دچار ناگهان شده ام.ناگهان، قصه آغاز مي شود و كلمه، ناگهان مي ايد.ميان انبوه صداها و انبوه چشم ها و گوش ها،كر مي شوي. لالماني مي گيري.گر مي گيري .دلت مي خواهد بروي.دلت مي خواهد پنجره ها را ببندي.به بهار بگويي:"نازي جان،منو ببخش.حالم خوب نيست.به قناري بگويي:عزيزم تو بخون،تو باش،اما نبودن منو به دل نگير.من همينم ديگه.بعضي وقت ها د...يوانه،بعضي وقت ها لال،بعضي وقت ها دلم مي خواهد پنجره ها را ببندم.در ها را ببندم.ديوارها را نزديك تر بياورم.خودم را زير كلمه ها دفن كنم.با جمله دار بزنم چشم هايم را." به اين درخت توت زود بازده روبروي اين پنجره كه حالا بسته خواهد شد بگويي:"مرا ببخش.تو خوبي.تو نازنيني.لطيفي. اما حالا وقت تو نيست.حالا دلم هيچ نمي خواهد جز خودم.حالا وقت ديوانگي است.به من پيله نكن.تو خودت كه معني پيله و پروانه و پرواز را خوب مي فهمي."
به كلاغ بگويم:"داداشم،ببين... صدات روي مخمه.ميشه بري اون ور تر بخوني.ميشه توي چش من زل نزني."
دچار ناگهان شده ام.تا حالا دچار ناگهان شده اي؟تا حالا شده يكهو، بي هوا از اين رو به آن رو شوي.تا حالا شده يك سلام، سلامتي ات را به خطر بيندازد.تا حالا شده با ديوار همكلام شوي؟با پنجره هاي بسته دلنوازي كني؟بهار را پشت پنجره جا بگذاري و همان جا كه هستي ،همينطور بيخودي، با خودت كلنجار بروي.با چشمانت قهر كرده اي تا حالا؟به دستانت گفته اي برو؟به پاهايت گفته اي بمان؟حالا...من....همينطوري ام....بيخودي....
دچار ناگهان كه شوي،عشق يادت مي رود.دچار ناگهان كه شوي گر مي گيري.دلت مي خواهد معشوقه اي باشد و آغوشي.دلت مي خواهد بگويي لعنت به همه.و از هيچ كس هم عذر خواهي نكني.دلت مي خواهد چرت و پرت بگويي.دلت كلمه مي خواهد.جمله مي خواهد.دري وري مي خواهد.دلت مي خواهد ناگهان به يك نفر كه نيست خيره شوي.آنقدر خيره كه نداني آخرش چه مي شود.
دچار ناگهان كه مي شوي قصه تمام مي شود.ايست.حركت.ايست.حركت.پنجره هاي بسته.دلي كه نمي داني شكسته يا خسته.چشمي كه نمي داني باز يا بسته.پايي كه نمي داني هست يا رفته.
ناگهان همه چيز دچار مي شود.قصه به هم مي ريزد.كلمه گم مي شود.بغض مي آيد.مي رود.شعر مي شود.پشت هم رديف....
و آنگاه است كه آن پرنده هاي بهاري،آن قناري،حتي آن مرد خسته از ناسازگاري،آن كلاغ،حتي تو....مي گويند:بيچاره مردي كه بهار را از خانه بيرون كرد و دچار ناگهان شد.او ديوانه است.
..........
...........