اسفند دوباره از راه رسیده است.اسفند که می آید٬ هنوز نیامده به یاد فروردین هستیم.به یاد عید.به یاد بهار.اسفند ماه عجیبی است .اسفند را پیش مرگ بهار می کنیم.روزهایش در خاطر ما نمی ماند.چون چشممان به بهار است.به روزهای عید.گاهی هم که دو زانو روبروی اسفند می نشینیم تا مثلا بگوییم هوای تو را داریم و مثلا می خواهیم دلش را به دست آوریم...زل می زند به چشم های ما تا بگوید: می دانم که دروغ می گویید.اسفند دلبری هم نمی داند.

اسفند ما را عجیب به یاد خودمان و بزرگ شدنمان شاید هم کوچک شدنمان می اندازد.سالی می گذرد. با اسفند تمام می شود.و ما اینگونه است که چشم دیدن پل عبور از سالی به سال دیگر را نداریم.چشم می دوزیم به روزهای بهار...که آن سوی پل اسفند خودنمایی می کند.خود را آماده و بزک می کنیم برای بهار.تا اسفند را و گذر عمر را نبینیم.اسفند ماه عجیبی است.