در این سکوت ها و همهمه ها و در این بی قراری ها و امید ها و نا امیدی ها و به سبک و سیاق تاریخی ایرانیان که در بحبوحه ها، به سراغ شعر و شاعری می رفتند و می روند....این روزها دلم از شعر پر است.اما صد حیف که شاعر نیستم تا این دل آکنده را با غزلی یا قصیده ای یا حتی یک دو بیتی ناقابل آرام کنم....خوش به حال شاعرها که می توانند بسرایند:

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

یا بگویند:

زمستان است....

یا:

در حسرت یک لحظه دیدارت

همه لحظه هایم بر باد رفته

چرا نمی آیی؟

مگر نمی دانی در نبودنت چون طفلی در شلوغی فکرت گم می شوم؟

باز مطیع رفتار فاصله ها هستی؟

بس کن یلدا،بيا!

مثل باران،باد،خورشيد

با هر چه كه مي خواهي

فقط بيا كه سخت محتاج ديدنم

.....

اين شعر آخري از شاعر خانمي به نام مينا آقازاده است كه كتاب شعري از او به صورت اتفاقي به دستم رسيد.

خوش به حال شاعرها....