند لقمه اي در دهان گذاشتن. و من بودم و آفتاب
و شلوغي و خيابان و رستوران هايي كه بوي چلوكباب مي دادند و قيمت هايي كه
زير 5 هزار توان نبود.و ساندويچي هايي كه شيك بودند و خلوت بودند و قيمت
هايي كه آدم هاي گرسنه نگاهي به آنها مي كردند و مي رفتند.من،اما سراغ جاي
ديگري بودم.يك زيرزمين با پله هايي كه تو را مي برند تا سر ميز هايي كه
بوي آش شله قلمكار و نان بربري اش،آدم گرسنه را ديوانه مي كند.آدم هاي
زيادي در صف آش ايستاده بودندصف تا داخل خيابان كش آمده بود و بوي آش دهان
به دهان مي گشت.آش نيكويي بود.كاسه اي دو هزار تومان.با تكه اي نان بربري
كه يك دانه اش 500 تومان است.مردي روي پله بالاتر ايستاده بود و به جماعت
صف ايستاده و جماعت آش خور داخل آش فروشي نگاه ميكرد.خوب كه نگاهش تمام شد
حرفش آغاز شد:مي بيني؟طفلكي ها همه دانشجو هستن.دانشجو بايد آش بخوره؟بله
خوب،آش غذاي خوبيه.مخصوصا آشي كه اينا ميدن خيلي خوبه.اما هر چي باشه آش
جاي چلوكباب و جوجه كباب نيست.از بي پوليه آقا....گفتم :نه آقا همشون كه
از بي پولي نيست كه اومدن آش بخورن.گفت:بله درسته اما كجا ميشه با دو هزار
تومن شكم رو سير كرد.و من فكر كردم:خدا بركت بدهد به مال و جاني كه هنوز
هم فارغ از قيمت هاي كاذب با كاسه اي آش و تكه اي نان جماعتي را سير مي
كنند.با خودم فكر كردم:همه اش كه مال قيمت خوب و پايين نيست.بعضي جاها
انگار ساخته شده اند كه مردم را به طرف خود بكشانند و حتي شده با غذايي
ساده دقايقي خوب را فراهم آورند.دقايقي كه براي تو دلنشين خواهد
ماند.دقايقي كه با جمع دوستان دانشجويت،با جمع دوستان سربازت و با هر جمع
دوستانه ديگري و يا حتي تنها و يا حتي با خانواده سپري مي كني .و بعد ها
اين مكان برايت مي شود خاطره اي كه دوست داري وقتي گذرت به آنجا مي افتد
دوباره كاسه اي آش يا ساندويچي ساده بخوري و لذت ببري.آن آش فروشي با آن
آش هاي نيكويش در آن ميدان مركزي شهر بزرگ براي خيلي ها كه دانشجو
بودند،يا سرباز بودند يك حس خاص دارد.حسي كه با قيمت هاي پايين آش ها كه
براي دانشجو جماعت غنيمتي است،آغاز مي شود اما همه اش آن قيمت هاي پايين
نيست.دانشجو كه باشي،سرباز كه باشي،غريبه اي تنها در شهري كه باشي،خيلي
زود بعضي جاهاي دنج و بعضي مكان هاي دوست داشتني را پيدا مي كني.مي روي
آنجا و وقت مي گذراني.و سالها بعد فلان پارك،فلان رستوران،فلان
ساندويچي،فلان بستني فروشي،فلان خيابان با درخت هاي عاشقانه اش برايت
خاطره مي شود.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 18:57 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.