اينجا كه نشسته ام درست روبروي چشمانم٬ تو را مي بينم.كه نشسته اي به نماز.همه چيز ساكت است.همه چيز آرام است.نسيم به خوابي تابستاني رفته و روي برگ هاي درخت چنار توي حياط خواب است.برگ ها به احترام نسيم خواب زده جم نمي خورند.كولرها جواب نمي دهد.نسيم جان حالا چه وقت خواب است؟

اينجا كه نشسته ام٬ درست روبروي چشمانم٬ تو را مي بينم گه نشسته اي به نماز.

و من مي روم تا دور دست ها.تا كوچه هاي خاك و خل.تا كودكي هاي من.ياد آن شهر آرام مي افتم.شهري در دشت بزرگ.دشت سر سبز...و كوه هايي كه هميشه صبح به صبح با كلاهي سفيد از برف گويي مراقب چشم هاي ما بود.ظهر تابستان گرمايي نبود.نسيمي بود خنك كه تنمان را نوازش ميداد.يادش به خير.چه كودكي هايي.

حالا دلم براي آن شهر غريب تنگ شده است.براي كوه هاي هزار مسجدي كه هميشه مراقب ما بود٬ از دور.كاش ميشد در يكي از آن هزار مسجد نمازي بخوانيم...حالا.

اينجا كه نشسته ام درست روبروي چشمانم٬ تو را مي بينم.كه نشسته اي به نماز.

خوشا به سعادتت.