خسته ام
دلها چقدر تنگ شده است.آدمها چقدر کم شده اند.میلیون میلیون آدمیزاد و ...نه نه...نمی توانم.دلم تنگ است.می خواهم بنویسم تا سبک شوم.اما نمی توانم.از شعر هم کاری بر نمی آید.شاعرانی می شناسم که شعر میگویند اما شاعر نیستند.عجیب نیست که این روز ها و این سالها شعرها به دل آدم نمی نشیند...نه نه نمی شود.کلمات هم آرامم نمی کنند.خدای من اشکال کار کجاست.
دور و برم خالی است.دلم پر است.می ترسم.از آدمها می ترسم.حرفهایم تلنبار شده است گوشه دلم.ای ی دل بیچاره...دلم می خواهد عاشق شوم.اما دریغ...
دلم می خواهد...من دوستانم را می خواهم...
من دل صاف و ساده می خواهم.ندارم.ندارم.ندارم.
دلم می خواهد دردهایم را با تو بگویم...کجایی؟
خسته ام.
دل تنگم.خواهش می کنم نگو که این حرفها چیست؟
*گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.*
کاش اینجا بودی...
فقط تو برایم مانده ای.بمان.
بمان...بمان...بما....ن ن...
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.