يادداشتي از نغمه ناجور در روزنامه جام جم امروز!
مرد ميانسال، همان وقتي كه به قول خودش قضيه داشت بالا ميگرفت و همان وقتي كه جوانك با صدايي لرزان داد زد: من پولترو نميدم. چرا در ايستگاه بالايي 5 دقيقه بيخودي وايسادي؟ وقت من ارزش داره... گفته بود: برو بابا مگه تو چيكاره هستي حالا؟ و حالا داشت جوان را گويا نصيحت ميكرد.پسرم زود جوش نيار. پسرم حالا تو هم وقت گير آوردي؟ توي اين همه جمعيت اومدي گير دادي كه چرا اتوبوس معطل كرده؟ ولش كن بابا....
جوان حرفي نزد. معلوم بود كه دل خوشي از مرد نداشت. نگاهي كرد و رفت.
آن مرد رفت. جوان لاغر اندام رفت. اتوبوس مسافر بر رفته بود. شايد هم در ايستگاه پايينتر باز 5 دقيقه! معطل كرده بود. مردم در آمد و رفت بودند. اما حكايت همچنان باقي بود.
حكايت اين بود و هست: اتوبوسي در دل سرد و تاريك شب از سر بالايي خيابان ولي عصر تهران بالا ميرفت. يا پايين ميآمد. چه فرقي دارد، بالا و پايين؟ مهم اين بود و هست كه خيلي معطل ميكرد. بيشتر از آن حدي كه فكر كني دل راننده به حال مسافران در سرما مانده ميسوزد. در ايستگاهي نزديك چهار راه ولي عصر جوانكي لاغر اندام خود را به راننده رساند و گفت: چرا بيخودي معطل كردي آقاي راننده. راننده هيچ نگفت. جوان گفت: با شمام؟ راننده هيچ نگفت. جوان گفت: حالا كه اينجوره كرايه نميدم. راننده بر آشفته شد.خود را به جوان رساند:ميگم كرايتو بده. اصرار جوان بر كرايه ندادن بود. اين اصرار و انكار خيلي زود دستها را به هوا برد. ديگر كلمههاي نامانوس بود و دستهايي كه در هوا ميچرخيد.جوان آرامتر به نظر ميرسيد. ميگفت: من ساعتي 10 هزار تومن درآمدمه. من وقتم ارزش داره. تو وقت منو بيخودي گرفتي. از آن سو اما كلمات نامفهوم بود. نامفهوم و تهديدآميز. اهالي اتوبوسنشين از جايشان جم نخوردند، وقتي قضيه داشت بالا ميگرفت. چند نفري كه اطراف دو طرف بحث و درگيري بودند هيچ نميگفتند و فقط تماشا بود كه جولان ميداد. ناگهان كمك راننده هم با نهيب و فرياد وارد صحنه شد: تو غلط ميكني پول نميدي. به تو چه كه معطل كرديم. يالله 200 تومن رو رد كن بياد. همينجا بود كه مرد ميانسال به جوان معترض گفت: آخه تو چكارهاي كه هي ميگي من!
جوان تسليم شد. ديگر حرفي نزد. اگر هم زد حرفي نبود كه راننده و كمكش را جريتر كند. تنها خطاب به ما كه نظارهگر بوديم، گفت: بابا شما لااقل يه چيزي ميگفتين. چرا هيچي نميگين. چرا ساكتين؟
مردم اندكي كه هنوز جمع بودند، هنوز هم ساكت بودند. جوان ديگري كمي آن سوتر، انگار گوشي تلفن همراهش را در آورده بود كه فيلم بگيرد. لابد پيش خود فكر كرده بود: حالاست كه دعوا بالا بگيرد و مشتي حواله مشتي ديگر شود... چه خوب كه من فيلم بگيرم. وظيفه من كه پا در مياني نيست. وظيفه من كه دخالت نيست؟ به من چه كه اينها ممكن است با هم زد و خورد كنند، آن هم سر 200 تومان پول. آن هم براي 5 دقيقه معطلي؟ آن هم براي بيتفاوتي نسبت به حقوق ديگران، صحنه نمايش تمام شد. اما يادم آمد كه چندي پيش.... زمستاني پيشتر از اين، مردي بود،جواني،مردمي،و يك ميدان كاج،و يك ميدان تماشا،و يك دنيا حسرت از مرگ در ميان جمعيت تماشاگر
راستي چرا؟
يادش خوش، زمستانهايي پيشتر ما بوديم... مردمي كه تماشاگر نبوديم. دلمان نميآمد مردي به تنهايي حتي يك قدم، ماشين روشن نشدهاش را هل دهد. دلمان نميآمد پيرمردي ناتوان يا پيرزني، تنها از عرض خيابان گذر كند.
حالا... چه بگويم؟ حكايت اين بود و خواهد بود؟!
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.