خوش به حال بچه های نسلی که دنیایشان از درون دریچه کامپیوتر به آنها زل می زند.خوش به حال آنها که نمی دانند دل سپردن به بهار در کوچه های کودکی یعنی چه.خوش به حال آنها که در آن شهر کوچک به دنیا نیامدند تا هر سال بهار که می آید بروند به آن شهر کوچک و به گذشته ها بر گردند...و بر گردند.
****
گره دلمان هنوز در پیچ جاده قوچان به نیشابور باز نشده است.آنجا که مرد روستایی ـاسماعیل ـ نوروز امسال به پیاله ای چای آتشی و لقمه ای نان و کره محلی مهمانمان کرد٬ سر راه رفتن به نیشابور.
هنوز نگاهمان به مجسمه فردوسی است و آرامگاه مهدی اخوان ثالث.هنوز به دنبال بچه های ته خیابان خیام و بهار در قوچان می گردم که نمی دانستند کامپیوتر چیست اما بساط توپ و تیر دروازه و شیطنت های کودکی شان همیشه به راه بود.
خوش به حال آنها که کودکی شان در چاردیواری کامپیوتر است.بی دغدغه روزگاری که می گذرد و خاطراتی که می ماند گاه با حسرت.
من امروز به تهران آمده ام دوباره٬ اما گره دلمان هنوز....
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 16:5 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.