چرا زمستان امسال٬ هوا اینقدر پس است؟

چرا آفتاب زیادی می تابد؟

ابرها کجایند؟

چرا بارون نمیاد شر شر؟

پشت خونه منیژه؟

هاجر چرا نیومد؟

شاید دلش گرفته....

منیژه به جاش نشسته

راستی...

زمستونه یا بهاره

برفا کجان...بهاره؟

ناگهان شاعری خسته از خواب پرید.

تقویم ۲۸ دی ماه ۸۸ را نشان میداد.

هوا نه گرم بود٬ نه سرد.

نه زمستان بود٬ نه بهار.

هاجر کز کرده بود٬ کنج خودش.

هوا اما نه گرم بود و نه سرد.

ناجوانمردانه بود٬ هوا٬ همین.