زماني اين شهر آبادي خوبي بود.پر بود از تو و قناري هايي كه مي خواندند.چشمه هايي كه بكر بودند و سر از بطري هاي آب معدني در نمي آوردند.زماني اين شهر آبادي خوبي بود.پشت كوه بود، اما گوسفندها هم دوستش داشتند.صنوبرها ه...م بودند.تو هم بودي.خورشيد هم بود.علف ها هم بودند.درخت ها هم بودند.شهري بود براي خودش اين آبادي.صبح به صبح با گوسفندها به چرا مي رفتيم و هيچ كس نبود بپرسد چرا پشگل اين گوسفندها اين قدر بد بوست؟بالا سر همين من و گوسفندها و پشگل ها، قناري ها بودند كه مي خواندند.يك روز حتي ديدم _ بخداي همان روستا،شهر قسم_ علف هرزه اي كه كنار راه مالرو بود به من گفت:"سلام عزيزم.خوبي؟يه روزم بيا با ما بپر.بخدا _ خداي همان روستا،شهر را مي گفت _ ما هم دل داريم.ول كن اين گوسفنداي چندش رو....ايش..." رويم را به قناري بالاي سرم كردم.كلاغ هم خنده اش گرفته بود.حتي خورشيد هم مي خنديد.كبوتري گفت:"ولش كن.به دل نگير.ديشب با ماه، دعواش شده.از اونه كه گير ميده.خلقش سگيه امروز. "گفتم:"هوي..."سگي پارس كرد.به خيالش با او بودم. سنگي برداشتم. سگ خيلي وفادار گله آبادي، زبان سنگ را زود مي فهميد.رفت كه بره اي را به عو عويي مهربان به راه بر گرداند.و ما رفتيم و علفي كه هنوز نشخوار مي كرد عزيزم را،همانجا بود.همانجا كنار قلوه سنگي صبور،دلم هواي تو را كرد.نگاه كردم به پشت سرم و تو را ديدم باز ،كه از لاي پنجره نيمه باز به دوردستي كه حالا من بودم، نگاه مي كردي...
زماني اين شهر آبادي خوبي بود.تو بودي و نگاهت بود و دور دست ها بود.تو بودي و خورشيد بود و حتي علف هاي هرزه اي كه گاهي شيرين مي آمد دلبرانگي هايشان، به دهان بزهاي گله.
گفتم بزهاي گله ياد او افتادم.يادت هست؟گاهي مثل همان بزهاي گله مي آمد و ميان ميدان قديمي آبادي گرد وخاك مي كرد.يك بار به او گفتم:"برادر من،توي اين آبادي مورچه راه ميره،گرد و خاك ميشه.چه نيازي به اين كارها." و همه خنديدند.به همان اصطلاح خودمان:"خر كيف شدم از اين جمله ام" و او رفت. او آدم خوبي بود.حالا كه فكر مي كنم مي بينم همه خوب بوديم.حتي او.حتي آنها كه به خيال خود آمدند و به ما گفتند:دست مريزاد اي آبادي نشين هاي دوست داشتني.ما برايتان نان تازه داريم. گفتم نان.ياد بقچه كوچك نان و پنيرم افتادم كه يك روز تو برايم بزك كردي.آن روز فهميدم كه عشق چيست.عشق من مزه نان و پنير ميداد.با بوي گوسفندها قاطي بود.با بوي علف هاي چراگاه قاطي بود.عشق من و تو،كلافه كرده بود اهل آبادي را.مراقب بودند دست از پا خطا نكنيم.اما نمي دانستند كه من به همان نان و پنير پيچيده در دستمال قانع بودم.خدا بيامرزد مادرم را.او خوب مي فهميد عشق چيست.مي گفت:من هم يكبار سر همين چشمه عاشق مردي شدم كه گرگ به گله اش زده بود.و او رفت پي باقي گوسفندهايش.هميشه به اينجاي قصه كه مي رسيد مي گفتم:خب،ننه بقيش چي؟مي گفت:وخه ننه.وخه برو .خجالت بكش.
بر مي خاستم و مي رفتم.مي رفتم و مي رفتم. ونمي دانستم كه بايد بمانم.بايد از مرام آبادي محافظت كنم.....
روزي گرگ ها به گله زدند و مردي رفت پي باقي گوسفندهايش.
و زماني اين شهر آبادي خوبي بود.....

------------------------------
-------------------------- --------------------------------------------------------