اگر سرخوشانه از باد بهار موعظه ام خواهید کرد که چرا اینگونه تلخ و ناامیدانه مرا نخوانید.بروید سراغ آدم های دیگر.
اکنون در خلسه ای تلخ به سر می برم.پشت پلک چشمانم چشمه ای از اشک روییده است.از دل دلم.(اعماق دلم).
اگر نبود این ملاحظه گری های مزخرف خانه و خانواده و جامعه،اگر بود جایی برای رفتن... می رفتم و مثل یک مرد زار می زدم.
خدایا....خدایا....خدایا...این چه سرنوشتی است که برای آدم هایت رقم می زنی.
خدایا...خدایا...خدایا...
به آفریده هایت قدرت تشخیص عطا کن...آن هنگام که بر سر بازار مکاره دنیا و در میدان سرگردانی ها هیچ راهی و چاره ای ندارند.حتی ...تو را نیز از یاد برده اند و یا آنقدر گرفتارند که امیدشان از تو ناامید شده است.
خدایا... خدایا... خدایا...
به آدمها یت آن هنگام که پناهی ندارند پناه باش...که هستی.
اگر آنها به سراغت نمی آیند تو دستشان را بگیر...تو دستشان را بگیر...تو دستشان را بگیر...
خدایا...به او...کمک کن....
آمین یا رب العالمین...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 13:34 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.