اگر سرخوشانه از باد بهار موعظه ام خواهید کرد که چرا اینگونه تلخ و ناامیدانه مرا نخوانید.بروید سراغ آدم های دیگر.

اکنون در خلسه ای تلخ به سر می برم.پشت پلک چشمانم چشمه ای از اشک روییده است.از دل دلم.(اعماق دلم).

اگر نبود این ملاحظه گری های مزخرف خانه و خانواده و جامعه،اگر بود جایی برای رفتن... می رفتم و مثل یک مرد زار می زدم.

خدایا....خدایا....خدایا...این چه سرنوشتی است که برای آدم هایت رقم می زنی.

خدایا...خدایا...خدایا...

به آفریده هایت قدرت تشخیص عطا کن...آن هنگام که بر سر بازار مکاره دنیا و در میدان سرگردانی ها هیچ راهی و چاره ای ندارند.حتی ...تو را نیز از یاد برده اند و یا آنقدر گرفتارند که امیدشان از تو ناامید شده است.

خدایا... خدایا... خدایا...

به آدمها یت آن هنگام که پناهی ندارند پناه باش...که هستی.

اگر آنها به سراغت نمی آیند تو دستشان را بگیر...تو دستشان را بگیر...تو دستشان را بگیر...

خدایا...به او...کمک کن....

آمین یا رب العالمین...