هزار بار از يك پرنده خوشبخت ترم
او آواز مي خواند و من
مي خوابم اين صبح بهاري را
غريزه به پرنده غير خوشبخت مي گويد:
بخوان
او مي خواند
و من مي خوابم
او نمي داند
و من مي دانم
مي گويم گور پدر دنيا
... و تا لنگ ظهر مي خوابم
و هزار بار از يك پرنده خوشبخت ترم
و راضي ام كه دنيا را آب ببرد
مورچه را خواب ببرد
من از مورچه بدم مي آيد
ديروز صبح يكي شان رفت توي گوشم
و خوشبختي را از من گرفت
تا نوبت بعدي خوابم سگ خلق شدم
من از سگ بدم مي آيد
اما عاشق خلق سگي ام
_ هر چند سگ هم سگ هاي قديم _
يادت بخير :من،حسينم،پناهي ام
من روز را دوست ندارم
از روزگار هم مي ترسم
از پرنده هاي غير خوشبخت مي ترسم
مي دانم آنها روزي انتقام خود را مي گيرند
من از انتقام پرنده هاي غير خوشبخت مي ترسم