یک نفر رفت....
یک نفر رفت.
دخترش می گفت:بابا هنوز زود بود که رفتی.
اما او رفته بود.
یک نفر دیگر به دخترش گفته بود:گریه نکن دختر جان.قسمت همه همین است.
من گفتم:گریه کن.گریه کن سبک تر می شوی.
... و دختر بابا گریه می کرد.
بابا رفته بود...و دختر بابا (همسرم)گریه می کرد. من هم...همه برای آدم های خوب وقت مردن گریه می کنند.
خدایا....
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان ۱۳۸۸ ساعت 11:30 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.