شماها به من گفتید:شهرتان جای خوبی است....

امدم....ساده و تنها...

از پشت همان کوه آمدم ....

که شما برف هایش را می بینید و آه می کشید

پشت همان کوهی که خورشید شهرتان  هم دلش آنجاست.

مگر نمیبینید برفهای ان کو ه های دوردست  چه تند و تند آب می شود

بس که خورشید این شهر دلش هوس پشت کوه کرده است.

بس که زل می زند به آن دور دست ها....

به جایی که پشت همان کوه کم برف است.

من هم همینجا کنار شما به آن دور دست ها نگاه میکنم.

حواستان هست که خیلی وقت ها حواسم به شما نیست....

حالا

آن کوه های برفی دیگر برف ندارد.

آن خورشید درخشان دیگر نای تابیدن ندارد.....

و من هم...

من از اینجا که نشسته ام به هوای صدای گوسفندان ام.

و حواسم به شما نیست.

بس که دلم هوایی شده:دوست دارم به همه بگویم گوسفند...

گوسفند که ناراحتی ندارد.

پشت آن کوه های کم برف گوسفند یعنی  زندگی...

گوسفند هم... که حیوان نجیبی است.

گوسفندم آرزوست....